پر ستو های مها جر
قالب وبلاگ

استفاده از مطالب وب سایت این جانب به شرط عدم دخل و تصرف در کلمات و محتوا مجاز می باشد .

[ یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

گاهی سکوت زیبا نیست

گاهی باید گفت و شنید

 گاهی باید دوست بود

 در بیگا نگی هیچ  صدایی نیست

[ جمعه ٢٩ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

صدای خش خش برگها ی زیبا آرام آرام احساس می شود .برگهایی که زمانی بااقتدار بربالای سرمان و بر روی شاخه های تنومند به ناز و نوازش باد لبخند می زدند پس چرا در این زمان در زیر پاهایمان صدای فریاد خرد شدنشان را می شنویم حتما در این فریاد شان پیامی نهفته که : زمانی بازیبایی و اقتدار به جود می آییم و زمانی هم با فریاد و فغان از بین می رویم گذشت زمان فصلها ، رنگها ودر مجموع گوناگونی طبیعت ، همه پیامی است برایمان که نگاهی زیبا به آمدن و رفتن های و جودمان داشته باشیم و دریابیم که در کدام قسمت و یا بهتر بگوییم در کدام فصل از زندگیمان هستیم هنوز فرصت تغییر و پویایی یا لبخند را داریم و یا ......

[ چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

اینجا شب دلش  منتظره

منتظره سپیده

اما ستاره ها نشسته اند و

خیال خورشید ندارند

شب دلش شکست و توی تاریکی ندید

که فقط ماه توی آسمون صدای اشک ها  شنید

چون اون هم مثل شب  هیچ وقت خورشیدو ندید

[ دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

دل نوازان اندک اندک می روند

 در این مقاله اساس برنقد این فیلم  نیست تحلیلی علمی  براساس ادبیات ، هنر، عشق ، فرهنگ  با محوریت  نیاز جوان امروز است  .  دل نوازان کلمه ای که از دل آغاز و به درون می نشیند ومعنایی چون دلربا ومعشوق را درخود جای داده است بیشتر با جوانان انس دارد .انتخاب عنوان برای آثار هنری ؛همانند چراغی است که راه انتخاب برای دیگران را روشن می سازد . خوب این کلمه منتخب جوانان می شود ، به سراغ محتوا می رویم ، از  عنوان تا موسیقی پایانی فیلم باید  از عشق و دلدادگی؛ معنا پیدا کرد. چرا که موسیقی پایانی فیلم هم سخن از درد عشق است .اما آیا درون مایۀ فیلم چنین می گوید؟ ،" دکتر مهدی محسنیان راد معتقد است : ارتباط یک ارزش است که به معنای متجلی شده ؛ در گیرنده؛ مشابه نظر فرستنده باشد" پس باید بین جوان گیرنده و مجموعۀ هنری فرستنده ؛این ارزش متجلی شود . ارتباط زمانی شکل می گیرد که تخیل  جوان گیرنده  به جوان نقش آفرین  در فیلم به شباهت  های برسد یک نوع همنشینی و جانشینی صورت بگیرد .درواقع یک نوع مخاطب شناسی هماهنگ با نیاز جامعه باید شکل بگیرد . در آغاز فیلم چنین است  . بهزاد جوانی که عاشق می شود وعاشقی هم که  دغدغۀ بسیاری از جوانان کنون تا به اکنون  است . عشق در فرهنگ ایرانی مقدس ، دلربا و رسواگر است عشق از آتش درون می سوزد و فریاد می زند در اصل عشق آفریده شده تا بسوزاند و ناله سر دهد و به دستگیری معشوق برسد . در فرهنگ ایرانیان عشق به از خود گذشتگی معنا می شود عاشق از خود عبور می کند و خود را در معشوق پیدا می کند .بهزاد  از داشتن ها عبور می کند و یلدا هم همین  باور را تکرار می کند (گذشتن از مهریه )  یلدا ی گرفتار،معشوق واقعی  معرفی می شود. زمانیکه  قاب عکس توسط بهزاد در مکانی دوراز یلدامی شکند  لرزشی بروجود یلدا حاکم می شود.این یعنی نهایت عشق ودل نوازی  .یادآوری از عاشق پیشگی ایرانیان ازباستان تا به اکنون  .خسرو شیرین یا زال ورودابه که  نقش آفرینان این فیلم، بسیار نزدیک اما غریبه با  شخصیت های  این داستان هستند ، رودابۀ دل نواز  همانند یلدا  دختر مهراب فرمانروای کابل  از نوادگان ضحاک بیدادگر شاهنامه است و سام نریمان پدر زال عاشق ؛ از پهلوانان ونامداران ،منوچهر پادشاه ایران (از نوادگان فریدون) است که منوچهر از سام نریمان  می خواهد که به سوی هندوستان لشکر کشی کند و نخست کابل و نواحی آن را تسخیرکند و خاندان مهراب را براندازدو به خانۀ وی آتش بیفکندوکسان اورا ازدم تیغ بگذراند تااز نژاد ضحاک بیدادگر کس برزمین نماند اما عشق وشیفتگی  این دوجوان باعث می شود زال   دست التماس برقلب پدر بکوبد سام  هم همانند اتابک پدر بهزاد فرزند را از کودکی رها کرده است وسیمرغ  همانند ناپدری بهزاداورا به جوانی می رساند وحال پدر به جبران گذشته می خواهد دل پسر را بدست بیاورد(  البته متفاوت از نقش اتابک )  در نهایت  جنگ بین دو سرزمین و دو خاندان تشنه به خون یگدیگر به واسطۀ عشق پاک رودابه وزال پایان می پذیرد وحاصل  این ازدواج  رستم پهلوان و جهان آوازه  را به صحنۀ شاهنامه می آورد.شخصیت ها از این داستان در فیلم به شباهت های نزدیک می شوند که ناگهان به باوری  دیگر می رسند .به فیلم های چندین دهه قبل سینمای ایران . از زنا ن برای مقاصد خود سفته می گرفتند، عشق در زنان پس از عبور از فقر و ترس و فرار معنا پیدا می کرد و همچنین سقط جنین هم  گه گاهی نمک فیلم می شودو به تحقیق یک نفر هم برای سرنوشت زن عاشق تصمیم می گیرد  . یلدا هم دراین فیلم قربانی ناملایمات زندگی می شود که از هر سو او را به سوی خود می کشد .عشق  فقرو بی کسی در آغوش تنها محرم تبهکار؛که بسیار تلاش می کند که مبارز و سخت کوش باشد اما در نقش  یک کلاه بردا بیشتر رنگ می گیرد . اما بهزاد  با این محتوا؛ همانند غریبه ای است که ناگهان وارد شهر می شود . اما جوان عاشق دیروز با آن  محتوا آشناست ودر نقش دهقان فداکار نمایان می شدکه نزدیک به نقش جهان دراین فیلم است و با جامعۀ آن روز غریبه نیست  .آیا نقش هایی که از یک معنی الهام نمی گیرند می توانند پیام درستی را منتقل کنند ؟ آیا تنفر و خشم بهزاد گواه بر عشق پاک است ؟ عاشق گور و کر می شود اما در برابر عشق خود و بعد از رسیدن به معشوق به مرحلۀ دوستی می رسد ویک دوست کوش شنوا و قلبی مهربان برای بازیابی حقیقت دارد. اما انگیزه ای  که برای هوی و هوس باشد به تنفر و خشم منتهی می شود.در این جا با نوعی از تعارض ودوگانگی روبرو می شویم که نه تنها لذت بخش نیست بلکه اثری منفی در ذهن برجای می گذارد که هرچند هم در قسمت های پایانی فیلم تغییراتی حاصل شود دیگر زیبایی ولذت معنای واقعی عشق وعنوان فیلم وموسیقی را ندارد . بهزاد برای شناخت ،اتابک و یلدا همزمان فرصت پیدا می کند، اتابک را باتردید وتنفر و یلدارا از راه دل می شناسدوحال چگونه عمل می کند؟جوان امروز با استقلال آشناست واین فراراز  سنت ها را معنا نمی دهد  .دکتر مهدی محسنیان راد می گویید : انسان جدید برشانۀ انسان پیشین جای پیدا می کند وانبا شته های فرهنگی در امروز ما بسیار موثر است  " پس انباشته های فرهنگی در ضمیر نا خودآگاه ما نقش بسیار مهمی ایفامی کند همانند داستان زال ورودابه که جوان امروز هم از آن لذت می برد ودرس می گیرد چرا که فردوسی سی واندی سال بهترین دوران زندگیش را صرف نوشتن این اثر کرد وشتاب زده عمل نکرد وحتی دراین راه تمام ثروت خود را به فرهنگ کشورش هدیه کرد فردوسی یک عاشق است ، عاشق من تو وهمۀ جوانان ایرانی .عشق هایی را که به ازدواج می رساند و از فرزندان آنها عشق های دیگر را رقم می زند وسراسر شاهنامه سخن از عشق است که در دنیا برای ایرانیان افتخار آمیز است حال آیا جوان امروز از فیلم های چندین دهۀ قبل می تواند الگویی برای جامعۀ امروز بگیرد ؟ به یقین از نقطه نگاه جوان دیروز نمی توان جوان امروز را دید اما از نگاه شاهنامه می توان نگاه جوان امروز را معنا کرد .از قرنها پیش می توان الگوپذیری کرد اما از چند دهه گذشته نمی توان  وام گیری کرد مگر اینکه بازتابی از فرهنگ اصیل ایرانی باشد  . فردوسی  برباورها وارزشها یی قدم برشاهنامه  می گذارد که با فرهنگ ایرانی جان وروح گرفته است.چه بهتر که  بین فرهنگ های  اصیل  و سنت ها ی غلط تفاوت را بپذیریم وفرهنگ غنی و دلپسند را برای جوان امروزنمایش دهیم .هنرمندان امروز کمتر از نقش آفرینان و پهلوانان شاهنامه نیستند .در فیلم دل نوازان ، نقش آفرینی هنر مندان قابل تحسین است .موسیقی بسیار زیباست و نقش های گارگردان و تهیه کننده ودیگران هم قابل انکار نیست .پس داشتن چنین استعدادها وپیشنۀ فرهنگی  قوی است  که  انتظارجوان امروزرا از دست اندرکارن هنری  بالاتر می برد . در این فیلم عشقهای  دیگری مشابه عشق بهزاد ویلدا  تکرار شده ،رعنا و جهان ، جهان با زنی با دو فرزند ، بدهکار و درمانده ازدواج می کند . باز هم دوگانگی ، چنگ سنت ها ، اختلاف فرهنگ . سخن داستان گواه چیست؟ . احترام به کدام سنت ها ؟، دریک شب بارانی شکوه به یاد عروسی رعنا و جهان می اُفتد که بیانگر موافق بودن خانواده جهان با این ازدواج  است . تفاوت و شباهت این دو ازدواج در چیست ؟ نگاه  جوان امروز ودیروز را چگونه به تصویر می کشد ؟ در گذشته نه چندان دور که جامعه بیشتر گرفتارسنت ها ست هیچ مانعی برسر راه عشق و عاشقی رعنا وجهان قرارنمی گیرد و یک جوان به راحتی می تواند با زنی که دوفرزند دارد ازدواج کند ونقش یک عاشق فداکار را بازی  کند اما جوان امروز؛ بهزاد نمی تواند حتی دنبال کشف واقعیت برود  آیا جوان امروزرا نمی توان جوان واقع گرا نامید ؟. تنها شباهت ، شخصی به نام اتابک  در فیلم  ظاهر می شود واز هر کلمه ای جز ء عشق برای معرفی او به کار می برند ؛ از راه می رسد و اسب بی اعتمادی را دردنیای عشق می تازاند و عاشقان به راحتی رام اومی شوند . پس عشق در این فیلم چه رتبه ای دارد ؟ وعنوان دل نوازن برای چیست ؟  دراصل با کدام محور همراه شویم ؟ قلب عاشق خود داوری است که  به سادگی برای معشوق حکم نمی کند . دل خراشان ؛ دل آزاران شاید پرمعنا تر برای این فیلم وموسیقی بود .  مزیت ادبیات و هنر بردیگر علوم این است که اثر با تلفیق  تخیل وحقیقت به  شناخت جامعۀ دیروز و امروز  انسان می پردازد تا به لذت کشف برسد و هر چه نتیجۀ حاصل شده با ضمیر ودرون ناخودآگاه بشر همراه  باشد نتیجه بدست آمده لذت بخش تر و موفقیت اثر بیشتر می شود .حال  پس از گذشت چندین سال از عمر سینمای ایران می طلبد که گروه های پژوهشی متشکل از کارشناسان ادبیاتی ، روانشناسی ؛ آسیب شناسی وهنر به خصوص در مجموعه های چند قسمتی فرهنگی  شفاف تر نقش ایفا کنند وبدور ازشتاب زدگی به بررسی ومحتوای اثر قبل از پخش آن در جامعه ؛پرداخته تا الگوهای مناسبی متناسب بانیاز نسل جوان  نمایان دارند   چرا که جامعه امروز را جامعۀ جوان می نامند و نقش آثار هنریی که از صدا وسیما فرهنگ سازی می کنند را نمی توان نادیده گرفت واین باور را که نسل آینده هم وارثان امروز هستند را نمی توان فراموش کرد .هنرمندان  برای جوانان ارزشمند هستند ودر نقش ها با آنها همراه می شوند به ندرت پیش می آید که فقط برای گذراندن وقت با تصاویر همراه شوند .در نتیجه هنرمندان ونقش آفرینان؛ سرمایه های ارزشمند کشور هستند واین ارزشها ؛نقش بسیار مهمی در رشدو پویایی کشور دارند.

 

[ شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

امدم که بازم صدام کنی

پشت دقیقه ها  نگام  کنی

بین من وتو ثانیه افتاد

خواستم بگم

زمان رسید  

[ جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

شکستن آینۀ عاشقان فریادی از سکوت

نگاهم را زیبا معنا می کنی ، آوایم را می شنوی ،تنهایی، تنها یی نمی دانی  ، میهمانی، عاشق نمی مانی   ، لرزان  در دستا ن مادربزرگ ، اما لحظه ی او را آرام نمی گذاری  ،  چهره اش  را نمایان داری  ولحظه لحظه شکستنش  را جشن می گیری. وجودم را در تو نمی بینم ، مگر تو آینه نیستی ؟ چرا دیده ات، نگاه دل را نمی بیند؟ دیدۀ عاشق را گمرنگ تر از دیروز و  چشمۀ اشکش  را جوشان ترازامروز ،هویدا می داری   تا شاید اشک ها ، شوری دیگر یابد و معشوق را پرده ای باشد ، کار تو نما یشِ سوزو آه وفریاد  است وبازی در تاریکی شب و  در پچ پچِِ  سایه ها خواندن ، زمانی دروجود خود  ماندم  که آینه چه سرودی برلب زمزمه  می کند ، گاه بلندو خیزان ،گاه نرم وگریان ، پس چرا خندۀ گونه هایم را نمی بیند ؟    دردم را در دامن  می پیچم  ، تا بر کوهساردوان  شوم  تا شاید گمشده ام رادر قلۀ زمان  بیابم ، روزگار را همزبانی یابم ،  یا در آغوش زمان لحظه ی  بمانم  ، اما نه ،  زمان هراسان ،لگامِ  اسب خود را بردست  باد سپرده است. شتابان به سوی نگاه آینۀ ،  باز می گردم شاید سیمایی  دیگر بیابم یا آن سویِ  نگاه ،صداقت رویا را دریابم  تا باران بهاریش چشما نم  را لمس کند  ، یافتم،یافتم  ، کویر آینه ی دیگرست  که هر آنچه  دارد به دور از ریا ودورغ برایت آشکار می سازد ، در کنا رش می نشینم ، کویر آرام وبا صفا است ، این جا سراب هم رنگی دیگر می یابد ،دمی  در کاروانسرای کویر آینۀ وجودم را می یابم تنها وسرگردان ، در خلوت سکوت در سایه سار دیواری گاه گلی ،آرامیده وبا آهنگی  خسته، حرکت  قافله روزگار را بدرقه  می کند .

رفت آنکه رفت ، وآمد آنکه آمد         بود آنچه بود ، خیره چه غم داری ( رودکی)

 این جا خورشید هم رنگی دیگرست بررویای صداقت کویر، سوزان تر می تابد تا شبنم بهاری میهمان ، را با خود ببرد، شبنم آینه ای بود برای بوته کویر ، که هنوز خستۀ راه به راه دیگر رفت ، بوته درآینۀ وجود خود ماند وبا لبخندی سرد پیام داد که ماررا غمی نیست .

  زندگانی چه کوته وچه دراز         نه به آخر بمرد باید  باز ؟ (رودکی )                   

پاسخی برایم نیست ، راهی دیگر می یابم  ، سرگردانم و حیران ، کوچه پس کوچهای زمان را پنجره ای می یام ، بالها یم را می خواهم اما نه می خواهم ،گام هایم را بر شیشه های زمان بکوبم شاید صدایم را بشنود ، آینه ای می خواهم ، وجودم را بیابم با او فریاد بزنم تا درونم را ببینم ، از او بشنوم  پیامی تا نقشی بردیوار سکوتم باشد ،نا گه  ،قاصدگی از کنار پنجره آرام آرام ، در سیمای نگاهم پیچان شد و رقص کنان در د نیای حیرانم  برپاها یش لغزید وسرودی خواند،

 چه نشینی بدین جهان هموار             که همه کار او نه هموار است

 این جهان پاک خواب کرداراست       آن شناسد که دلش بیدار است (رودکی )

چگونه دل را بیدار کنم ؟ هنوزوجودی نیافته ام ، مژگان خسته از آوار سکوت، برنور دیده، گریا نند ،اشک ها می نوازند، صدای شکستن آینۀ درون را می شنوم ، اشکها می شکنند و می ریزند وصدای فریاد آینۀ درون همه جا می پیچد ، گاهی شکستن ، آهنگ فریاد است ، فریادی  بر هرآنچه که تا دیروز در زیر سایۀ سکوت ،دور بود . آسمان رنگی دیگر می شود ، سرخی آفتاب ته پیالۀ شب بیدا ر است  وستارگان را آواره دارد، حیرانی عاشق ، زانو دربغل شب ، در کنار جویی تکیه بر بیدی  ، درخشش اشکا نش را  آرامشی می بیند تا دمی بیارمد، خواب گناهی دیگر می شود رازها را پنهان دارد ونهان را آشکار می آورد خواب گریه واشک را  بیگانه است فر یادها را می شنود ودردل بیدارنمی شود پیر روزگاراست واز چرخش ماه وخورشید دلخسته نمی ماند ومرغ شب را آواز می دهد

شو تا قیامت آید زاری کن           کی رفته را به زاری بازآری ؟ (رودکی )

سپیده شوری دیگر می آورد صبح از راه رسید ، سایۀ رقص برگها، بردیوار اتاق لرزان است آینه درگوشۀ اتاق همانند دیروز خندان است  هنوز زمزمه دارد سخن نمی گوید ، آینه زبا ن زمانه می شود ، روزگار عمررا به تاراج می برد وآینه آن را درچهره به نمایش می گذارد تا بدانی که دیر زمانی است زیسته ای در غفلت خورو خواب مانده ای، هیچ فراری نیست افسوس آینه هنوز ناسازگاراست ،بانوی ِ شیرین سخنی با آینه چنین سخن می گویید :

ای آینه ما را زغم آزاد  توان کرد           یکره به دورغی دل ما شاد توان کرد

ویرا ن نشود قصر دل انگیز حقیقت        ما را بدروغی اگر آباد  توان  کرد

دانم که درین چهره زتصویرجوانی        چیزی نتوان یا فت کزویا د توان کرد

بااین همه از نقش دروغین جوانی        زاندیشۀ پیری دلم آزاد توان کرد  (ژاله )

آینه پیش ازآنکه، درددلِ بانوی عاشق  به پایان برسد آشفته ودلگیر فریاد می زند ،

امروز جوانی به تو دادن نتوان لیک          بتوان ز تو پرسید که دیروز چه کردی

روزی که غنی بودی و زیبا وجوان بخت      در سایه آ ن طالع فیروز چه کردی

گیرم که جوانی وجمال آید وزرنیز              هم پیر وتهی دست شوی بار دگر نیز(ژاله )

آهی سوزان وجودم را فرا می گیرد هر دم کاروان زمان در شیپورخود  می دمد وآرام نمی یابد ،پیر سواران را راهی دیگر می دهد آوازی دیگر می شنوی ، پیری ناله سر می دهد، ناگه برخود لرزان می شوی ،

من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه        تا باز نوجوان شوم ونوکنم گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند         من موی از مصیبت پیری کنم سیاه (رودکی )

ماندم در شناخت آینه وجود و شکستم دردرون وراهی از کویر وکاروان زمان نیافتم  شاید راه را به بیراه رفتتم  اما نماندم ، قا یقی ساختم، نه،نه ، با کوهان شتری آرام گرفتم وآموختم که درطوفان زمان چشمانم را نبند م اما افسوس که ،

یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باد

دادیم و هیچگه نشدیم از زمانه شاد

 (سنایی)

درون رهایم نمی کند گویی صدایی می شنوم ، آرامشی می یابم آری من بیهوده براین سفرنمی روم ، شاید نیمی ازپرندۀ عمر بر ناگه پر زند، اما هنوز نیمی دیگر مانده است، امیدوار در آینه نیاز، به دیدن رویی زیبا می روم ، یاری از چهره  نمی خواهم ، زیبا وزشت شدن راز روزگار نیست، پیر وجوان بودن  نامه ماندن نیست ،مولایم  را می جویم ،بی اختیار به سراغ گنجینۀ این بزرگوار می روم ، آرامشی می یابم در تنهایم بزرگی را می یابم ، برخود می بالم که درحیرانی  وجودم ،درخشش چراغی روشن را حس می کنم ،چراغی که درتاریکی شب ، راهبری  است  برای یافتن کلما ت  گوهربار: در داستان زندگی آغازین آدم (ع) واعزام پیامبران (ع) در نهج البلاغه چنین فرموده شده  :" فَلَمّا مَهَدَ أَرضَهُ،وَأَنفَذَ أَمرَهُ،اُختَارَآدَمَ(ع) ........: هنگامی که خدا زمین را آمادۀ زندگی انسان ساخت وفرمان خود را صادر فرمود آدم را از میان مخلوقاتش برگزید .........اما آدم به آنچه نهی شد اقدام کرد وعلم خداوند دربارۀ او تحقّق یافت ، تاان که پس از توبه ، اورا از بهشت به سوی زمین فرستاد ، تا با نسل خود زمین را آباد کند ، وبدین وسیله حجت را بربندگان تمام کرد وپس از وفات آدم ( ع) زمین را از حجت خالی نگذاشت ومیان فرزندان آدم وخود ، پیوند شنا سایی برقرار فرمود ، وقرن به قرن حجّت ها ودلیل ها برزبان پیامبران برگزیده آسمانی جاری نمود تا اینکه سلسلۀ انبیاء پیامبر اسلام ، حضرت محمد(ص)به اتمام رسید وبیا ن احکام وانذار وبشارت الهی به سرمنزل نهایی راه یافت . "

احساس می کنی باری، از خود رها شده ای ، پشت در های بسته نمانده ای ، از آینۀ طاقچۀ اتااق تا آینۀ دل راهی نیست ، باید شکست تا فریاد رسیدی دید ، فریاد رسی که توبه پذیراست ومهربان ،پرهایم را یافتم ، یافتم درتنهای  کوچکیم را ، نواختم آهنگ دلم را ، شناختم معبودم را ، آموختم از سخنان مولایم که پروردگارمان توبه پذیرو مهربان  است ، پس من را هم   بی هدف وپوچ براین سرای میهمان نکرده است واما حیرانی و سرگشتگی را سرودی است که باید یا فت و هردم زمزمه کرد .خدایا دل شکسته ام از عشق توست ، خدایا این هدیۀ ، هدیۀ  توست ، معشوقم همۀ آینه ها از من ، فقط  لحظه ای نگاه از تو . 

منابع :

1-نهج البلاغه ، ترجمۀ محمد دشتی ،مؤسسۀ تحقیقاتی امیرالمؤمنین (ع)

2-دیوان بانوعالمتاج قائم مقامی ،سازمان چاپ خواجه

3-تازیانه های سلوک ، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی ،چاپ نقش جهان

4-اشعار رودکی ،مؤسسۀ انتشارات امیرکبیر

شاد وپیروز باشید

 

 

[ جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

                 کوزۀ سرگردان   جزیرۀ مثنوی

یکی از یخ کوزه یی ساخت وپرآب کرد ، چون آفتاب بتافت کوزه و آ برا یک چیز یافت .گفت «لَیس َ فی الّدار غَیرُنا دَیّار » (لمعات عراقی ،لمعۀ نوزدهم ) زندگی زبیاست ،ساخت زیباییها زیباتر ، نقش برنقش زدن روزگار ؛ در ی از درهای زندگی است که همیشه بر دست بشر نقش می بندد وبرطبیعت می رقصد ، دست ساز بشر ساخته می شود از هنرنمای خالق ، خالقی یکتا و تنها ، که از تفکر و عقل زیور برگردن آدمی می بند د وباوری می آراید ، تفکر می سازد ، اندیشه می نوازد ، خیال در تکاپوست ، افسانه به یاد می آورد :

خالی از خود بود و پر از عشق دوست /  پس زکوزه آن تلابد که در وست (مولانا)

کوزه خود هنر آمیزه ای از تفکر و اندیشه و خیال است ، که دست هنر برلب کاغذ، قلم از او می گذارد . کوزه تشبیهی است پر از شباهت ، پراز آشنایی با درون تشنۀ انسان ، بشر می سازد اما سازنده نیست ، هنراز او  می بارد اما بارنده نیست ، کوزه گر در کنار کوزه می خواند و می سازد و هر چه از دل به بالامی دوزد تاریکی درون را بیشتر و سیاهی را لبریز می کند:

جسمها چون کوزه های بسته سر / تا که در هر کوزه چه بود آن نگر(مولانا)

انسان از گل ،کوزه پر گل  ، عشق از کوزه و انسان عاشق تر کوزه گر را آغوش دارد و درکوش فلک می پیچد ، آهای کوزه گر،درون کوزه چه می بینی ؟ نمی بیند جزء تمام شب را ، می شکند ته کوزه را ، می بیند ستارۀ روز را ، اما دیگر کوزه کوزه نیست ، راهی است از تاریکی به نور، بدون شکستن ، کوزه سنگینی است برچشم اما بهانۀ  تلاش برای  لحظۀ دیدن ، اما  جسمهای آدمی  چون کوزه های بسته سر،که  دیگر باشکستن ته کوزه هم؛ امیدی به روشنای ونور و دیدن  نیست . ایستادم از رفتن  از گفتن و شنیدن ، می خواهم نگاه را در آغو ش بیگرم و فقط از چشمانم ببینم ،شاید راهی برای دیدن  کوزۀ دل باشد ، نمی خواهم بشنوم، اما نمی شود گوشهایم به فرمان نیستند می شنوند و هر صدای آرامی را رسا تر می بینند؛ چشمانم را می بندم ، باز هم می شنوم اما نمی بینم ،می شنوم صدای یخ های درون کوزه را که برروی هم می لغزند و برهم پرده می دوزند تا شاید لحظۀ بدور از چشم دیگری نوری از آفتاب بگیرند . غافل مانده ایم  ، غافل ماند ه ایم از چشم دل وبرچشم ظاهر می بالیم  این چشم ظاهر نیست که می بیند بلکه چشم دلی است که سرشار از دیدن است  .پرد های درون را باید درید و آفتاب را معنا کرد و راهی به سوی دریابرد ، یا شاید کوزه ها را باید شکست و برای به دریا رسیدن از قطره ها باید دل شست یا آنطور که مولانا می گویید دل سپرد :

جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز / آب را از جوی کی باشد گریز (مولانا)

جویبار امانت داری  است ، که به مقصد می رساند اگرچه باریک وکم عمق وصبور مسیر را درمی نورد اما آب رادر خود کم و ناپیدا نمی کند ، ودر دوسوی خود بستری آرام برای نشستن بیدوچنارو شمشاد دارد و گاهی لبخند بنفشه ها را جشن می گیرد ، برای رسیدن باید  از قطره و جویبار و دریا هم گذشت و به انتظار نشست؛ انتظار رسیدن زیباست همانند انتظار سرک کشیدن آفتاب برلبۀ کوه که گلهای نیلوفر را به شوق شگفتن  سحر خیزمی کند وبا همراهی  نسیم ،قایق شکسته را به سوی اقیانوس روان می  دارد ،اقیانوسی از معنویات که کوزه های شگسته را میهمان جزیره ای دارد.جزیره ای که او هم  از مثنوی مولوی ؛ آهنگی به دل می نوازد تا شاید کوه  یخ هایش را آب وروان سازد .جزیرۀ مثنوی نام کتابی است اثر یک هنرمند –یوسف سینه چاک -که سالهای متوالی میهمان دل آدمیان بوده است و از خاطر نمی رود ، کتابی که سرشار است از جویبارو کوزه ودریا در شگفتی و حیرانی دل عاشق. دکتر نعمت الله ایران زاده درتصحیح و توضیح این اثر این گونه  می نویسد: جزیرۀ مثنوی خلاصۀ موضوعی بسیار دقیق وخوبی از مثنوی معنوی  مولوی است ودر آن پدید آو رنده به بیان سی و چهار موضوع اساسی سیرو سلوک پرداخته است تا طالبان حقایق و راغبان دقایق را راهگشا باشد .جزیر ۀ مثنوی در برگیرندۀ سیصدو شصت وشش بیت است ، یعنی به عدد روزهای سال خورشیدی ، یعنی هر روز یک بیت از مثنوی.استاد معتقد است ، جزیرۀ مثنوی متن مستقلی است که بین اجزای آن پیوستگی و همخوانی و هماهنگی موج می زند و خواننده هنگام مطالعه و تفرج در آن ؛ احساس خوشایندی دارد . هنر پدیدآورنده این است که خواننده را برای حرکت از جزیره به بحر مثنوی و اقیانوس معنوی ، آماده وتشویق می کند وجوینده را به یافتن گهرهای بیشتر وصید مرواریدهای آبدارتر و غواصی در اقیانوس عرفان امیدوارتر می کند .تا جسجو گری باشد ، درها را بکوبد ، دری باز شود و جرعه ای از کوزۀ دل بنوشد باشد که  به معشوق برسد وسرودی از عشق بخواند .

کارمایه :

1-جزیره مثنوی /یوسف سینه چا ک: تصحیح و توضیح  نعمت الله ایران زاده , تهران ، علم ودانش-1388  

 .

 

[ جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

چند قدمی شهر عاشقان

سنگ ریز ها ریزان از بند کوه در جریان رودخانه  پیمان می بندند ، سرود می خوانند تا غلتان غلتان به دریا برسند وحکایت  تاریکی کوه را برای فانوس دریا  زمزمه کنند برای رسیدن به آرزویشان تلاش می کنند اما حریص نمی شوند ، دیدگانم دروغ نمی گویند اما روشن هم نمی بینند ، درختی سایه گستر بر پیکر کوه احساس می کنم از او می پرسم  ، ها ن ای در خت تنومند تو بگو ، تو به خیال چه ریشه در  سنگ ودل بر آب  دو خته ای ؟ نگاه به آسمان داری و پای در زمین نهاد ه ای ، سنگ صبوری  بررود خانه می اندازی  و پنداری نگاه عاقلان را می بینی ، من مانده ام حیران در جریان این روردخانه و سنگ های ریزهای  کوه  استوار ی درخت پندار در دامن افکار ، حیران از دنیای آرزوهایمان ، آرزوهایی که چه رسا با  صدای صوت قطار  مرگ، ما را بیدار می کنند، اما از مرگ خود آهنگی نمی یابند  وانگار ماهی های رودخانه را که لحظه ای بر روی آب خفته اند  تا برای بیداری فردا سحر خیز باشند را نمی بینند ، چشمانم  بسته است یا نابینای پندار است ؟ خواب  را لمس نمی کنم ، پس بیدارم چرا نمی بینم ؟   لباسی رنگین از حرص بر چشمانمان جفت شده است و من بر آن آویزان .

حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو            عیب ِخلقان و ، بگوید  کو به کو (مولانا)

لیاس حرص، بیرون را نمی پوشاند درون را نابینا می کند ، درون ناپیدا هیچ فریاد رسی را نمی بیند از داشتن ها، بی خبر است بی خبر از آمدن و رفتن ، از دویدن و بردن ، سرودن و خواندن ، حکایت کوه و فانوس را جریان رودخانه و سنگ ریزه را اسطورهای از دیروز  می پندارد چادر حرص تیره تر می شود و به روز رنگ نمی بازد اما عریانی وزشتی دیگران را حتی  در سیاهی شب می بیند

به گفتۀ حضرت مسیح (ع ) " چون است که خس را در چشم برادر خود می بینی و چوبی که در چشم خود داری نمی یا بی ؟ " (انجیل باب هفتم )

حرص وطمع دروازۀ شهری است که پاسبان ودربانش را مردان دنیا طلب آذین دارند و هرا نکس  را بر شهر ببیند به جرم ربودن نیستی ها بر دار می آویزند و بر نقارها جار می زنند :

مرد دنیا ، مفلس است و ترسناک            هیچ او را نیست ، از دزدانش باک ( مولانا )

تکیه برنیستی ها آرامشی بر باد است  یا شاید حر ص و طمع دلیلی  برنداشتن عشق است همانگونه که خوارزمی می گویید : شوق عشق است که دل های تیره را روشن تر از ماه می ساز د تا دلی روشن نشود ، درون را نبیند ، خود را قدر نشناسد معشوقی نمی یابد  

 قیمت هر کاله می دانی که چیست ؟         قیمت خود را ندانی ، احمقی ست ( مولانا )

برگی ار درخت تنومند افکارم بر سنگ های کوه لغزان  می شود و پرده نابینای چشمانم را روزنه ایی می یابم آهای در خت تنومن من نمی خواهم نابینا بمانم می خواهم لباس حر ص را پاره کنم تا درویشی شوم در بیابان چشمۀ جوشان هستی را بیابم و چشمانم را بشویم تاباری دیگر ببینم وبشنوم «وَ لَقد جِئتُمونا فُرادی کَما خَلقنا کُم اَوّلَ مَرَّرهٍ وَ تَرَکتُم  ما خَوّلنا کُم وَراء َ ظُهورِکُمم .... و ( در روز رستاخیز به ایشان گویند ) براستی که نزد ما آمدید ، یکه و تنها ، همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم ، وهمۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشت سر خود نهادید »(آیۀ 94 سورۀ مبارک انعام )

بغض چشمانم پاره می شود بر انچه که حرص ورزیدیم و نبردیم ، سخن ناسنجیده گفتیم وبارها شنیدم که باری سکوت کن تا لحظه ای خود را  بیابی که چگونه  در پس پردۀ طمع نشسته ای ، تهمت ناروامی زنی  تا طمع بر آبروی دیگری بندی  ، لباس آز و فقر بر تن کردی  تا چند صباحی گره برثروت دنیاپرستان بندی  تا آرامش یابی ،  اما نیافتیم  به هرکجا  سفر کردیم در راه ماندیم از انتها وابتدای راه نشانۀای ، نیافیتم  فریاد از این هم ماندن؛ علم آموختیم تا فراری باشد باز هم رنگی از حرص و طمع قسمتی از بوم نقاشیمان را رنگ کرد ،  

جان جمله علم ها این است ، این             که بدانی من کی ام در یَوم ِدین (مولانا )

باید چشمان را بست تادمی خود را شناخت ، اگر دیگر باز نشد چه ؟ ساعت زمان برایم تا به کی می رقصد ؟ نکند میهمان خواب شوم و با حرص و طمع هم سفره شوم ؟ باری فراموش کنم که برای چه به این سفر می روم ، اما نه  

  سلام لبخند دارد خورشید آرام آرام بر نسیم فریاد می زند صبح به استقبال می آید  سپیده طلوعی دیگرست ؛

سفر کنار رنگ بی رنگ کلمات در آغوش باد زمزمه می کند  من هم با باد زمزمه کردم مسافر دریا شدم ؛

ابرها گریستند من هم گریستم گفتم از رنگ عاشق گفت رنگها بی رنگند گفتم از رنگ لاله گفت  از پرواز شقایق گفتم از سوختن  گفت شمع دل عاشق، گفتم   از چشم بیمار نرگس گفت رنگها بی رنگند گفتم از آموختن گفت قشنگ ترین ، زیباترین رنگ زمان ، به ناگه  ماندم حیرا ن ،  باز هم ماندم ،

شاید قانون قایق ها حیرانی است این هم گناهی نیست باید دردریا حیران بود چرا که این سپردن رمز پیروزی است امواج پیام طوفانند ، فانوس امید؛ همراه شمع درون گریان است می خواهم شمع باشم اما نه من که از درون پروانه خبر ندارم اما می دانم که شمع را بحر پروانه آموخته  اند

افسوس که من نه از روان شمع و نه از درون پروانه خبر دارم فقط آموختم، آموختم ،  چگونه دیدن رنگ آموختن را ، آموختن زیبا ترین وقشنگ ترین رنگ بهاررا ، رنگ بنفش یا نه رنگ آبی وسرخ ، اما نه رنگ دلسوزی وبردباری وشکستن حرص وطمع را .

می خواهم برایتان بگویم ، بگویم از نوای نی خوش روزگار ، اما نگرانم ، دزد زمان شوم و گرفتار محتسب ؛ پس کوتاه می گوییم هرآنچه که باید  آموختم وبرذهن سپردم اما افسوس که گاهی در جایی ماندم

اما با تمام ماندن هایم کوری می شوم عاشق دیدن وباتمام اشکها ی نداشته ام می نشینم به انتظار به انتظار ماهی که زمان وثانیه هایش لباس حرص وطمع را در هم می پیچد و آذینی نو می بند ماه رمضان ماه هستی که عاشقان به دنبالش می آیند و به عشق باری دیگر وضو می گیرند احساس دلتنگی دردی عجیب است که گاهی انتظار را بدرقه می کند و چشمان خیرۀ سکوهای خانه های قدیمی را به یاد می آورد ماه یکی شدن، ماه دوستی، ماه هم سفره شدن ماهی که حرص و طمع در کوچه پس کوچه هایش غریبۀ آشناست ماه عاشقان که عشق چند صباحی استاد است واز آموختن می گوید  می گوید ،  رمز ماندن و دیدن و خود یافتن را ، گاهی می ترسم که این زمان هم بگذرد وچشمانمان بینا نشود یا لحظه ای در خواب بمانیم اما نه تمام فانوس های سحر پیام دارند ، همۀ مسافران منتظر حرکت کاروان هستند وزمزمه می کنند ، راه می بینم در ظلمت / من پر از فانوسم  / من پر از نور و شن / وپر از دارو درخت /(سهراب سپهری )

[ جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب