پر ستو های مها جر
قالب وبلاگ
 


صدای پای بهار می آید
نوروز بر تار روزگار می نوازد...

عشق ، عاشق ، معشوق واژه هایی که هرچند غریبه می آیند اما آشنا می شوند ودرپیوند زمان با بشر همراه وهمزبان بودهاند. شیدایی وشیفتگی را سرود ونغمه از دل شیرین وفرهاد و لیلی ومجنون و هزاران عاشق دارند روزگار خواسته وناخواسته برقلب خود تبش از عشق عاشق دارد. اما کنار یاد عاشقان ، عاشقانی بیدار چهره ولب سخنگو بررویش زمین بر نگاه دلبران لبخند می زنند و برخود می با لند وزمزمه می کنند، آهای آدمها کجایید؟ که از عشق، کمر خم کرده اید و روزگار سراب ،برمژگانتان نوید از اشک وسوگندی از کلام یار دارد، اما عشق ما هدیه ای از دل خاک بر سفره زمین ونگین های رنگین بر دستان معشوق دارد. بنفشه های جوان برلب جویبار بر عشق خود می نازند بر آفتاب رخشان ناز ووقار می فروشند که از راه دور آمده ایم برای رقص بهار لبا س نو پوشیده ایم، پیک صبا با حد یث عشق ودرد دوری فغان دارد. بیدها سجودکنان،مجنون تر از دیروز برآینه رود، چهر ه خود را جوانتر بر ماهی های عاشق می بینند و درختان کمر کبود برانگشتا ن خود شکوفه های سفید ،برف نما را آویزان کرده اند، بازار روزگار، فخر ونمایش جوانی وزیبایی است اینگونه تصور می شود، که زمستان را درخواب نبوده اند بلکه به خیا ل دیدار یار هر لحظه حدیث عشق می بافته ا ند تا با جلوه ای شگفت، باوری نو بسرایند، اینجاست که دیگر حسادت زمستان سخن از زیبایی روز وفریاد عاشقان دارد ، شب است وپویای بهار غزل می خواند ، زمستان خسته ازبلندی شب ،خود بر تار روزگار می نوازد و ستاره به یاری زمان از گفته شاعر شیرین سخن می خواند،
    چون تو شدی پیر ، بلندی مجوی
    کانکه زتو زاد ، بلند آن شود
    روز ، نبینی چو به آخر رسد
    سایه هر چیز دو چندان شود ( سنایی )
    خورشید بهار خجسته تراز ماه آسمان برکمند زلفش می تازد و روز نورا عطرافشانی می کند تاراز جوانی را برایش گویا شود، که پیری هم در پس لحظه ها ی زمان لباسی نو برتن کرده است وبا خود زمزمه می کند :
    هم اکنون ، از هم اکنون ، داد بستان
     که اکنون است ، بیشک ، زندگانی
    مکن هرگز حوالت سوی فردا
    که حال وقصه فردا ندانی ( سنایی )
    این همه رجز خوانی شب وروز حکایت ازچیست ؟ حکایت از رازی که دردل طبیعت نهفته است وهر بهار ازدل زمین سر بیرون می آورد وایرانیان مردمانی از سرزمین شورو هیاهو را برآن می دارد تا باری دیگر این آیین دیرینه خود را جشن بگیرند وبرابری شب وروز ، نخستین روز از ماه فروردین را گواهی برتوانا بودن خالق یکتا بدانند ، سخن از نوروز است ، نوروزی که برای ما آفتخار آفرین است ، نوروزی که یکی از سنت ها و آیین های نیکوی ایرانیان را در دل تاریخ اسلام چنان جای داد تا درخشش آن ، ماندگار تر از دیروز شود همانگونه که معلی ( یکی از یارا ن امام صادق (ع ) از قول این بزرگوار این گونه نقل کرده اند که: نوروز روزی است که خداوند درآن از بندگا نش پیمان گرفت تا او را بپرستند وذره ای به او شرک نورزند ؛ نوروز نخستین روزی است که خورشید درآن درخشید ، نوروز روزی است که در آن پیامبر اسلام در غدیر خم برای امیر المومنین ( ع ) از ا مت بیعت گرفت . آری اگر اندکی بر آیین طبیعت بیاندیشیم ، می یابیم سراسر بهانه شکفتن از حالتی به حالت دیگر است ؛ می آموزیم درسی از آموزهای کردگار برتخته سیاه روزگار که چگونه الهامی است از رسیدن بهار پس از زمستان ، و گذر از غم برای شادی ، که زبان تاریخ گذشته نوروز، هم اینگونه بیان می دارد ، ایرانیا ن با ستان مراسمی به نام فروردگان داشته اند که در پایان سا ل وبه مدت ده روز برگزار می کردند که ظا هرآ روزهای عزا وماتم بوده ،چنانچه بیرونی روزهای آخر سا ل در نزد سغدیان را اینگونه می نویسد : اهل سغد برای اموات قدیم خود گریه ونوحه سرایی می کردند وچهر های خود را می خراشیدند ...( آثار البا قیه ص 235) و ظاهرا به همین علت جشن نوروز که پس از آن می آمد روز شادی بزرگی بوده است . ناگفته نماند که در بین ایرانیان از عهد کهن تابه امروزجشن نوروز پیوسته برگزار شده است حتی مخالفت برخی از حکما هم نتوانست این جشن را ازبین ببرد اما این روز نو، دستخوش تغییراتی شده ولی تاکنون فراموش نشده است .در عهد ساسانیان نوروز، روز اول سال ایرانی ونخستین روز فروردین ماه در اول فصل بهار نبوده است ، بلکه مانند عید فطر و عید اضحی ، در روزهای گوناگون سا ل در گردش بوده است که در سال یازدهم هجرت که مبدا تاریخ یزدگردی ومصادف با جلوس یزدگرد پسر شهریار آخرین پادشاه ساسانی است ، نوروز در شانزدهم حزیران رومی یعنی نزدیک به اول تابستان بوده وازآن تاریخ به بعد به تدریج هر چهار سال یک روز عقب تر مانده ، تادر حدود سال 392هجری قمری ، نوروز به اول حمل رسید ودر سال 467هجری قمری نوروز در 23 برج حوت یعنی 17 روز به پایان زمستان واقع شد در این هنگام جلاالدین ملکشاه سلجوقی (485-465)ترتیب تقویم جدید جلالی رابنا نهاد ونوروز را در روز اول بهار که موقع نجومی تحویل آفتاب به برج حمل است ، ثابت نگا ه داشت وسا ل آریایی همچنان با بهار آغار شد وبهار با فروردین ونخستین روز فروردین نوروز شد که این روز با مراسمی خاص همراه شد .
    .رازی باالهام واقتباس از رساله پهلوی ماه فروردین می نویسد (آنچه معروف است آن دانند که خسروان چون نوروز بودی بر تخت نشستندی وپنج روز رسم بودی که حاجت مردم روا کردندی وعطا های فراوان دادندی وچون این پنج روز بگذشتی ...) بیرونی نیز می نویسد که در نوروزو سده مردم سپر و شمشیر چوبین و بوق سفا لین می خریدند و می گوید ( در این جشن ها رسم بر این بود که در شب جشن آتش می افروختند وبس شعله ور می ساختند وحیوانات وحشی وپرندگان رادرمیان آتش رها می کردند . واطراف آتش به بازی وشادمانی می پرداختند ) پورداود معتقد است ( آتش افروزی ایرانیان در نوروز از آیین دیرین است و همه جشن های با ستانی با آتش که فرو غ ایزدی است آغاز می شده ...روز چهارشنبه نزد عربها روز شوم ونحسی است ...این است که ایرانیان آیین آتش افروزی پایان سال خود را به شب آخرین چهارشنبه انداختند تا با پیش آمد سال نو از آسیب روز پلیدی، جهارشنبه دور باشند شک نیست که افتادن این آتش افروزی به شب آخرین چهارشنبه سا ل ، پس از اسلام است ، چه ایرانیان شنبه و آدینه نداشتند ...) در بررسی آیین ها وسنت ها ی نیکو ی هر قومی اعتقادات مذهبی ودینی، باوری دیگر می یابد. جستاری در دین اسلام وجشن نوروز ایرانیان بیان می دارد ،که اسلام محمدی ( ص) به زبان وفرهنگ و سنن اصیل ملت ها نه تنها احترام گذاشته بلکه آن را به رسمیت شناخته است واین حرمت ورسمیت نه تنها در لحظه لحظه زندگی حضرت محمد ( ع) وبیست وسه سال رسالت او مشهود است بلکه اصلی از اصول منشور جاودانی وجهانی نهضت انسانی اسلام است این واقعیت رادر سیره رسول این گونه می توان دید : آنجا که برجسته ترین یاران حضرت محمد ( ص) جوبیر، بلال ، ابوذر،صهیب وسلمان ...هرکدام از چها رسوی جها نند . آ نجا که ایرانیان مقیم مدینه در هر نوروز جشن می گیرند و سودانیان دوره گرد سیرک خویش بر پای می دارندو اعراب جزیره به سنن اصیل خویش وفا دارند، پس ا سلام آیین قومی ونژادی نیست نهضتی انسانی است که موضوع وغایت آن انسان ومسائل انسانی است .. باری افتخاری است برای ما ایرانیان که جشن ها وشادی هایمان نیز بر میزان وتشخیص صحیح استوار است نوروز روزی است خجسته وپیروز که پیدا ونهان است ، آشکاریش را در رویش وجوانی طبیعت وپنها نیش را در درون خود باید جویا شد.شیخ الطایفه طوسی ( 460) از مشایخ بزرگ شیعه در کتاب مصباح المتهجد روایتی منسوب به معلی بن خنیس یکی از یاران نزدیک امام جعفر صادق ( ع) آورده که او از گفتار مبارک ایشان درباره نوروز چنین نقل کردند : هرگاه نوروز شود غسل کن و پاک ترین پیراهنت را بپوش و با خوشبو ترین عطرها یت خود را خوش بو کن و آن روز را روزه باش ، پس خواندن نماز های نافله و ظهر و عصر ، چهار رکعت نماز بخوان ، در رکعت اول پس از حمد ده بار سوره قدر ( انا انزلناه فی لیله القدر ) در رکعت دوم پس از حمد ده بار سوره کافرون ( قل یا ایها الکافرون ) در رکعت سوم پس از حمد ده بار سوره توحید ( قل هو الله احد ) در رکعت چهارم پس از حمد ده بار سوره فلق ( قل اعوذ برب الفلق ) وده بار سوره نا س ( قل اعوذ برب الناس ) را بخوان پس از چهار رکعت نماز ، سجده شکر به جا آور ودرآن دعا کن که گناهان توآمرزیده شود .مروری کردیم برگذشته زیباترین جشن بهار در کشورعزیزمان ، نیکوست که حال وزمان حاضرراهرچند برایمان زنده است را آئینه ای باشیم ، فلسفه به جایی است تکرارزیبا ییها ، آئین با هم بودن ، بهانه زنده بودن وزندگی کردن درکنار یگدیگر ، شناخت بهانه ها ، بهانه نوروز برای دیدو بازدید ، برای زدن درهای بسته منتظر درهایی که در پشت خود دلهای غمگین وتنهارا جای داده اند وفقط منتظر دستان گرم وچشمان مهربان هستند ، بهانه ای برای نوکردن لباسهای درون ، درونی که با شاداب شدن چهره هموطنانمان با هدیه های ارزشمند رنگین می شود ، چه خوب است از نوروز درس بگیریم از جابجایی زمستان وبهار وبریاد بیاوریم که شاید روزگار در نوروز دیگرمارا در جایگاهی که در این نوروز خوشایند دیگری نیست قرار دهد پسمی طلبد، اندوخته ای از هم زبا نی وهمیاری به همراه داشته باشیم ، وبدانیم که نوروز ایرانیان برمبنای خوش گذرانی ولذت نبوده است بلکه آئینی است برای فراموش نکردن یگدیگر وشادبودن درکنار باهم بودن ودرنهایت آغاز زمان دیگر برای ثبت فا صله کمتر برای رسیدن به مقصد ، هنوز هم دیر نیست می توانیم به چشمان منتظر آرامشی دیگرببخشیم وبا یگدیگر سفره هفت سینی از سلامت ، سعادت ، سربلندی ، سیادت ، سخاوت ، سیاحت وسپید روزی داشته باشیم ، ودر قلبمان از یکتا معبود بخواهیم برای دیگران آنچه را که برای خود می خواهیم .
    پی نوشت ها:
    -1فرهنگ فارسی ،محمد معین ،چاپ هشتم :1371
    -2تازیانه های سلوک ، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ، انتشارات آگاه
    -3اسلام وایران ، دکتر محمد رضا افتخار زاده ، انتشارات رسالت قلم
    
[ چهارشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٧ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

 

انسان جستجوگر در گرد و غبار زمان نمی ماند

گاهی در کوچه پس کوچه های زمان نگاهی برچهرۀ  روزگار می اندازیم که سر آغازی برای حکایات وسرگذشت  امروز یا مسیری برای شناخت هر چه بهتر دیروز دارند، البته نه به آن معنا که هر سرگذشتی ارزش حکایت وگفتن وشنیدن را داشته باشد اما بر این باور هستیم ، که بهر حال روزگار بدون گذشته شناسه ای ندارد وبه دور ازنگاه  آینده، ثمره ای نمی بخشد پس می طلبد، که هر آز گاهی از گذشته تا به امروز مرور شود تا بیندیشیم  که در کدام مسیر در حرکت هستیم. نا گزیر برمی گردیم با نیم نگاهی به گذشته، نورهای درخشان  را می بینیم از قلم بزر گان الگو می گیریم وبا نگاهی دیگر فروغ آینده را به نظاره می نشینیم . تبلور طلوع زیباییها در گذشت زمان از اشعه عقل واستدلال درون نشآت گرفته واز وجود انسان نیازمند ، کاستی وفقر را افتخاری برای هر چه بیشتر ، گریه وزاری به درگاه خداوند قرار داده است .گاهی انسان از شدت نیاز به درگاه خداوند لذت برده وسعی کرده هر چه بیشتر با تو سل به علم ودرایت برشدت فقر وجودی خود بیفزاید وتا خداوند متعال از گنیجنۀ وجود خود او را غنی وثروتمند گرداند. ناگفته نماند انسانی که از در گاه خداوند، فقر ونیازمند ی خود را لباس توانمندی بپوشاند ،هیچ گاه بردر بندگان او نیازمند ومحتاج نمی شود صد افسو س که گاهی از یاد برده می شود وبرای پاسخ به نیاز های مادی انسان طمع کار ، دست در دست بندگان فقیرتر از خود می گذارد وبه نیستی کامل می رسد وخود را بی خبر و غافل از دایرۀ آفریدگار می پندارد ،با ناآگاهی، پندارهایی  به غلط در او نمایان شده ودر نهایت  خود آینۀ عبرت دیگران می شود  که حضرت مولانا دراین باره چنین می فرمایند :

حلم حق گر چه مواسا ها کند             لیک چون از حد بشد ، پیدا کند

هر چند خداوند حلیم وصبور با خطاکاران وبدکاران مدارا می کند اما هرچه آدمیا ن بر بدی عمل خود پافشاری کنند واز حد واندازه بگذرانند خداوند بزرگ آنان را رسوا می کند چنانجه اما م متقین می فرماید : وَلَئن أمهَلَ اللهُ الظّالِمَ فَلَن یَفُوتَ اَ خذُهُ " اگر خداوند به ستمکار،مهلت دهد هر گز از مؤاخذۀ او در نمی گذرد"(نهج البلاغه ،خطبۀ 97) بسیار شنیده ایم که فلانی در گذشته شخصی را به قتل رسانده امّا خون به ناحق ریختۀ او رسوایی آورد ، گرچه درآن زمان شخص دیگری درمحل نبوده است . به راستی راز این کار چیست ؟ رازهای پنهان چگونه اشکار می شوند ؟

کان فلان چون شد ؟ چه شد؟ حالش چه گشت ؟     همچنانکه جُوشَد از گِلزار،کَشت (مولانا)

مردم کنجکاو سؤال می کنند : راستی فلانی چه به سرش آمد ؟عا قبتش به کجا انجامید ؟ این پرسش ها در ذهن ودل آدمیان همانند رویدن سبزه وگل از گشتزار است .بی گمان به این نتیجه می رسیم که هر حالتی که خداوند در وجود انسان قرار داده بی جهت نبوده است ولازمۀ رسیدن به توانمندی به در گاه خداوند است اما چگونه از آن بهره بردن مهم است ، کنجکاوی وتلاش برای نمایان رازها ی نهفته اگر در حد واندازه خود انجام پذیرد نه تنها ضررآفرین نیست بلکه می تواند چراغی روشن در کوره راه تاریک یاشد ، همانطور که در این زمان درپایان یک سال پرهیاهو طپش قلبمان را احساس می کنیم ، اگر  جستجویی از آغاز سال تاکنون دروجودمان داشته باشیم بسیاربرجا ی است  . چگونه بوده ایم ؟ چه کار هایی انجام داده  ایم ؟ چه خوب است که در چند روز پایانی سال جلایی به روزگارمان بدهیم واز توشه های خوبمان بهره بگیریم تا کاستی هایمان را جبران کنیم .خداوند حلیم وبردبار وصبور است ، شایسته نیست که برستم وستمکاری  تکیه وپافشاری کنیم واین روزگار گذرا را بر یگدیگر تلخ وسخت جلوه دهیم   تا صبر خداوند را به رسوایی برسانیم . ناصر خسرو شاعر شیعه مذهب قرن سوم  در اشعار خود بسیار دلنشین، نقش ستم و ستمگاری بندگان خداوند بریگدیگر  را به تصویر می گشد وی معتقد است :

گرگ درّنده گر چه کشتنی است             بهتر از مردم ستمکارست

از بد گرگ رستن آسانست                   وز ستمکاره سخت دشوارست

قلب های مهربان همیشه جایگاه آرامش دهنده روح هستند که همانند بارا ن بهاری رویش گل ها را به ارمغان می آورند ومیهمانان باغچه ها را مسافر دیاری دیگر می کنند .اما نگاه های ستم و بغض و کینه ، همانند غباری خاک آلود سیمای چشمان درخشان را کدر وتاریک می کند ودستان نیازمندشان را محتاج عصایی استوار می کند . نزدیک است صدای کاروان بهار شنیده شود ، آهنگ شرشر باران بهاری زمزمه می شود ، از پشت پنجرۀ حیاط   پیام می دهند ، ما می آییم تا سرودهای ستم و کینه را واژه ای دیگر بخشیم . پس انتظار را آهنگ قلبمان می دانیم وبا هر تپش از عشق ودوستی ومحبت می گوییم.تا در چشمان درخشان رنگ تاریکی وغبار را نبینیم وامیدوار به لطف وکرم خداوند باشیم . اما ناگفته نماندکه

 نگارنده برآن نبوده تا حال وشرگذشت کامل از انسان بیان دارد اما بحکم اینکه :

آب دریا را اگر نتوان کشید         هم بقدر تشنگی شاید چشید

کارمایه ها:

1-     نهج البلاغه ، محمد دشتی ،مؤسسۀ فرهنگی تحقیقاتی امیرالمؤمنین (ع

2-     شرح بزرگ دیوان نا صرخسرو ، تأ لیف دکتر مهدی محقق ، نشر انجمن آثار ومفاخر فرهنگی

3-     مثنوی معنوی ، رینولد اُلین نیکلسون ، چاپ نصر،سال 1377

4-     مقالات ادبی استاد علامه جلا ل الدین همایی ،جلد اول ، مؤسسۀ نشر هما ، مهرماه 1369   

[ دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
  • امروز فردایی دیگر است درحیاط خانه مان انتظار اطاقی دیگر  دارد
  •  خورشید از پنجره اطاق بیرون را می بیند ماه تابشی دیگر دارد

گنجشگ ها در زیر سقف لانه دارند شقایق در باغچه غریبه   است

  • ماهی در انتظار روز دیگر است  تا آب حوض ابی شود
  • امید در راهور خانه براسب سوار است تا با فردایی دیگر بماند
  • اینجا عالمی دیگرست شب به امید طلوع دیگر می خوابد  
[ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

 

 

هرباب ازاین کتاب نگارین که برکنی

               همچون بهشت گویی ازآن باب خوشترست

(الشیخ الامام المحقق ملک الکلام افصح المتکلمین  ابومحمد  مشرف الدین مصلح بن عبدالله بن مشرف  السعدی الشیرازی یکی از بزرگتیرین شاعری که بعد از فردوسی درخشید.تاریخ ولادت او درحدود سال 606هجری است وی درشیراز در خاندانی (ازعالمان دین)ولادت یافت او از گویندگانی است که درزمان حیات خویش درمیان فارسی شناسان کشورهای مختلف شهرت بسیاری کسب کرد که آثار ش به دودسته منظوم ومنثور تقسیم می شود متقدمان پارسی زبان درتوصیف شعرسعدی دیوان او را" نمکدان شعر" گفته اند.سعدی  این اثرمشهور خود گلستان رادربهارسال 656 تصنیف کرده وسرانجام این بزرگ مردتاریخ درذی الحجه سال 690ه دارفانی را وداع گفت . "روحش شاد؛یادش گرامی ")

 

 

 

 

 

 گلستان عشق سعدی

اشاره:

    پژوهش حاضر نتیجه نگرش تازه و جدید عشق بر گلستان سعدی است بر این اساس با نگاهی عمیق ، حکایات گلستان مورد بررسی قرار گرفته است و هدف این بوده که خواننده با ساختار و مایع اصلی شکل دهنده حکایات گلستان که زنجیره ای از عشق و هستی است آشنا شود . بررسی آثار سعدی نمایانگر عشق و علاقه این شاعرپارسی زبان به انسان و موجودات هستی است که اندیشه های او را به تعالی و عشق الهی سوق می دهد تا عواطف انسانی ، حکمت ها و اندرزها ، بایدها و نبایدهای که ریشه در تاریخ افکار و اعمال پیشینیان دارد را اینگونه به تصویر بکشد و گوهر با ارزشی که در قعر جان انسان تعبیه شده است را باری دیگر با خورشید  وصال نمایان کند . در این پژوهش عشقی مورد نظر است که مایع و سر لوحه تمام محبت ها و انگیزه ها ست نه صرفاً عشق زمینی یا عشق آسمانی .

     خداوند عاشق آفرینش بوده و چنان زیبا و منظم مخلوقات را کنار هم قرار داده که ذهن و تصور هیچ وجودی قادر به درک کامل آن نیست و فقط از طریق قلب و دل که کعبه ی عشق و محبت است می توان او را حس کرد هانطور که سعدی در لابه لای آهنگ کلمات گلستان از عشق و دوستی خودش نسبت به هم نوعانش از طریق خلق حکایات آموزنده و همین عشق و محبت خداوند نسبت به بندگانش از طریق درونی کردن او می گوید و این گفتن باعث شده که هنوز پس از قرن ها گذشت زمان هنوز هم گفته ها و نوشته های او ارزشمند باشد .    

    سعدی از معدود شاعرانی و نویسندگانی است که با بهره گیری مناسب از شیوه عشق آفرینی توانسته است نثر خود را به کمال برساند .

    کلید واژه: سعدی ؛ گلستان ؛ عشق ؛ جاودانگی

مقدمه :

    تمام وجود سعدی ، آوازی از عشق دارد که با ترفندی ، آینه دل انسان را به سوی خود می کشاند؛ آنقدر با طبیعت و جان و روح ، مأنوس می شود که گاهی احساس می کنی در گلستان ، با سرور کاینات ، هم قدم شده ای و گاهی در گوشه و کنار سطر ها گم گشته ای ؛

    هدف سعدی فقط ـ پند دادن و بیان حکایات  و روایات نیست . بلکه  نوعی عشق بازی است که با حرکت درون عاشق در دنیای تفکر و تأمل قدم گذاشته و انسان؛ به نوعی از شناخت ، در وجود خالق یکتا ، تا نهاد درونی خود می رسد و می فهمد که آدمی با هر بار زیر خاک دفن شدن نمی میرد بلکه وجود دیگری می یابد و یوچی و بی هدفی دیگر معنایی ندارد .

    از قرن هفتم تا کنون ـ گلستان ، این چشمه جوشان ، در گسترة پیشرفت و خلاقیت های بشری در حرکت بوده و در هر بار مطالعة مطالب گلستان؛ خواننده به مسیر جدید و پویایی نافذ، دست یافته که با جرأت می توان گفت که دستیابی بشر درپیوسته زمان به برخی از کشفیات و اختراعات علمی ، نقش گلستان و گرفته های سعدی را پر رنگ تر و زیباتر کرده است .

    در تاریخ ، نوآوریهای علمی بشر ، با زمانی مشخص و موضوعی خاص ثبت شده که بسیاری از این دستاوردها در عصری دیگر یا فراموش شده یا به نوعی با تغییر و تحول بسیار با علم روز همراه شده . اما گلستان ـ این کتاب عشق ، وجود ، انسان شناسی و والاتر از همه خداشناسی در اعماق میراث تاریخ ، نه تنها رنگی از خاک و بویی از غربت ندارد بلکه همراه زمان و حتی فراتر از آن ، در دل و جان آدمی ، همانند الماسی زیبا و پر فروغ درخشیده و با دیدگان و آینه وجود انسان مأنوس شده و سایه ای از آرامش و افتخار برای دلها و جانهای آشفته بر جای گذاشته و وارثان عاشق را ، شرابی گوارا از دریای علم خداوندی چشانده . همانگونه که سعدی ، خود نیز ، جرعه ای از آن نوشید و در غروب زمان طلوعی جاودان داشت و اینچنین از طلوع جاودان خود می گوید :

    شبی را با دوستی در بوستان زیبا وخرم گذراندیم .صبح زود هنگام برگشت ؛ دامنی از گیاهانان خوشبو به همراه داشت که با خود ببرد .به او گفتم تو می دانی که گل وبوستان وفا ندارد. گفت :پس راه درست چیست ؟گفتم برای خرمی وخوشی ناظران وگشادگی خاطر حاظران کتاب گلستانی بنویسم که باد پاییزی وگردش زمان آن را از بین نبرد .

به چه کار آیدت زگل طبقی ؟       از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز وشش باشد      وین گلستان همیشه خوش باشد    مرد زندۀ تاریخ در گنجینۀ پند و حکمت خود عشق و عشق بازی خالق یکتا ، با آفریده هایش را با قلمی شکیل بر لوحه های زرین گلستان نمایان کرده ، تا خفتگان را شهدی از عشق و صفا، میهمان وجودشان کند تا راهنمایی باشد برای حضور در میهمانی خداوند ، شاید حرص و طمع وجودشان را پالایش داده و بر سفره روزی خداوند چشمی بینا داشته باشند که از گنجینه پند و حکمت گلستان چنین دُرافشانی می کند : شنیدم که صیادیضضعیف ماهی قوی وبزرگی رادردام انداخت .قدرت وتوان بیرون کشیدن ماهی را نداشت وماهی توانست از دام فرار کند.

شد غلامی که آبِ جوی آرد           آبِ جوی آمد و غلام ببُرد

 دام هر بار ماهی آوردی20    ماهی این بار رفت و دام ببُرد

دیگر صیادان افسوس خوردندواوراسرزنش کردندکه چنین صیدی22 در دامت افتاد و نگاه نتوانستی داشتن ، گفت : ای یاران ، چه توان کردن ؟ بر آن ماهی خداوند هنوز روزی قرار داده بودواجل ماهی هم ,هنوز نرسیده بودو ازهمه مهمترماهی برای روزی من مقرر نشده بود.

    سعدی بسیار زیبا نقش عشق را در جهان آفرینش به تصویر می کشاند، نیروی موثر در وجود انسان می پنداردو قدرت عشق را در حکایات خود نمایان می دارد عشق  تمام نیروها را به سوی خودمی کشاند؛ حتی  با تحمل تمام مهنت ها و سرزنش ها ، فرار را از آن غیر ممکن می داند ،عشق به عالم والا را نقطه آغاز و اوج پرواز و نوعی رها شدن می داند .

    و چه دلنشین در مفهوم عشق ؛ رنگ و بوی دل باختگی و رسوایی را به نمایش می گذارد و با آنکه عاشق همه چیز را از دست می دهد ولی جاودان می ماند و با آنکه او را ملامت و سرزنش می کند ولی از عشق با زیبایی یاد می کند و چه زیبا میراث به یادگار گذاشتة ما ایرانیان را بر ایمان زنده می کند عشق که از وجود خداوند در کالبد بشر تعبیه شده است چه در عالم خاکی و چه در عالم والا تمام از وجود ذات خداوند سرچشمه گرفته است و در این خصوص چنین حکایت می کند .

    دلداده ای  رادیدم که به عشقی  گرفتار شده ونه طاقت صبرونه توانایی وجرأت سخن گفتن داشت وهر چه؛ سختی کشیدی از دوستی اش کم نشد وگفت :

کوته نکنم زدامنت دست          ورخود بزنی به تیغ تیزم

از تو ملاذ و ملجأی نیست       هم در تو گریزم ، ارگریزم

    استادسخن ؛ با ظرافت و زیبایی شگفت ؛عشق و شیفتگی بین خداوند و روشن دلی را بیان می دارد که با هر بار خواندن این روایت صفات و ویژگی های مخصوص خداوند برای بشر تداعی می شود :

    دست و پای بریده ای ؛هزار پای ؛بِکُشت . صاحبدلی بر او بگذشت و گفت : سبحان الله ! با هزار پای؛ که داشت چون اجلش فرا رسید ؛از بی دست و پای نتوانست فرارکند ودردام مرگ افتاد.                         

صاحبدل در این روایت آثار عظمت و بزرگی خداوند را می بیند و به او عشق می ورزد و با زبان دل بیان می دارد که جهان آفرینش دارای خالقی مهربان است و همانگونه که طلوع و غروب را ؛ منظم به وجود آورده برای مرگ و زندگی موجودات هم ؛ زمان مشخصی قرار داده و به پاک و منزه بودن خداوند ، تقدیر و سرنوشت و در نهایت عاشق پیشه بودن خداوند اشاره دارد که صد افسوس برخی از بندگان قدر این عشق را نمی دانند و در خواب غفلت به سر می برند .

    بیان این حکایات باعث می شود در ذهن و تصورات ما صدای فریادی به گوش برسد که تمام وجود سعدی آوازی از عشق دارد . و چه زیبا گوش دل ؛ این آواز را می شنود اما به راستی که افکار، در اینجا به خطا نمی رود؛ که در هر خط نوشته ای؛ سعدی از عشق خداوند ؛و راه های شناخت او،گفته است ،از هر دری پنجره ای ،از هر پنجره ،دریچه ای به سوی آفرینش و خلقت باز کرده و یکی از دریچه های فضیلت را علم دانسته و در مقابل آن به نکوهش ثروت اندرزی پرداخته است و می گوید :

دو امیر زاده در مصر بودند : یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت . عاقبة الامراین یکی علاّمه عصر گشت و آن دگر عزیز مصر شد . باری توانگر به چشمِ حقارت در درویشِ فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در فقروتنگدستی بمانده ای  . گفت : ای برادر ،من باید شکرِ نعمتِ باری تعالی را به جای آورم که من میراثِ پیغمبران یافتم یعنی علم ، و تو میراثِ فرعون و هامان یعنی مُلکِ مصر .

من آن مورم که در پایم بمالند                         نه زنبور که از دستم بنالند                               کجا خود شکر این نعمت گزارم                           که زورمردم آزاری ندارم ؟

    سعدی براین باور؛ دریچه ای دیگر ؛از جنس سرشت و نهاد  انسان خداجو؛ در دریای پر آشوب دنیا ؛ متأثر از باد و طوفان و باران ، مسیری به سرچشمه ایمان و عشق و رستگاری و مسیری به رودخانه نیستی و سیاهی می داند و با اشاره به حدیث 31 گرانقدر می گوید : ما مِن مَولُودِ اِلّا وَقَد یُولَدُ عَلَی اُلفِطرَهِ فَاَبَواهُ یُهَوِّ دانِهِ اَو یُنصِّرانِه اَو یُمَجِّسانِهِ32 .

 با بدان یار گشت همسرِ لوط33         خاندان نبوّتش34 گم شد

سگ اصحاب کهف 35روزی چند         پی نیکان گرفت و مردم شد

شاعر شیرین سخن قدروارزش نهادن به تمام نعمت های خداوند

بی همتا و تأمل کردن در آن ، قبل از گرفتار شدن در مصیبت ها را گونه ای دیگر؛ بیان می دارد که پادشاهی با غلامی ؛درکشتی نشست و غلام هرگز  دریا  ندیده  بود و رنج وسختی

کشتی نیازموده 34، گریه  و زاری  در نهاد35  و لرزه بر اندامش افتاد . چندان که به او مهربانی کردندآرام نمی گرفت وچاره ندانستند . تا حکیمی در آن کشتی بود گفت : اگردستور دهید من اورا آرام کنم. سلطان  گفت:نهایت لطف باشد.دستوردادتا غلام را به دریا انداختند . باری چند غوطه خورد41 مویش گرفتند و سوی کشتی آوردند درگوشه ای نشست وآرام یافت.پادشاه خوشحال شد وگفت :دراین چه حکمت بود؟حکیم در جواب گفت : غلام، سختی غرق شدن دریارا نچشیده بودوقدر سلامت وآرامش درکشتی رانمی دانست،پس   قدرسلامت را،کسی داندکه گرفتار بیماری وبلا شود .

   تکسوارگلستان ، عشق و محبت خداوند نسبت به  بنده هایش را میزان سنجش اعمال  آنها  در  ترازوی عدالت می داند و معتقد است که هیچ عملی در این جهان بی پاسخ نمی ماند و هر قوی دستی ظلم و ستمی به زیر دستی روا دارد خداوند ناظر بر اعمال اوست و دشمنی قوی تر بر بالای سر او حاکم می کند و سعدی این بیدار دل تاریخ ؛ برای  روشنی دل برترین  مخلوقات  می گوید : بر  بالین  تربت  یحیی، یغامبر45 ، علیه السلام 46 ،درمسجد جامع دمشق رفته بودم ,

که یکی از پادشاهان که به بی انصافی معروف بود به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست

درویش49 و غنی بنده این خاکِ50 درند                     

                                          و آنان که غنی ترند محتاج ترند

آن گه مرا گفت :از آنجا که صداقت وقصد درویشان است درستی دررفتار وعبادت ایشان .دعایی خیر،همراهمان کن که از دشمن ,بسیار می ترسم ,به اوگفتم,به مردم ضعیف رحم کن تااز دشمن قوی رنج وسختی نبینی .

به بازوانِ توانا و قوّتِ سرِ دست56             

        خطاست57 پنجة مسکینِ ناتوان شکست .

    

 

سخنور تاریخ ادب دربرگ نوشته ای  دیگر ، چنین  بیان می دارد : یکی از پارشاهان سخت بیمارشد که نمی توان نام برد.همه حکیمان به اتفاق نظر رسیدندکه بیماری او دارویی ندارد،مگر زهر آدمی.دستور دادتاآوردند,پسردهقانی با همان صفاتی که حکیمان گفته بودند.ازطرفی  پدر ومادرشان را با ثروت زیاد راضی وخشنود کردند ، قاضی نیز، دستور داد  به ریختن خون او ،اعلام داشت  برای به دست آوردن سلامتی وجود پادشاه مانعی ندارد وهمین که جلاد خواست که پسر را بکشد پسر لبخندی زد .پادشاه پرسید که دراین حالت جه جای خندیدن است گفت ناز فرزندان برای پدر ومادر است وبرای اظهار حکم وداوری نزد قاضی می روندودادوعدالت هم از پادشاه می خواهند واکنون، پدر ومادر م به خاطر مال دنیا حاضر به گشتن من شدن، قاضی هم دستور داد، پادشاه هم، به گشتن من را ضی است من در این حال جزء خداوند مهربان دیگر پناه وامیدی ندارم.

پیشِ که بر آورم ز دست فریاد ؟

               هم پیشِ تو از دستِ76 تو گر خواهم داد          

سلطان از این سخن بسیار نارحت شد واشک درچشمانش حلقه زدوگفت :مرگ من بهتر از آن که خون بی گناهی بریزد

روی جوان را بوسید، به او ثروت زیادی بخشید واورا آزادکردوگویند خداوند اورا در آن لحظه شفا داد .زیرا

که خداوند از رگ گردن ، به انسان نزدیکتر است و هر انسانی به خالق یکتا توکل کند، اگر چند قدمی مرگ هم باشد، خداوند او را شفاعت می کند چرا که ،وجودی را، که از کالبد خود در او دمیده دوست دارد و به او عشق می ورزد .

    شاعر شیرین سخن بسیارزیبا در گنج روان خود مرواریدهای سفید و درخشنده ، حکمی ـ اخلاقی واجتماعی را  در داخل صدف های  غنی شده  به یادگار گذاشته و سرلوحه و سرمشق  حیات  دنیا و آخرت انسان، قرار داده است .

    وی ناتوانی بشر در مقابل نفس را  بدترین دشمن  وی  ذکر کرده و در اثر بی بدیل خود ؛ گلستان پی در پی هشدار داده و برای وجود با ارزش بشر  دل سوزانده و چنین از گلستان ادب گل افشانی می کند که : بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث ارزشمند که  :" اعدی عدوک نفسک التی بین جَنبیک"آن بزگوار در پاسخ گفت :بحکم آن81 که هر آن دشمنی که با وی احسان کنی82 دوست گردد . مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی83 ]مخالفت[ زیادت کند .

              مرادِ هر که بر آری مطیعِ امرِ تو گشت     

                                       خلافِ نفس84 که فرمان دهد چو یافت مراد

 

 

نتیجه :

سعدی در دنیای هنر و خلاقیت ادبی ، دارای میراث های ماندگار و جاویدان است که در ایام کهنة تاریخ ، همانند یاس های بهاری ، شکوفه افشانی می کند و فضای ذهن ادیبان و خوانندگان را معطر می سازد و آنها را در گلبرگهای حیات زنده و پویا نگه می دارد .

     همانگونه که حضرت آدم یادگار کهن و نخستین انسان عاشق است و عشق پاکی که در وجودش دمیده شده باعث گردید تا حضرت حق او را به خلافت در روی زمین برگزید و آدم در کوی عشق قدم نهاد و سالهای پیاپی در غم و درد هجران از حضرت معشوق، گریان و نالان بود.

    در هر جای تاریخ بخواهی از جهان هستی و انسان های ماندگار آن نامی ببری باید آغازی از عشق بگویی چرا که بدون آن هیچ انسانی در تاریخ زنده نمانده است چه بسا که جهان هستی هم با عشق آفریده شده و عشق به نوعی رمز ماندگاری است که خداوند برای پیوسته بودن زمان بر بشر ارزانی داشته است .

    اگر چنین نیرویی در نهاد موجودات آفرینش نبود چنین پویایی و زندگی هم وجود نداشت .

    سعدی هم یکی از عاشق پیشه های روزگار است در بایدها و نبایدها و روایات و حکایات گلستان به دنبال آن است که انسان بتواند با ساختن روح و روان ، ظلم نکردن و طمع نداشتن ، خلوص نیت داشتن و در نهایت محبت ورزیدن به یکدیگر عشق درونی خود را بشناسد .

    و یا به نوعی تمامی این کلمات برای ساختن راهی است که بهتر و زیباتر عاشق را به معشوق برساند تا آفتاب وصال طلوع کند .

    سعدی این عاشق پیشه روزگار سخنور عرصه زمان در گلستان از آینه وجود انسان می گوید ، می نویسد و می ماند تا ما بدانیم ، که اگر ما هم بخواهیم با روزگار بمانیم باید عاشق و عاشق پیشه بمانیم .

کارمایع ها (منابع)

1-قرآن کریم ؛ترجمه مهدی الهی قمشه ای ؛چاپ اول ؛تهران انتشارات اورست ؛1375

2-امیرالمومنین ؛علی (ع)نهج البلاغه؛ترجمه وشرح فیض الاسلام ؛تهران :صحافی فیض ؛1351

3-گلستان: تصحیح دکتر غلام حسین یوسفی ، چاپ دوم ، تهران انتشارات خوارزمی ، 1369

4-سعدی ، مشرف الدّین مصلح بن عبدالله ، بوستان ( سعدی نامه)تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی ، چاپ دوم ، تهران : انتشارات خوارزمی ، 1363

5 -انصاری ؛خواجه عبدالله؛گفتار پیرطریقت ؛شامل سخنان ؛مواعظ ؛رباعیات ومناجات ؛گردآوری صابرکرمانی ؛چاپ دوم ؛تهران :انتشارات اقبال1368

6-صفا ؛دکتر ذبیح الله ؛گنج سخن ؛ج 2؛چاپ هفتم ؛تهران :انتشارات ققنوس ؛1363

7-تاریخ ادبیات ایران ؛تالیف دکتر ذبیح الله صفا؛چاپ دهم.1374

شادوپیروز باشید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرباب ازاین کتاب نگارین که برکنی

               همچون بهشت گویی ازآن باب خوشترست

(الشیخ الامام المحقق ملک الکلام افصح المتکلمین  ابومحمد  مشرف الدین مصلح بن عبدالله بن مشرف  السعدی الشیرازی یکی از بزرگتیرین شاعری که بعد از فردوسی درخشید.تاریخ ولادت او درحدود سال 606هجری است وی درشیراز در خاندانی (ازعالمان دین)ولادت یافت او از گویندگانی است که درزمان حیات خویش درمیان فارسی شناسان کشورهای مختلف شهرت بسیاری کسب کرد که آثار ش به دودسته منظوم ومنثور تقسیم می شود متقدمان پارسی زبان درتوصیف شعرسعدی دیوان او را" نمکدان شعر" گفته اند.سعدی  این اثرمشهور خود گلستان رادربهارسال 656 تصنیف کرده وسرانجام این بزرگ مردتاریخ درذی الحجه سال 690ه دارفانی را وداع گفت . "روحش شاد؛یادش گرامی ")

 

 

 

 

 

       گلستان عشق سعدی

اشاره:

    پژوهش حاضر نتیجه نگرش تازه و جدید عشق بر گلستان سعدی است بر این اساس با نگاهی عمیق ، حکایات گلستان مورد بررسی قرار گرفته است و هدف این بوده که خواننده با ساختار و مایع اصلی شکل دهنده حکایات گلستان که زنجیره ای از عشق و هستی است آشنا شود . بررسی آثار سعدی نمایانگر عشق و علاقه این شاعرپارسی زبان به انسان و موجودات هستی است که اندیشه های او را به تعالی و عشق الهی سوق می دهد تا عواطف انسانی ، حکمت ها و اندرزها ، بایدها و نبایدهای که ریشه در تاریخ افکار و اعمال پیشینیان دارد را اینگونه به تصویر بکشد و گوهر با ارزشی که در قعر جان انسان تعبیه شده است را باری دیگر با خورشید  وصال نمایان کند . در این پژوهش عشقی مورد نظر است که مایع و سر لوحه تمام محبت ها و انگیزه ها ست نه صرفاً عشق زمینی یا عشق آسمانی .

     خداوند عاشق آفرینش بوده و چنان زیبا و منظم مخلوقات را کنار هم قرار داده که ذهن و تصور هیچ وجودی قادر به درک کامل آن نیست و فقط از طریق قلب و دل که کعبه ی عشق و محبت است می توان او را حس کرد هانطور که سعدی در لابه لای آهنگ کلمات گلستان از عشق و دوستی خودش نسبت به هم نوعانش از طریق خلق حکایات آموزنده و همین عشق و محبت خداوند نسبت به بندگانش از طریق درونی کردن او می گوید و این گفتن باعث شده که هنوز پس از قرن ها گذشت زمان هنوز هم گفته ها و نوشته های او ارزشمند باشد .    

    سعدی از معدود شاعرانی و نویسندگانی است که با بهره گیری مناسب از شیوه عشق آفرینی توانسته است نثر خود را به کمال برساند .

    کلید واژه: سعدی ؛ گلستان ؛ عشق ؛ جاودانگی

مقدمه :

    تمام وجود سعدی ، آوازی از عشق دارد که با ترفندی ، آینه دل انسان را به سوی خود می کشاند؛ آنقدر با طبیعت و جان و روح ، مأنوس می شود که گاهی احساس می کنی در گلستان ، با سرور کاینات ، هم قدم شده ای و گاهی در گوشه و کنار سطر ها گم گشته ای ؛

    هدف سعدی فقط ـ پند دادن و بیان حکایات  و روایات نیست . بلکه  نوعی عشق بازی است که با حرکت درون عاشق در دنیای تفکر و تأمل قدم گذاشته و انسان؛ به نوعی از شناخت ، در وجود خالق یکتا ، تا نهاد درونی خود می رسد و می فهمد که آدمی با هر بار زیر خاک دفن شدن نمی میرد بلکه وجود دیگری می یابد و یوچی و بی هدفی دیگر معنایی ندارد .

    از قرن هفتم تا کنون ـ گلستان ، این چشمه جوشان ، در گسترة پیشرفت و خلاقیت های بشری در حرکت بوده و در هر بار مطالعة مطالب گلستان؛ خواننده به مسیر جدید و پویایی نافذ، دست یافته که با جرأت می توان گفت که دستیابی بشر درپیوسته زمان به برخی از کشفیات و اختراعات علمی ، نقش گلستان و گرفته های سعدی را پر رنگ تر و زیباتر کرده است .

    در تاریخ ، نوآوریهای علمی بشر ، با زمانی مشخص و موضوعی خاص ثبت شده که بسیاری از این دستاوردها در عصری دیگر یا فراموش شده یا به نوعی با تغییر و تحول بسیار با علم روز همراه شده . اما گلستان ـ این کتاب عشق ، وجود ، انسان شناسی و والاتر از همه خداشناسی در اعماق میراث تاریخ ، نه تنها رنگی از خاک و بویی از غربت ندارد بلکه همراه زمان و حتی فراتر از آن ، در دل و جان آدمی ، همانند الماسی زیبا و پر فروغ درخشیده و با دیدگان و آینه وجود انسان مأنوس شده و سایه ای از آرامش و افتخار برای دلها و جانهای آشفته بر جای گذاشته و وارثان عاشق را ، شرابی گوارا از دریای علم خداوندی چشانده . همانگونه که سعدی ، خود نیز ، جرعه ای از آن نوشید و در غروب زمان طلوعی جاودان داشت و اینچنین از طلوع جاودان خود می گوید :

    شبی را با دوستی در بوستان زیبا وخرم گذراندیم .صبح زود هنگام برگشت ؛ دامنی از گیاهانان خوشبو به همراه داشت که با خود ببرد .به او گفتم تو می دانی که گل وبوستان وفا ندارد. گفت :پس راه درست چیست ؟گفتم برای خرمی وخوشی ناظران وگشادگی خاطر حاظران کتاب گلستانی بنویسم که باد پاییزی وگردش زمان آن را از بین نبرد .

به چه کار آیدت زگل طبقی ؟       از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز وشش باشد      وین گلستان همیشه خوش باشد    مرد زندۀ تاریخ در گنجینۀ پند و حکمت خود عشق و عشق بازی خالق یکتا ، با آفریده هایش را با قلمی شکیل بر لوحه های زرین گلستان نمایان کرده ، تا خفتگان را شهدی از عشق و صفا، میهمان وجودشان کند تا راهنمایی باشد برای حضور در میهمانی خداوند ، شاید حرص و طمع وجودشان را پالایش داده و بر سفره روزی خداوند چشمی بینا داشته باشند که از گنجینه پند و حکمت گلستان چنین دُرافشانی می کند : شنیدم که صیادیضضعیف ماهی قوی وبزرگی رادردام انداخت .قدرت وتوان بیرون کشیدن ماهی را نداشت وماهی توانست از دام فرار کند.

شد غلامی که آبِ جوی آرد           آبِ جوی آمد و غلام ببُرد

 دام هر بار ماهی آوردی20    ماهی این بار رفت و دام ببُرد

دیگر صیادان افسوس خوردندواوراسرزنش کردندکه چنین صیدی22 در دامت افتاد و نگاه نتوانستی داشتن ، گفت : ای یاران ، چه توان کردن ؟ بر آن ماهی خداوند هنوز روزی قرار داده بودواجل ماهی هم ,هنوز نرسیده بودو ازهمه مهمترماهی برای روزی من مقرر نشده بود.

    سعدی بسیار زیبا نقش عشق را در جهان آفرینش به تصویر می کشاند، نیروی موثر در وجود انسان می پنداردو قدرت عشق را در حکایات خود نمایان می دارد عشق  تمام نیروها را به سوی خودمی کشاند؛ حتی  با تحمل تمام مهنت ها و سرزنش ها ، فرار را از آن غیر ممکن می داند ،عشق به عالم والا را نقطه آغاز و اوج پرواز و نوعی رها شدن می داند .

    و چه دلنشین در مفهوم عشق ؛ رنگ و بوی دل باختگی و رسوایی را به نمایش می گذارد و با آنکه عاشق همه چیز را از دست می دهد ولی جاودان می ماند و با آنکه او را ملامت و سرزنش می کند ولی از عشق با زیبایی یاد می کند و چه زیبا میراث به یادگار گذاشتة ما ایرانیان را بر ایمان زنده می کند عشق که از وجود خداوند در کالبد بشر تعبیه شده است چه در عالم خاکی و چه در عالم والا تمام از وجود ذات خداوند سرچشمه گرفته است و در این خصوص چنین حکایت می کند .

    دلداده ای  رادیدم که به عشقی  گرفتار شده ونه طاقت صبرونه توانایی وجرأت سخن گفتن داشت وهر چه؛ سختی کشیدی از دوستی اش کم نشد وگفت :

کوته نکنم زدامنت دست          ورخود بزنی به تیغ تیزم

از تو ملاذ و ملجأی نیست       هم در تو گریزم ، ارگریزم

    استادسخن ؛ با ظرافت و زیبایی شگفت ؛عشق و شیفتگی بین خداوند و روشن دلی را بیان می دارد که با هر بار خواندن این روایت صفات و ویژگی های مخصوص خداوند برای بشر تداعی می شود :

    دست و پای بریده ای ؛هزار پای ؛بِکُشت . صاحبدلی بر او بگذشت و گفت : سبحان الله ! با هزار پای؛ که داشت چون اجلش فرا رسید ؛از بی دست و پای نتوانست فرارکند ودردام مرگ افتاد.                         

صاحبدل در این روایت آثار عظمت و بزرگی خداوند را می بیند و به او عشق می ورزد و با زبان دل بیان می دارد که جهان آفرینش دارای خالقی مهربان است و همانگونه که طلوع و غروب را ؛ منظم به وجود آورده برای مرگ و زندگی موجودات هم ؛ زمان مشخصی قرار داده و به پاک و منزه بودن خداوند ، تقدیر و سرنوشت و در نهایت عاشق پیشه بودن خداوند اشاره دارد که صد افسوس برخی از بندگان قدر این عشق را نمی دانند و در خواب غفلت به سر می برند .

    بیان این حکایات باعث می شود در ذهن و تصورات ما صدای فریادی به گوش برسد که تمام وجود سعدی آوازی از عشق دارد . و چه زیبا گوش دل ؛ این آواز را می شنود اما به راستی که افکار، در اینجا به خطا نمی رود؛ که در هر خط نوشته ای؛ سعدی از عشق خداوند ؛و راه های شناخت او،گفته است ،از هر دری پنجره ای ،از هر پنجره ،دریچه ای به سوی آفرینش و خلقت باز کرده و یکی از دریچه های فضیلت را علم دانسته و در مقابل آن به نکوهش ثروت اندرزی پرداخته است و می گوید :

دو امیر زاده در مصر بودند : یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت . عاقبة الامراین یکی علاّمه عصر گشت و آن دگر عزیز مصر شد . باری توانگر به چشمِ حقارت در درویشِ فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در فقروتنگدستی بمانده ای  . گفت : ای برادر ،من باید شکرِ نعمتِ باری تعالی را به جای آورم که من میراثِ پیغمبران یافتم یعنی علم ، و تو میراثِ فرعون و هامان یعنی مُلکِ مصر .

من آن مورم که در پایم بمالند                         نه زنبور که از دستم بنالند                               کجا خود شکر این نعمت گزارم                           که زورمردم آزاری ندارم ؟

    سعدی براین باور؛ دریچه ای دیگر ؛از جنس سرشت و نهاد  انسان خداجو؛ در دریای پر آشوب دنیا ؛ متأثر از باد و طوفان و باران ، مسیری به سرچشمه ایمان و عشق و رستگاری و مسیری به رودخانه نیستی و سیاهی می داند و با اشاره به حدیث 31 گرانقدر می گوید : ما مِن مَولُودِ اِلّا وَقَد یُولَدُ عَلَی اُلفِطرَهِ فَاَبَواهُ یُهَوِّ دانِهِ اَو یُنصِّرانِه اَو یُمَجِّسانِهِ32 .

 با بدان یار گشت همسرِ لوط33         خاندان نبوّتش34 گم شد

سگ اصحاب کهف 35روزی چند         پی نیکان گرفت و مردم شد

شاعر شیرین سخن قدروارزش نهادن به تمام نعمت های خداوند

بی همتا و تأمل کردن در آن ، قبل از گرفتار شدن در مصیبت ها را گونه ای دیگر؛ بیان می دارد که پادشاهی با غلامی ؛درکشتی نشست و غلام هرگز  دریا  ندیده  بود و رنج وسختی

کشتی نیازموده 34، گریه  و زاری  در نهاد35  و لرزه بر اندامش افتاد . چندان که به او مهربانی کردندآرام نمی گرفت وچاره ندانستند . تا حکیمی در آن کشتی بود گفت : اگردستور دهید من اورا آرام کنم. سلطان  گفت:نهایت لطف باشد.دستوردادتا غلام را به دریا انداختند . باری چند غوطه خورد41 مویش گرفتند و سوی کشتی آوردند درگوشه ای نشست وآرام یافت.پادشاه خوشحال شد وگفت :دراین چه حکمت بود؟حکیم در جواب گفت : غلام، سختی غرق شدن دریارا نچشیده بودوقدر سلامت وآرامش درکشتی رانمی دانست،پس   قدرسلامت را،کسی داندکه گرفتار بیماری وبلا شود .

   تکسوارگلستان ، عشق و محبت خداوند نسبت به  بنده هایش را میزان سنجش اعمال  آنها  در  ترازوی عدالت می داند و معتقد است که هیچ عملی در این جهان بی پاسخ نمی ماند و هر قوی دستی ظلم و ستمی به زیر دستی روا دارد خداوند ناظر بر اعمال اوست و دشمنی قوی تر بر بالای سر او حاکم می کند و سعدی این بیدار دل تاریخ ؛ برای  روشنی دل برترین  مخلوقات  می گوید : بر  بالین  تربت  یحیی، یغامبر45 ، علیه السلام 46 ،درمسجد جامع دمشق رفته بودم ,

که یکی از پادشاهان که به بی انصافی معروف بود به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست

درویش49 و غنی بنده این خاکِ50 درند                     

                                          و آنان که غنی ترند محتاج ترند

آن گه مرا گفت :از آنجا که صداقت وقصد درویشان است درستی دررفتار وعبادت ایشان .دعایی خیر،همراهمان کن که از دشمن ,بسیار می ترسم ,به اوگفتم,به مردم ضعیف رحم کن تااز دشمن قوی رنج وسختی نبینی .

به بازوانِ توانا و قوّتِ سرِ دست56             

        خطاست57 پنجة مسکینِ ناتوان شکست .

    

 

سخنور تاریخ ادب دربرگ نوشته ای  دیگر ، چنین  بیان می دارد : یکی از پارشاهان سخت بیمارشد که نمی توان نام برد.همه حکیمان به اتفاق نظر رسیدندکه بیماری او دارویی ندارد،مگر زهر آدمی.دستور دادتاآوردند,پسردهقانی با همان صفاتی که حکیمان گفته بودند.ازطرفی  پدر ومادرشان را با ثروت زیاد راضی وخشنود کردند ، قاضی نیز، دستور داد  به ریختن خون او ،اعلام داشت  برای به دست آوردن سلامتی وجود پادشاه مانعی ندارد وهمین که جلاد خواست که پسر را بکشد پسر لبخندی زد .پادشاه پرسید که دراین حالت جه جای خندیدن است گفت ناز فرزندان برای پدر ومادر است وبرای اظهار حکم وداوری نزد قاضی می روندودادوعدالت هم از پادشاه می خواهند واکنون، پدر ومادر م به خاطر مال دنیا حاضر به گشتن من شدن، قاضی هم دستور داد، پادشاه هم، به گشتن من را ضی است من در این حال جزء خداوند مهربان دیگر پناه وامیدی ندارم.

پیشِ که بر آورم ز دست فریاد ؟

               هم پیشِ تو از دستِ76 تو گر خواهم داد          

سلطان از این سخن بسیار نارحت شد واشک درچشمانش حلقه زدوگفت :مرگ من بهتر از آن که خون بی گناهی بریزد

روی جوان را بوسید، به او ثروت زیادی بخشید واورا آزادکردوگویند خداوند اورا در آن لحظه شفا داد .زیرا

که خداوند از رگ گردن ، به انسان نزدیکتر است و هر انسانی به خالق یکتا توکل کند، اگر چند قدمی مرگ هم باشد، خداوند او را شفاعت می کند چرا که ،وجودی را، که از کالبد خود در او دمیده دوست دارد و به او عشق می ورزد .

    شاعر شیرین سخن بسیارزیبا در گنج روان خود مرواریدهای سفید و درخشنده ، حکمی ـ اخلاقی واجتماعی را  در داخل صدف های  غنی شده  به یادگار گذاشته و سرلوحه و سرمشق  حیات  دنیا و آخرت انسان، قرار داده است .

    وی ناتوانی بشر در مقابل نفس را  بدترین دشمن  وی  ذکر کرده و در اثر بی بدیل خود ؛ گلستان پی در پی هشدار داده و برای وجود با ارزش بشر  دل سوزانده و چنین از گلستان ادب گل افشانی می کند که : بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث ارزشمند که  :" اعدی عدوک نفسک التی بین جَنبیک"آن بزگوار در پاسخ گفت :بحکم آن81 که هر آن دشمنی که با وی احسان کنی82 دوست گردد . مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی83 ]مخالفت[ زیادت کند .

              مرادِ هر که بر آری مطیعِ امرِ تو گشت     

                                       خلافِ نفس84 که فرمان دهد چو یافت مراد

 

 

نتیجه :

سعدی در دنیای هنر و خلاقیت ادبی ، دارای میراث های ماندگار و جاویدان است که در ایام کهنة تاریخ ، همانند یاس های بهاری ، شکوفه افشانی می کند و فضای ذهن ادیبان و خوانندگان را معطر می سازد و آنها را در گلبرگهای حیات زنده و پویا نگه می دارد .

     همانگونه که حضرت آدم یادگار کهن و نخستین انسان عاشق است و عشق پاکی که در وجودش دمیده شده باعث گردید تا حضرت حق او را به خلافت در روی زمین برگزید و آدم در کوی عشق قدم نهاد و سالهای پیاپی در غم و درد هجران از حضرت معشوق، گریان و نالان بود.

    در هر جای تاریخ بخواهی از جهان هستی و انسان های ماندگار آن نامی ببری باید آغازی از عشق بگویی چرا که بدون آن هیچ انسانی در تاریخ زنده نمانده است چه بسا که جهان هستی هم با عشق آفریده شده و عشق به نوعی رمز ماندگاری است که خداوند برای پیوسته بودن زمان بر بشر ارزانی داشته است .

    اگر چنین نیرویی در نهاد موجودات آفرینش نبود چنین پویایی و زندگی هم وجود نداشت .

    سعدی هم یکی از عاشق پیشه های روزگار است در بایدها و نبایدها و روایات و حکایات گلستان به دنبال آن است که انسان بتواند با ساختن روح و روان ، ظلم نکردن و طمع نداشتن ، خلوص نیت داشتن و در نهایت محبت ورزیدن به یکدیگر عشق درونی خود را بشناسد .

    و یا به نوعی تمامی این کلمات برای ساختن راهی است که بهتر و زیباتر عاشق را به معشوق برساند تا آفتاب وصال طلوع کند .

    سعدی این عاشق پیشه روزگار سخنور عرصه زمان در گلستان از آینه وجود انسان می گوید ، می نویسد و می ماند تا ما بدانیم ، که اگر ما هم بخواهیم با روزگار بمانیم باید عاشق و عاشق پیشه بمانیم .

کارمایع ها (منابع)

1-قرآن کریم ؛ترجمه مهدی الهی قمشه ای ؛چاپ اول ؛تهران انتشارات اورست ؛1375

2-امیرالمومنین ؛علی (ع)نهج البلاغه؛ترجمه وشرح فیض الاسلام ؛تهران :صحافی فیض ؛1351

3-گلستان: تصحیح دکتر غلام حسین یوسفی ، چاپ دوم ، تهران انتشارات خوارزمی ، 1369

4-سعدی ، مشرف الدّین مصلح بن عبدالله ، بوستان ( سعدی نامه)تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی ، چاپ دوم ، تهران : انتشارات خوارزمی ، 1363

5 -انصاری ؛خواجه عبدالله؛گفتار پیرطریقت ؛شامل سخنان ؛مواعظ ؛رباعیات ومناجات ؛گردآوری صابرکرمانی ؛چاپ دوم ؛تهران :انتشارات اقبال1368

6-صفا ؛دکتر ذبیح الله ؛گنج سخن ؛ج 2؛چاپ هفتم ؛تهران :انتشارات ققنوس ؛1363

7-تاریخ ادبیات ایران ؛تالیف دکتر ذبیح الله صفا؛چاپ دهم.1374

شادوپیروز باشید

هرباب ازاین کتاب نگارین که برکنی

               همچون بهشت گویی ازآن باب خوشترست

(الشیخ الامام المحقق ملک الکلام افصح المتکلمین  ابومحمد  مشرف الدین مصلح بن عبدالله بن مشرف  السعدی الشیرازی یکی از بزرگتیرین شاعری که بعد از فردوسی درخشید.تاریخ ولادت او درحدود سال 606هجری است وی درشیراز در خاندانی (ازعالمان دین)ولادت یافت او از گویندگانی است که درزمان حیات خویش درمیان فارسی شناسان کشورهای مختلف شهرت بسیاری کسب کرد که آثار ش به دودسته منظوم ومنثور تقسیم می شود متقدمان پارسی زبان درتوصیف شعرسعدی دیوان او را" نمکدان شعر" گفته اند.سعدی  این اثرمشهور خود گلستان رادربهارسال 656 تصنیف کرده وسرانجام این بزرگ مردتاریخ درذی الحجه سال 690ه دارفانی را وداع گفت . "روحش شاد؛یادش گرامی ")

 

 

 

 

 

    گلستان عشق سعدی

اشاره:

    پژوهش حاضر نتیجه نگرش تازه و جدید عشق بر گلستان سعدی است بر این اساس با نگاهی عمیق ، حکایات گلستان مورد بررسی قرار گرفته است و هدف این بوده که خواننده با ساختار و مایع اصلی شکل دهنده حکایات گلستان که زنجیره ای از عشق و هستی است آشنا شود . بررسی آثار سعدی نمایانگر عشق و علاقه این شاعرپارسی زبان به انسان و موجودات هستی است که اندیشه های او را به تعالی و عشق الهی سوق می دهد تا عواطف انسانی ، حکمت ها و اندرزها ، بایدها و نبایدهای که ریشه در تاریخ افکار و اعمال پیشینیان دارد را اینگونه به تصویر بکشد و گوهر با ارزشی که در قعر جان انسان تعبیه شده است را باری دیگر با خورشید  وصال نمایان کند . در این پژوهش عشقی مورد نظر است که مایع و سر لوحه تمام محبت ها و انگیزه ها ست نه صرفاً عشق زمینی یا عشق آسمانی .

     خداوند عاشق آفرینش بوده و چنان زیبا و منظم مخلوقات را کنار هم قرار داده که ذهن و تصور هیچ وجودی قادر به درک کامل آن نیست و فقط از طریق قلب و دل که کعبه ی عشق و محبت است می توان او را حس کرد هانطور که سعدی در لابه لای آهنگ کلمات گلستان از عشق و دوستی خودش نسبت به هم نوعانش از طریق خلق حکایات آموزنده و همین عشق و محبت خداوند نسبت به بندگانش از طریق درونی کردن او می گوید و این گفتن باعث شده که هنوز پس از قرن ها گذشت زمان هنوز هم گفته ها و نوشته های او ارزشمند باشد .    

    سعدی از معدود شاعرانی و نویسندگانی است که با بهره گیری مناسب از شیوه عشق آفرینی توانسته است نثر خود را به کمال برساند .

    کلید واژه: سعدی ؛ گلستان ؛ عشق ؛ جاودانگی

مقدمه :

    تمام وجود سعدی ، آوازی از عشق دارد که با ترفندی ، آینه دل انسان را به سوی خود می کشاند؛ آنقدر با طبیعت و جان و روح ، مأنوس می شود که گاهی احساس می کنی در گلستان ، با سرور کاینات ، هم قدم شده ای و گاهی در گوشه و کنار سطر ها گم گشته ای ؛

    هدف سعدی فقط ـ پند دادن و بیان حکایات  و روایات نیست . بلکه  نوعی عشق بازی است که با حرکت درون عاشق در دنیای تفکر و تأمل قدم گذاشته و انسان؛ به نوعی از شناخت ، در وجود خالق یکتا ، تا نهاد درونی خود می رسد و می فهمد که آدمی با هر بار زیر خاک دفن شدن نمی میرد بلکه وجود دیگری می یابد و یوچی و بی هدفی دیگر معنایی ندارد .

    از قرن هفتم تا کنون ـ گلستان ، این چشمه جوشان ، در گسترة پیشرفت و خلاقیت های بشری در حرکت بوده و در هر بار مطالعة مطالب گلستان؛ خواننده به مسیر جدید و پویایی نافذ، دست یافته که با جرأت می توان گفت که دستیابی بشر درپیوسته زمان به برخی از کشفیات و اختراعات علمی ، نقش گلستان و گرفته های سعدی را پر رنگ تر و زیباتر کرده است .

    در تاریخ ، نوآوریهای علمی بشر ، با زمانی مشخص و موضوعی خاص ثبت شده که بسیاری از این دستاوردها در عصری دیگر یا فراموش شده یا به نوعی با تغییر و تحول بسیار با علم روز همراه شده . اما گلستان ـ این کتاب عشق ، وجود ، انسان شناسی و والاتر از همه خداشناسی در اعماق میراث تاریخ ، نه تنها رنگی از خاک و بویی از غربت ندارد بلکه همراه زمان و حتی فراتر از آن ، در دل و جان آدمی ، همانند الماسی زیبا و پر فروغ درخشیده و با دیدگان و آینه وجود انسان مأنوس شده و سایه ای از آرامش و افتخار برای دلها و جانهای آشفته بر جای گذاشته و وارثان عاشق را ، شرابی گوارا از دریای علم خداوندی چشانده . همانگونه که سعدی ، خود نیز ، جرعه ای از آن نوشید و در غروب زمان طلوعی جاودان داشت و اینچنین از طلوع جاودان خود می گوید :

    شبی را با دوستی در بوستان زیبا وخرم گذراندیم .صبح زود هنگام برگشت ؛ دامنی از گیاهانان خوشبو به همراه داشت که با خود ببرد .به او گفتم تو می دانی که گل وبوستان وفا ندارد. گفت :پس راه درست چیست ؟گفتم برای خرمی وخوشی ناظران وگشادگی خاطر حاظران کتاب گلستانی بنویسم که باد پاییزی وگردش زمان آن را از بین نبرد .

به چه کار آیدت زگل طبقی ؟       از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز وشش باشد      وین گلستان همیشه خوش باشد    مرد زندۀ تاریخ در گنجینۀ پند و حکمت خود عشق و عشق بازی خالق یکتا ، با آفریده هایش را با قلمی شکیل بر لوحه های زرین گلستان نمایان کرده ، تا خفتگان را شهدی از عشق و صفا، میهمان وجودشان کند تا راهنمایی باشد برای حضور در میهمانی خداوند ، شاید حرص و طمع وجودشان را پالایش داده و بر سفره روزی خداوند چشمی بینا داشته باشند که از گنجینه پند و حکمت گلستان چنین دُرافشانی می کند : شنیدم که صیادیضضعیف ماهی قوی وبزرگی رادردام انداخت .قدرت وتوان بیرون کشیدن ماهی را نداشت وماهی توانست از دام فرا

[ دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

     الهام از گنجینۀ نهج البلاغه

 

امام خمینی درعصر دنیازدگی ،دین باوری را روحی تازه بخشید

 

آرام آرام درکنار ثانیه ها خواب را  تکیه گاهی  برآرامش می پنداریم   وبا نبم نگاهی به گذرروزگار،

امیدوار به فردایی روشن، می مانیم و سپیده دم را هردم بر رنگ سرخ غروب می با فیم تا لباسی گرم برای زمستان سرد برتن کنیم وبه انتظار بهار بنشینیم .لحظه ی تامل ، تا بدانیم در تکرار زمان گم و ناپدید شده ایم و خود از آن لذت می بریم گاهی عاشق، لحظه ی منتظر معشوق می مانیم ، براین روزگار می بالیم دلبسته می مانیم فراتر از گفتن با او هم سخن می شویم ، اما  احساس می کنیم ، وفایی درونش نیست ، با ما همراه نیست هر چه به سویش می رویم از ما دورو دورتر می شود لحظه ا ی  تامل ، ثا نیه ی تفکر ،با این دنیایی بی وفا همرا ه شویم ؟ یا در دنیایی تفکر به معشوق حقیقی به رسیم ؟ با پژوهش و تحقیق در عالم علم  بزرگان، می توان چهرۀ واقعی دنیا را لمس  کرد وحتی به  فردا های دور هم  امیدوار ماند . نهج البلاغه گنجینه ا ی از مردی بزرگ ، مردی از جنس شجاعت وغیرت وبزرگی ، شهامت واستقامت و یگرنگی ،  که عاشقان به خوبی او را می شنا سند به وجودش افتخار می کنند برخود می بالند که درزیر سایۀ پرچم او نشسته اند وگنیجینۀ با طراوتش را مرور می کنند ،که این بزرگ مرد تاریخ حماسه چه شفاف وروشن ، روش  برخورد با د نیا را بیان داشتند وچنین فرمودند  : أَلا إنَُِِّ الدُّنیا دَارُلا یُسلمُ........ آگاه باشید " د نیا خانه ای است که کسی درآن ایمنی ندارد ،جز آنکه به جمع آوری توشۀ آخرت پردازد واز کار های د نیایی کسی نجات نمی یابد .مردم به وسیلۀ دنیا آزما یش می شوند ، پس هر چیزی از د نیا را که برای  د نیا به دست آورند از کفشان بیرون می رود ، وبرآن محاسبه خواهند شد ، وآنچه را که در دنیا برای آخرت تهیه کردند به آن خواهند رسید ، وبا آن خواهند ماند ، دنیا در نظر خرد مندان ، چونان سایه ای است که هنوزگسترش نیافته، کوتاه می گردد ، وهنوز فزونی نیا فته کاهش می یابد ." سخنان امیر المومنین(ع) ، یگرنگ وبا صفا ست احساس می کنی از خود رها شده ای ، دراین د نیا ،تو ویرانه ای ، به دنبا ل آشیانه ی می روی تا لحظه ای  با خود ، بیگانه شوی ، تا بیندیشی   امام علی (ع )  د نیا را برای چه  هما نند سایه ایی پنداشتند؟ چقدر کوتاه و زود گذز، پس چرا ما گاهی فریب این سایۀ کوتاه را می خوریم وآن را آنقدر بزرگ می دانیم  که دیگر نمی پنداریم  که آیا آدمی درحرکت است  یا روزگار، همانگونه که شاعر  شیرین سخن  مسعود سعد می گوید ؛   آگاه نیست آدمی از گشت روزگار               شادان همی نشیند وغافل همی گذرد   

     ماند برآن که باشد برکشتی روان                پندارد اوست ساکن وساحل همی رود

روزگار سکون و توقف را نمی پذیرد از غم وشادی ما تا ثیر نمی یابد او معشوق  خود را پذیرفته وایمان دارد که باید بشتابد تا به معبود برسد وبرای رسیدن به او؛ و شناخت رمز ماندگاری  نباید ، لحظه ای  دلبسته به پوچی باشد، هما نگونه که مولایمان فرمودند : دنیا وسیلۀ آزمایش است . پس روزگار آگاه است   که با آدمیان چگونه رفتار کند ، به خود می بالد که اشرف مخلوقات را چند صباحی میهمان دارد،اما این مسافران هستند که گاهی از یاد می برند، که دراین سرای ، زمان بین ماندن ورفتن  اندک است وفریفته شدن به روزگار بیهوده است ودشوار ،

دیویست جهان صعب وفریبنده مر اورا             هشیار وخردمند نجسته ست همانا

کر هیچ خرد داری وهشیاری وبیدار                 چون مست مرو براثر او به تمنا (ناصرخسرو)                                                                                                           با پژوهش در سخنان وزندگی بزرگان به روشنی می توان نشانه های هدف مند بودن روزگار  را دید وفهمید که چگونه دنیا مزرعه آخرت می شود ؟  براین اساس ، زندگی مردی  بزرگ در برگ نوشته های  تاریخ پر افتخار کشورمان را ورق می زنیم  که  گواهی از غیرت وآزادگی ایرانیان دارد که شهادت واستقامت  را   درس گرفته اند تاهمانند شهدای کربلا انسانیت انسان را بیدار وهویدا سازند .سخن از مردی دلاور که چنان قدرت مندانه برروی خاکستر زمان پانهاد که جای قدمها یشان را کسی دیگر نتوانست لمس کند واز آوای پیام هایش،  کوش جهانیان پرده افکند وچشماهایشان به نظاره نشست، این بزرگ مرد والا کیست؟ وسخنش با بشرحکایت از کیست ؟  خمینی  کبیر که  درروز بیستم جمادی الثانی 1320هجری مطابق با30شهریور 1281هجری شمسی( سپتامبر1902میلادی) درشهرستان خمین از توابع استان مرکزی ایران پابه عرصه گیتی نهاد .او در خانواده یی اهل دیانت که نسل اندر نسل هدایتگری مردم را پیشه خویش ساخته بودند ،با لیدوپرورش یافت.که  در سه دوره متفاوت حیات ایشان  قابل بررسی است .دردوره نخست ،امام خمینی روزگار را به تعلیم وتدریس ونگارش کتب عرفانی وفقهی گذزاند ،دوره دوم که خود به دو بخش مجزا تقسیم شده ویک مرحله آن تا آبان 43ومرحله بعدی آن تا سال 57به طول انجامید ،ودوره سوم امام به عنوان رهبر انقلاب ؛نظام جمهوری اسلامی را بنیان ورهبری کردند .امام خمینی در دوره اول به خودسازی وپرورش شاگردان ،در روزگار بعدی به تخریب نظام سلطنت ودر روزگار آخر با تکیه بر نظریه ولایت فقیه به تاسیس حکومت دینی اقدام کردند. امام خمینی  در عصر دنیا زدگی ، دین باوری را روحی تازه دمید.   آری  امام راهی را انتخاب کرد ونهادینه کرد ،  که  از آن بزرگی وایمان تراوش شد ولبخند زمان برچهرۀ فرشتگان نمایان شد  که روح خدا بر کره خاکی چگونه درخشید و صورت ایمان وصداقت را شفاف کرد و چهره ظلم وسیاهی وکفر را بی رنگ وتاریک کرد وخود در قلب آدمیان جاویدان ماند وتاثیربزرگیش برجهانیان، نمایش خورشید زمان شد که هر چه بتابد از نورش کاسته نمی شود ودرپیامهایش،بربشیریت  آموخت ،همان سخنی  که مولایمان فرموده بودند:  پس هر چیزی از د نیا را که برای  د نیا به دست آورند از کفشا ن بیرون می رود ، وبرآن محاسبه خواهند شد ، وآنچه را که در دنیا برای آخرت تهیه کردند به آن خواهند رسید ، امام خمینی نمونه ای از استقامت که با شکیبایی ودرایت دنیا را برای آخرت برگزید وبه آرزوی خود رسید.

بشکیب اززیرا که همی دست نیابد                  برآرزوی خویش مگر مرد شکیبا 

                                                                                                  (ناصرخسرو)

کارمایه ها

1-نهج البلاغه ، مؤسسۀ فرهنگی تحقیقاتی امیر المؤمنین ، محمد دشتی

2- شرح بزرگ دیوان ناصر خسرو ، دکتر مهدی محقق

3-تاریخ قرن بیستم ایران وجهان ، مؤ سسۀ انتشاراتی روزنامۀ ایران

[ سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٧ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

پرندها چله چله ها کبوترا نامه دارم از دیار سایه ها از عالم ستارها شاید یکی بیاید بخونه برام دلم می گه پریا توی آسمونا قشنگ ترین ستارها ن از اون بالا نامه میاد از پریا  من می بینم ی سایه نشست روی بال پروانه ها چه زیباست پری کوچلو با من بمون شقایق ها مسافرند گاهی میاند گاهی می رند رودخانه ها شناورند کمی می مونند بعد همشون مسافرند پری کوچلو دیدی همشون تو قایقند منتظر یک راهنما  فانوس شب یادم امد روشن نبود اونجا فقط پری کوچلو نشسته بود چون پریا نه فقط تو قصه  بین آدمها زیباترین زیبایهاند .

[ سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

گاهی فقط می خواهی سکوت را زمزمه کنی چرا با خود فکر می کنی صدایی شندیده نمی شود اینجا پراست از سروصدا آسمان هنوز به رنگ شب نیست رنگها به عشق با خته اند صداها در زیر آوار مانده اند لبخند  روز آفتابی در زیر برف یخ بسته است سکوت پشت خورشید به خواب رفته است اما دلم نوید یک روز آفتابی را می دهد برفها آب شده اند درختان لالایی می خوانند مرداب در دل کویر دل به آغوش باد داده است دستان باد بر هم گره خورده اند وافسوس را رها نمی کنند چشمان مادر از دور می درخشند تا لباسی آبی دریا را به تو بپوشاند مادرم دوستتدارم دستانت  شال آبی زمستان را برایم بافت اما پاییز از حسادت زمستان را بیدار نکرد تا من بپوشم اما من به عشق تو زمستان را بیدار کردم تا شال آبی من را بیبیند.

[ سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

واژه ها، آواها، کلمات، لحظه لحظه، در کنار هم فریاد می زنند که ما از دیار شکوه و عظمت، آراسته ایم.

ما از دل فرهنگ غنی به پا خاسته ایم، ما شکوه ها دیده ایم. اما هرگز ناتوان و خسته در دل تاریخ قدم نگذاشته ایم. همراه دولتمردان بوده ایم تاریخ را در حرکت داشته ایم و برای شما سرافرازی اندوخته ایم. آری واژه ها اینگونه هویت خود را نشان می کنند ما زبان فردوسی و حافظ و سعدی در خاک پر افتخار ایرانیم ما زبان فارسی، زبان افتخار آفرینانیم در لابه لای هویت واژه ها به کلمات از کلمات به آواها و از آواها به پنجره های ذهن و تصور می رسیم. پنجره ها را می کوبیم، آمده ایم بگوییم و بشنویم و پرواز را در دنیای ذهن و تصور یکدیگر تجربه کنیم. از دنیای کلمات و از درون معناها بیرون بیاییم و در خط نوشته های فرهنگ گفتاری و نوشتاری مان جایگاه زبان و ادب فارسی را بشناسیم و آن را حفظ کنیم.

 


[ جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب