پر ستو های مها جر
قالب وبلاگ

زبا ن پرتقالی

Transição da vida

 

گذر عمر Transição da vida

 

روزها حیران از پس یگد یگر می دوند Hyran de dias após a funcionar em outros Ygd

  ما بر، آنها خندانیم , eles Khndanym  

شب بر ما گریان است A noite é de nós chorando

عمر در تکاپوست Omar Tkapvst

و ما هنوز می خندیم E nós ainda Khndym

 

 

نویسنده : زهراجلوداریان ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸ Autores: Z hrajlvdaryan »; A B 12:32. ظ dia segunda-feira, Azar 23, 1388

 

[ دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

 گذر عمر

 

روزها حیران از پس یگد یگر می دوند

 وما بر، آنها خندانیم  

شب بر ما گریان است

عمر در تکاپوست

و ما هنوز می خندیم

 

[ دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

방문 아름다운

 با کلیک روی قسمت بالا همۀ مطالب وبلگ به زبان کره ای

دنیا زیباست 방문 아름다운

با چشم باز باید پرواز کرد 눈을 열어 날아

سر سکوت را شکست 침묵의 패배 이상

بربرگ خزان کوبید Brbrg 가을 Kvbyd

تا خورشید زمان را دید 모두 태양이 보이길래

 

نویسنده : زهراجلوداریان ; ساعت ٢:۴٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ 저자 : Z부터 · hrajlvdaryan; B 조 2시 42분. ظ 일 금요일 Azar 20, 1388
[ جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

دنیا زیباست

با چشم باز باید پرواز کرد

سر سکوت را شکست

بربرگ خزان کوبید

تا خورشید زمان را دید

[ جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

تمام مطالب وبلاگ به زبان عربی

  انسان با گذشت روزگار على مدى حقبة الإنسان

   نواختن چنگ دل از تار اللعب على وتر القلب من قطران   مولانا جلال الدین الرومی

 

الملخص :

در این تحقیق به بررسی و شناخت یکی از داستانهای مثنوی به نام پیر چنگی پرداخته فی هذه الدراسة ، استعراض وفهم من القصص القدیمة لالمثنوی Chngy المدفوعة    می شود. یکون. داستانی که بسیار دل انگیز در روح و جانمان حرکت می کند و در هر لحظه افکارمان را در کوچه پس کوچه های وجود، بر هم می ریزد و گاهی با تمام قدرت می لرزاند که این داستانها برای ما گفته و نوشته شده تا خوانده و بررسی شود نه اینکه در قاب های زیبا نگاشته شود و یا فقط افرادی خاص با آن سرو کار داشته باشند. القلب جدا من القصة المثیرة للجدل للروح وروح Afkarman ویذهب کل لحظة فی الزقاق من زقاق هناک ، وأیضا فی بعض الأحیان Ryzd ضربت بکل قوة من هذه القصص المکتوبة وقال لنا لقراءة ومراجعة فی الإطار الجمیلة التی لن تکون مکتوبة أو فقط بعض الناس التعامل معها. باید بیشتر به سراغ میراث های ماندگارمان برویم و از انسان دوستی حضرت مولانا درس بیاموزیم که تا چه اندازه این مرد، بزرگ و ژرف اندیش بوده که پیشینه ای به این یجب أن تبدو أکثر للذهاب وMandgarman تراث انسانی حضرة الدروس إلى أی مدى هذا الرجل ، واسعة وعمیقة کانت فی طریقها إلى السجل   ارزشمندی برایمان به ارث گذاشته است. هو الحصول على المیراث قیمة الیسار. هر پدر و مادری که از دار دنیا می رود برای فرزندانش ارث به یادگار می گذارد که بعد از فوت آنها، بر جای ماندهایشان پاره پاره و پس از گذشت مدتی کوتاه، نا معلوم می شود. کل من الوالدین هو فی العالم مهمة لالإرث لأولادهم یؤثر التذکارات بعد وفاتهم ، فی مکان مزقته Mandhayshan وبعد وقت قصیر غیر مؤکد. اما این یادگار بزرگ مولانا برای ما فارسی زبانان نه تنها پاره پاره نشده بلکه همواره با پیشرفت علوم بر ارزش و اهمیتش افزوده شده است. ولکن جلال الدین الرومی فی تذکاریة کبیرة بالنسبة لنا ، لیس فقط یتحدث الفارسیة ممزقة ولکن لیس دائما تقدم العلم وقیمة Ahmytsh قد ازداد. پس برماست که دینمان را نسبت به این بزرگ مرد، عاشق تاریخ، پرداخت کنیم. بعد أن Brmast Dynman من هذا الرجل العظیم ، تاریخ الحب ، وعلى الدفع.

مقدمه: مقدمة :

و اما حکایت پیر چنگی که در دفتر اول مثنوی آورده شده داستان عشقی واقعی است که از طریق دل به وجود خداوند راه پیدا کرده و از انسان وجودی می سازد که هر عشقی به اندازه آن نمی تواند معشوق خود را بشناسد. والحکایة القدیمة التی Chngy المثنوی مکتب جلب أول قصة حب حقیقیة فی قلب الله للعثور على طرق وعلى الرغم من أن الرجل یجعل من الحب إلى الحجم الذی لا یمکن التعرف على حبیبته. رازها از درون پرده به بیرون می ریزند و الهامی پیدا می کنند که ایمان را همراه عشق، زیبا و راستین می سازند، چرا که هر ایمانی بدون شمه ای از عشق به ثمر نمی رسد و راهی به درون باز نمی کند. أسرار من داخل الشاشة لمعرفة Ryznd والإلهام لتحقیق الثقة فی الحب ، والجمیلة وجعل صحیحا ، لأن الإیمان دون أی حب Shmh یبدو لا لهدف ولیس وسیلة الى العلن. درونی که از وجود خداوند آرایش و زیبایی می گیرد در هیچ کوره راهی نا امید و سرگردان نمی ماند. والجمال الداخلی على وجود الله لیس فی أی حال ، وبخیبة أمل لا تبقى تتخبط الفرن. همانگونه که مولانا در داستان پیر چنگی به ایمان از این عشق می گوید: روزی از روزگاری رامشگر چنگ نوازی بود که آواز دل انگیز او همانند دم اسرافیل، به مردگان زندگی کما الرومی Chngy قصة قدیمة من الحب والإیمان ، وقال : واحد یومیا ، مرة واحدة هاربر الشاعر کان الغناء قلبه کما ذیل ساروف المثیرة للجدل ، ویعیش میتا می بخشید و پرندگان را از خود وأعطى على الطیور   بی خود می کرد و در هر مجلسی شور و غوغایی به پا وکان فاقدا للوعی فی کل من المجلسین لالمالحة وضاج القدمین     می کرد. کان.

  از نوایش مرغ دل پران شدی من قلب الدجاج خفقت Nvaysh شدی

                              وز صدایش هوش جان حیران شدی فز صوت الاستخبارات جون Hyran شدی

اما آرام آرام، برف پیری برسر و رویش نمایان شد و عمر دراز، کمرش را خم و شکسته کرد و آواز دلپذیرش در پس لحظه های زمان به خواب رفت و دگر کسی به او توجه نکرد. ولکن ببطء ، والثلوج الشیخوخة وتنامی Brsr مرئیة وطویلة الأمد ، وعقدوا العزم على کسر Kmrsh لDlpzyrsh والغناء فی لحظات وکل مرة أخرى ذهبت إلى النوم انه لم یکن.

پشت او خم گشت همچون پشت خم کان وراء منحنى وراء منحنى

                                  ابروان بر چشم همچون پالدٌم حاجب العیون کما Paldm

گشت آواز لطیف جان فزاش وکان جون الغناء Fzash العطاء

                                زشت و نزد کس نیر زیدی بلاش واحدة مع القبیح نیر Zydy Vologases

در آن زمان که خنیا گر چنگ نواز، پیر و ناتوان شد و از شدت فقر و نداری به آذوقه و معاش نیازمند به یک گرده نان شد. فی الوقت الذی أغنیة غرام هاربر ، القدیمة والمعوقین ، وشدة الفقر والعوز فی الغذاء والاحتیاجات المعیشیة للقرص من الخبز.

چونکه مطرب، پیرتر گشت و ضعیف لأن Mtrb ، وکان من کبار السن والضعفاء

                                     شد ز بی کسبی، رهین یک رغیف دإ کان بی Ksby ، Rhyn أ Rghyf

رو به درگاه خداوند کرد و گفت: خداوندا به من مهلت بسیار و عمر دراز دادی، ای خدا به این بنده ناچیز لطف های بی شمار کردی، من در طی هفتاد سال، در راه گناه و معصیت کوشیده ا م ولی با این حال تو حتی یک روز هم عطایت را از من باز نگرفتی. المدخل الى الله وقال : یا رب حیاتی العقد فترة طویلة جدا ، وهو موظف لا تذکر بفضل الله إلى عدد لا یحصى من الاکراد ، خلال فترة عملی سبعین عاما ، والشعور بالذنب والخطیئة فی الطریقة التی عملت مع محمد ولکن حتى الآن أنا Tayt ذلک الوقت لم أکن یوما مفتوحا. امروز هیچ کاسبی نکرده ام و مهمان تو هستم. لم تقم بأی عمل الیوم وأنا الضیف. پس چنگ را امروز برای تو می نوازم چونکه بنده تو هستم. بعد الفاصل Nvazm الیوم لأنی من الرقیق.

چنگ را برداشت و شد ا... تشنغ أزیل ولکم... جو جو

                               سوی گورستان یثرت آه گو یا المقبرة Ysrt گو

گفت: خواهم از حق ابریشم بها وقال : لی الحق فی تسعیر الحریر

                                       کو به نیکویی پذیرد قلبها کو Nykvyy یقبل القلوب                                                                                                              

در گورستان، بسیار چنگ نواخت و در حالی که گریه می کرد چنگ را بالین خود کرد و بر روی گوری به خواب رفت. المقبرة ، والقابض للغایة فی حین أن لهجة کانت تبکی بجانب سریره فی مخلب وأخلد الى النوم على غوری. پیر چنگی خوابش برد و مرغ روحش از زندان تن رها شد و چنگ و نوازندگی را رها نمود و از قفس عالم خاکی خلاص شد. Chngy بیار سقطت نائما ، والف طن من الدجاج روحش أطلق سراحهم من السجن والإفراج عن مخلب وکان یلعب والأرض یتحرک العالم من القفص.

مرغ آبی، غرق دریای عسل الطیور المائیة والبحریة غرقوا العسل

                             عین ایوبی، شراب و مغتسل أیوبی بالضبط ، والنبیذ وMghtsl

آن پیر چنگ نواز، مانند حضرت ایوب(ع) غرق دریای عسل بود (جان آدمی را تشبیه می کنند به مرغ آبی از آن رو که به آب آشناست و عالم خواب را تمثیل می کند به دریای عسل، بدان جهت که لذت می بخشد و کام جان را شیرین می کند) اشاره به داستان ایوب (ع) از آن جهت است که چشمه ای زیر پای حضرت ایوب (ع) جوشید و او را از بیماری تن و ملالت خاطر رهایی داد و در اینجا نیز پیر چنگی در خواب رفت و روح او از درد های عالم محسوس رهانیده شد. هاربر القدیمة ، مثل حضرة أیوب (ع) کان غرق بحر العسل (لتشبه الروح من الطیور المائیة التی الماء لأنه على درایة والعالم الى النوم الرمز بحر العسل ، وهو ما یعنی أن یعطی متعة و جون هو الحنک الحلو) إلى قصة أیوب (علیه السلام) ما یلی الربیع لأقدام حضرة ایوب (علیه السلام) ومرضه Jvshyd والکآبة لهجة بیان هنا ، وکما ذهبت الى النوم Chngy القدیمة روح الألم کان Rhanydh العالم ملموسة. و اما جان آن نوازنده نیز با خود زمزمه می کرد و می گفت: ای کاش در اینجا و در همین مرتبه مرا نگه می داشتند و همین جا می ماندم در این بوستان و بهار معنوی،جانم خوش و شادمان و بود و مست و مدهوش آن صحرا و گلزار غیبی بودم. ولکن جنبا إلى جنب مع الموسیقار جون کان یهمس وقال : أنا هنا وسأبقی مرة واحدة ، وقد بقیت فی نفس المکان فی حدائق الربیع والروح کانت جیدة والروحی فی حالة سکر وسعیدة وMdhvsh الغذاء الصحراء وکان غامض.                                             بی سر و بی پا سفر می کردمی بلا رأس وبلا أقدام أسافر                                                                                             

                                بی لب و دندان، شکر می خوردمی بی الشفتین والأسنان ، وأکل السکر

ای کاش ذکر و فکری داشتم ولی اعتقدت أن أذکر وأنا ، ولکن   از رنج اشتباهاتم آسوده بودم. Ashtbahatm طائفة کان مریحا.

این جهان و راهش ار پیدا بدی هذا العالم وتجد طریقها للعثور على سیئة

                                 کم کسی یک لحظه ای آنجا بدی لحظة واحدة على الأقل حیث سیئة       

در این لحظه فرمان الهی به روح آن پیر چنگ نواز در رسید که طمع مبند و اینک خار جسمانی و شغل های دنیایی از پای روحت بیرون آمده پس به سوی دنیا برو. فی لحظة ، الأمر الإلهی للروح هاربر البالغ من العمر الآن Mbnd الجشع وحفز من العالم المادی وظائف Rvht القدم تجاه العالم الخارجی وظیفة.

جان پیر چنگ نواز در آن عالم روحانی، درنگ و توقفی کرد و در آن صحرای رحمت و احسان الهی انتظار کشید. جون بییر هاربر فی السماء ، وسوف تتوقف على الفور والصحراء استغرق رحمة واحسان الهی المتوقع. در آن حال حق تعالی اراده فرمود که: خلیفه به خوابی سنگین رود. التفوق الحق الآن بأن الإرادة ، وقال : خلیفة هو النوم الثقیل. سر بر بالین نهاد و بر خواب فرو رفت و در میان خوابش سروش غیبی در گوش جان خلیفه طنین انداخت که هم اینک برخیز و به گورستان مدینه برو و نیاز یکی از بندگان خاص مرا برآورده ساز. السریریة وکالة الرأس إلى أسفل وأخلد الى النوم وسقطت نائما فی غامض سوروش جون خلیفة صدى فی مشبک الأذن والذهاب إلى أسفل ، والتی تحتاج الآن إلى المقبرة لموظفی الخدمة المدینة المنورة الذهاب تلبیة بلدی صک محدد. هفتصد دینار از بیت المال بردار و به او بده که این مقدار دستمزد سازی است که برای خدا به نوا درآورده است. متجه من البتات المال Hftsd دینار ، وتبین له أن هذا المبلغ یدفع من أجل بناء الله قد جعل نوفا. خلیفه از خواب برخواست و راهی گورستان شد. خلیفة Brkhvast النوم وسیلة للمقبرة.

گرد گورستان روانه مقبرة جولة الذهاب   شد بسی کان الکثیر    

                             غیر آن پیرو نبود آنجا کسی اتبع أنه لم یکن هناک شخص ما

گفت این نبود دگر باره دوید هذا کان یقال عن التأمین رکض

                             مانده گشت و غیر آن پیر او ندید لم یکن ضروریا ، وکان عمره لا

خلیفه بسیار در گورستان گشت و جز آن پیر چنگی کسی را ندید. خلیفة المقبرة قدیمة جدا ، وإلا هل Chngy أحدا.

با خود گفت: حق فرمود ما را بنده ایست وقال : الحق فی وقف الرقیق ، وقال اننا

                                    صافی و شایسته و فرخنده ایست السلس والسلیم وإیقاف المیمون                                                                                                        

پیر چنگی کی بود خاص خدا ضیف الله الذی Chngy الخاصة

                                   حبذا ای سر پنهان حبذا Hbza رئیس Hbza الفئات

پیر چنگی مگر می تواند مرد خدا باشد؟ ضیف Chngy إلا الله یمکن أن یکون من الذکور؟ ای راز نهان چو نیکو و چه خوشی. تشو الصالحین وما سر الفرح السری. قانع نشد و باز هم در گورستان جستجو کرد و هیچ کس جز آن پیر مرد رامشگر ژولیده بر خاک را ندید. کان لا یزال غیر مقتنع ، ویجب البحث عنه فی المقبرة ، ولکن لا أحد رجل یبلغ من العمر الشاعر حائرا هل التربة. سر انجام دریافت که آن پیر چنگی همان کسی است که در خواب بدو سفارش شده است. رئیس تلک Chngy القدیمة تحمیل واحد الذی یتمثل فی بدایة النوم. در آن هنگام: عندما :

آمد و با صد ادب آنجا نشست الأدب ، وکان هناک مئات من الاجتماعات

                                  برخلیفه عطسه افتاد و پیر جست العطس والقدیمة سقطت Brkhlyfh البحث

مرد خلیفه را دید و ماند اندر شگفت خلیفة رجل ذو رؤیة استثنائیة ویظل مشارکا

                                  عظم رفتن کرد و لرزیدن گرفت سوف تذهب فاسدة وکان یرتبک

و در این هنگام پیرمرد ژولیده با خود گفت: خدایا داد و فغان از تو که محتسب، پیر چنگی را پیدا کرده است وعندما یکون الرجل البالغ من العمر مع مرتبک وقال : الله قال ، وکنت انتحب أن Mhtsb ، بیار وقد وجدت Chngy   خدایا به دادم برس. أعطى الله الفرشاة. اما پس از لحظه ای درنگ محتسب به او آرامش داد و پیغام غیبی را برای او باز گو کرد و زر و دینار را به او به عنوان دستمزد تحویل داد. ولکن بعد لحظة Mhtsb تتردد فی رسالته للسلام لانه غامض وسوف أکرر الدینار الذهبی وتدفع له کما تم تسلیمها.

پیر این بشنید و بر خود می طپید هذا القدیم وBshnyd Tpyd

                                     دست می خایید و جامه می درید ومن ناحیة Khayyd والملابس الجاهزة هی Dryd

وقتی آن پیر این سخنان را شنید از شدت شرمندگی بر خود می لرزید و دستش را گاز عندما سمعت هذه الکلمات من بیار S. شدة أیدیهم ولرزید الغاز    می گرفت و جامه اش را از شدت پشیمانی از هم می درید و فریاد می زد و می گفت: ای خداوند بی مثل و بی نظیر.بس کن. کانت کثافة ثوبه التوبة والبکاء أیضا تعیین - Dryd قال : بی مثل الله وفریدة من نوعها. وقف قبل. دیگر الطافت را بر من سرازیر مکن که این پیر بیچاره از این همه لطف شرمسار شده و از شدت خجالت سر گردان است. Altaft لی الاتجاه الصعودی غیرها بانخفاض الفقراء القدیمة لی ، ولیس هذا کل نوع من الخجل والحرج من شدة خاطئ. آن پیر چنگی بسیار گریه کرد و از کثرت درد و اندوه چنگ را بر زمین کوفت و خرد و متلاشی کرد و پس از آن به چنگ گفت: تو میان من و خدایم حجاب و پرده ای بودی، ای چنگ تو مرا از شاهراه، Chngy الطاعنین فی السن فی البکاء وفهم عدد کبیر من الألم والحزن على مرض الزهری الأرض والحکمة وسوف یتفتت ثم إلى فهم وقال : Khdaym الحجاب بینی وبینکم والشاشة الدعوة ، أنت لی لشق طریق سریع ،   منحرف کرده ای (زیرا قبلاً به خاطر آراستن محافل اغنیا و هوس کاران می نواختم و نمی دانستم که ساز را باید برای خدا و تهذیب نفس به نوا در آورد). لم تنحرف (لأنه فی وقت سابق بسبب الاستمالة Aghnya الدوائر والرغبات Nvakhtm کاران وأنا لم أعرف أن هذا الصک یجب أن یکون الله وتحسین الذات تقدیمهم إلى نوفا).

  ای خدا فریاد زین فریاد خواه إله صرخة صرخة سواء السرج

                                  داد خواهم، نه زکس، زین دادخواه وأنا لن Zks ، الشکوى سرج

ای خداون بخشنده و با وفا، رحم کن بر کسی که عمرش در معاصی و گناه سپری شده است. Khdavn رحم سخی والموالین ، من خلال حیاة شخص أمضى Masy والشعور بالذنب. ای خدا فریاد از این فریاد خواه و از این داد خواه، من از دست نفسم داد می خواهم و از کس دیگر شکایت ندارم؛ در نهایت پیر چنگی به مرتبه ای رسید که در دریای وحدت خداوند غرق شد که دیگر رهایی صرخة من الله ، وعما إذا کان لیبکی ، ما اذا کنت ترید ان تفقد نفسم شکوى واحدة وأخرى لا تملک فی النهایة التوصل إلى زیارات Chngy القدیمة لإله البحر وحدة لقوا مصرعهم غرقا فی عملیات الإنقاذ   برایش ممکن نبود و به درجه ای رسید که حال او را غیر از دریای حقیقت کسی نخواهد دانست. شهادتها لن یکون من الممکن الوصول إلیه فی البحر أکثر من أی شخص سوف نعرف الحقیقة. مولانا از این داستان این گونه نتیجه می گیرد که باید جز به خداوند بزرگ به کسی دیگر توجه نکنیم و تنها از وی استعانت بجوئیم و این نکته را به مثالی محسوس روشن می سازد. جلال الدین الرومی قصة من هذه النتائج هو أن الله یجب انقاذ کبیرة واسمحوا الشخص الآخر والوحید الذی کان وBjvyym نقطة Astant على سبیل المثال یوضح ملموسة.

همچو آن، کو با تو باشد زر شمر .. هذا هو معکم أدناه Shmr کو..

                                         سوی او داری، نه سوی خود نظر لا بمعزل عنه ، ولیس على التعلیقات

بدین صورت که آدمی هر گاه می خواهد پول از کسی بگیرد تمام حواس خود را به آنکس که پول می شمارد معطوف می دارد تا به آن حد که از احوال خود ممکن است غافل شود. انه کلما کان الرجل الذی من شأنه أن یأخذ من مال من شخص الى Nks جمیع الحواس التی ترکز على التهم من المال للحد منه إلى المجلس قد لا یکونون على درایة.

نتیجه: النتائج :

در حکایت پر چنگی بسیار زیبا و عاشقانه می توان از رابطه یک پیر گناهکار ژولیده و خداوند دریافت هایی وجودی گرفت. القصة الکاملة Chngy علاقة رومانسیة جمیلة یمکن أن یکون مذنبا فی ضیع عمره وتحمیلها ، کان هناک الله. رسیدن به خداوند بزرگ و پرستش او منوط به شرایط و شکل خاصی نیست. لتحقیق الله العظیم ونسجد له تخضع لشروط معینة ولیس الشکل. بلکه مهمترین شرط آن داشتن خلوص نیت از راه دل است چگونه ناله و فریاد یک پیر خسته دل و آواره مورد قبول درگاه خداوند متعال می شود و تا به کجا می رسد که حتی مزد چنگنوازی او به بیت المال حواله می شود. ولکن أهم شرط من الطریق الذی یمر فی قلب الإخلاص هو الأنین والبکاء کیف یمکن لقلب متعب القدیمة والمشردین مقبولة لدى الله ، والمیناء إلى حیث الأجور ویبدو حتى بت له Chngnvazy المال هو المال.

حضرت مولانا نیز با بیان این حکایت می گوید: در پیشگاه خداوند القاب و عناوین دنیایی که در بین انسانها رسم است بهایی ندارد چه بسا کسانی که در نظر ما حقیر و کوچک هستند اما همواره نزد خداوند بزرگ و محبوب به حساب می آیند. حضرت أیضا تعبیر عن هذه القصة ، وقال : Alqab وجود الله ولقبا عالمیا بین البشر وضعت وجود سعر وربما کنا نحن الذین صغیرة ومتواضعة ، ولکن الله دائما کبیر وتعتبر شعبیة. علاوه بر این نتیجه دیگری هم می توان گرفت که خداوند ساز و آواز و موسیقی که در جهت تقرب به او باشد را، دوست داد و گناه پیر چنگی در آن بود که او عمر خود را در نواختن و آراستن مجالس بزم و عشرت و خوش گذرانی تلف کرده بود که در پایان از گناه خود توبه می کند و می فهمد که ساز را باید فقط به خاطر خشنودی خداوند به صدا در آورد تا به سعادت رسید و برای وجود غیر خداوند متعال نه تنها هیچ ارزش و بهایی ندارد بلکه انسان را به بیراهه و تباهی وبالإضافة إلى ذلک ، سوف تکون النتیجة آخر صک الله والغناء والموسیقى هی بالنسبة له لTqrb صدیق والشعور بالذنب الذی کان Chngy القدیمة حیاته فی مسیرته والبرلمانات والأحزاب والاستمالة سعیدة بنهم کان یضیع فی نهایة خطایاهم للتوبة ونفهم أن الصک ینبغی أن یؤدی إلا إلى صوت الله تجلب السعادة والله لم یکن هناک لیس فقط لیس له قیمة وثمن ، ولکن الرجل الجحیم وتنکس   می کشاند و پیامدی جز سیاهی و پوچی به همراه نمی آورد. یتم إحضارها ولکن مع نتائج السوداء والغرور لا.

ما هم برای رهایی از سیاهی و پوچی همانند این پیر گناهکار ژولیده چشم امید بسوی خداوند متعال داریم و یکدل و یک صدا می گوییم: خداوندا، ما را همانند چنگ نواز پیر در مسیری که دوست داری قرار بده که از گناهانمان رو سیاه و خجل هستیم. الهروب ونحن مثل السوداء القدیمة والغرور مذنب عیون مندهشة تجاه الله ، ونحن نأمل وصوت بالإجماع اقول : یا الله ، ونحن مثل الطریقة القدیمة هاربر أردت أن أبین لکم أن Gnahanman السود یشعرون بالحرج .

 

کارمایه : الطاقة :

مثنوی معنوی تصحیح رینولدالین نیکلسون،چاپ نهم سال 1377انتشارات شابک المثنوی الصحیح Rynvldalyn نیکلسون ، 1377 التاسع للطباعة والنشر ردمک

نویسنده :زهرا جلوداریان الکتاب : Z. Jlvdaryan

 

نویسنده : زهراجلوداریان ; ساعت ۳:۵۴ ‎ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧ الکتاب : * ى hrajlvdaryan ؛ و3:54 ب. ظ یوم الثلاثاء ، 29 بهمن 1387



[ جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

 همۀ مطالب وبلاگ به زبان انگلیسی

Over human era

   نواختن چنگ دل از تار Playing harp heart of Tar   مولانا Rumi

در این تحقیق به بررسی و شناخت یکی از داستانهای مثنوی به نام پیر چنگی پرداخته In this study, review and understanding of the old stories to Masnavi Chngy paid    می شود. Be. داستانی که بسیار دل انگیز در روح و جانمان حرکت می کند و در هر لحظه افکارمان را در کوچه پس کوچه های وجود، بر هم می ریزد و گاهی با تمام قدرت می لرزاند که این داستانها برای ما گفته و نوشته شده تا خوانده و بررسی شود نه اینکه در قاب های زیبا نگاشته شود و یا فقط افرادی خاص با آن سرو کار داشته باشند. Very heart of the controversial story of the spirit and soul goes Afkarman and every moment in the alley by alley there, the Ryzd also sometimes struck with all the power of these stories written and told us to read and to review in the beautiful frame that will not be written or only certain people have dealing with it. باید بیشتر به سراغ میراث های ماندگارمان برویم و از انسان دوستی حضرت مولانا درس بیاموزیم که تا چه اندازه این مرد، بزرگ و ژرف اندیش بوده که پیشینه ای به این Should look more to go and Mandgarman heritage of Hazrat humanist lessons to what extent this man, large and deep was flying to the record   ارزشمندی برایمان به ارث گذاشته است. Is getting a valuable inheritance left. هر پدر و مادری که از دار دنیا می رود برای فرزندانش ارث به یادگار می گذارد که بعد از فوت آنها، بر جای ماندهایشان پاره پاره و پس از گذشت مدتی کوتاه، نا معلوم می شود. Each parent is the world's significant for inheritance to their children affects souvenir after their death, the place torn Mandhayshan and after a short time is uncertain. اما این یادگار بزرگ مولانا برای ما فارسی زبانان نه تنها پاره پاره نشده بلکه همواره با پیشرفت علوم بر ارزش و اهمیتش افزوده شده است. But Rumi's great souvenir for us, Farsi speaking not only torn but not always progress of science and Ahmytsh value has increased. پس برماست که دینمان را نسبت به این بزرگ مرد، عاشق تاریخ، پرداخت کنیم. After that Brmast Dynman than this great man, love history, to pay.

مقدمه: Introduction:

و اما حکایت پیر چنگی که در دفتر اول مثنوی آورده شده داستان عشقی واقعی است که از طریق دل به وجود خداوند راه پیدا کرده و از انسان وجودی می سازد که هر عشقی به اندازه آن نمی تواند معشوق خود را بشناسد. And the old tale that Chngy Masnavi office brought the first real love story through the heart of God's ways to find and although the man makes love to the size that can not recognize his beloved. رازها از درون پرده به بیرون می ریزند و الهامی پیدا می کنند که ایمان را همراه عشق، زیبا و راستین می سازند، چرا که هر ایمانی بدون شمه ای از عشق به ثمر نمی رسد و راهی به درون باز نمی کند. Secrets from within the screen to find out Ryznd and inspiration to bring faith in love, beautiful and make true, because faith without any Shmh Love looks not to the goal and not a way into the open. درونی که از وجود خداوند آرایش و زیبایی می گیرد در هیچ کوره راهی نا امید و سرگردان نمی ماند. The inner beauty of God's existence is in no way disappointed and wandering furnace not stay. همانگونه که مولانا در داستان پیر چنگی به ایمان از این عشق می گوید: روزی از روزگاری رامشگر چنگ نوازی بود که آواز دل انگیز او همانند دم اسرافیل، به مردگان زندگی As Rumi Chngy old story of love and faith, said: One day, once harper bard was singing his heart as controversial tail seraph, the dead live می بخشید و پرندگان را از خود And gave the birds their   بی خود می کرد و در هر مجلسی شور و غوغایی به پا Was unconscious and in each chamber to salty and obstreperous feet     می کرد. Was.

  از نوایش مرغ دل پران شدی Of chicken heart whisk Nvaysh شدی

                              وز صدایش هوش جان حیران شدی Vz voice intelligence John Hyran شدی

اما آرام آرام، برف پیری برسر و رویش نمایان شد و عمر دراز، کمرش را خم و شکسته کرد و آواز دلپذیرش در پس لحظه های زمان به خواب رفت و دگر کسی به او توجه نکرد. But slowly, snow aging and growing Brsr visible and long-lived, the bent and broken Kmrsh to Dlpzyrsh and singing in the moments and all other time I went to sleep that he did not.

پشت او خم گشت همچون پشت خم He was behind the curve as behind the curve

                                  ابروان بر چشم همچون پالدٌم Eyebrow eyes as Paldm

گشت آواز لطیف جان فزاش John was singing tender Fzash

                                زشت و نزد کس نیر زیدی بلاش And with one ugly Nir Zydy Vologases

در آن زمان که خنیا گر چنگ نواز، پیر و ناتوان شد و از شدت فقر و نداری به آذوقه و معاش نیازمند به یک گرده نان شد. At the time the song Gr harper, old and disabled, and severity of poverty and indigence to food and livelihood needs of a disk of bread.

چونکه مطرب، پیرتر گشت و ضعیف Because Mtrb, was older and weak

                                     شد ز بی کسبی، رهین یک رغیف S was بی Ksby, Rhyn a Rghyf

رو به درگاه خداوند کرد و گفت: خداوندا به من مهلت بسیار و عمر دراز دادی، ای خدا به این بنده ناچیز لطف های بی شمار کردی، من در طی هفتاد سال، در راه گناه و معصیت کوشیده ا م ولی با این حال تو حتی یک روز هم عطایت را از من باز نگرفتی. Portal to God and said: O God my life very long contract period, a servant of God negligible thanks to the myriad of Kurdish, during my seventy years, guilt and sin in the way you worked with M. But even now I Tayt the day time I did not open. امروز هیچ کاسبی نکرده ام و مهمان تو هستم. Have not any business today and I'm guest. پس چنگ را امروز برای تو می نوازم چونکه بنده تو هستم. After the clutch is Nvazm today because I'm a slave.

چنگ را برداشت و شد ا... Cheng was removed and you ... جو Joe

                               سوی گورستان یثرت آه گو Oh the cemetery Ysrt گو

گفت: خواهم از حق ابریشم بها Said: I have the right pricing Silk

                                       کو به نیکویی پذیرد قلبها Koo Nykvyy accepts the hearts                                                                                                              

در گورستان، بسیار چنگ نواخت و در حالی که گریه می کرد چنگ را بالین خود کرد و بر روی گوری به خواب رفت. Cemetery, very clutch and while the tone was crying his bedside in the clutch and went to sleep on Gori. پیر چنگی خوابش برد و مرغ روحش از زندان تن رها شد و چنگ و نوازندگی را رها نمود و از قفس عالم خاکی خلاص شد. Chngy Pierre fell asleep, and tons of chicken روحش freed from prison and release the clutch and was playing and earth moving world of cage.

مرغ آبی، غرق دریای عسل Waterfowl, sea drowned honey

                             عین ایوبی، شراب و مغتسل Exact Ayoubi, wine and Mghtsl

آن پیر چنگ نواز، مانند حضرت ایوب(ع) غرق دریای عسل بود (جان آدمی را تشبیه می کنند به مرغ آبی از آن رو که به آب آشناست و عالم خواب را تمثیل می کند به دریای عسل، بدان جهت که لذت می بخشد و کام جان را شیرین می کند) اشاره به داستان ایوب (ع) از آن جهت است که چشمه ای زیر پای حضرت ایوب (ع) جوشید و او را از بیماری تن و ملالت خاطر رهایی داد و در اینجا نیز پیر چنگی در خواب رفت و روح او از درد های عالم محسوس رهانیده شد. The old harper, like Hazrat Ayub (AS) was drowned Sea honey (to resemble the soul of the waterfowl that water because it is familiar and the world to sleep allegory Sea honey, which means to give pleasure and John is sweet palate) to the story Ayoub (as) the following spring to the feet of Hazrat Ayub (PBUH) and his Jvshyd disease and gloom tone to a release here, and also went to sleep old Chngy spirit of the pain he was Rhanydh tangible world. و اما جان آن نوازنده نیز با خود زمزمه می کرد و می گفت: ای کاش در اینجا و در همین مرتبه مرا نگه می داشتند و همین جا می ماندم در این بوستان و بهار معنوی،جانم خوش و شادمان و بود و مست و مدهوش آن صحرا و گلزار غیبی بودم. But along with musician John it was whispered and said: I here and I will keep the same times and had stayed in the same place in Spring Gardens and spiritual soul was good and drunk and happy and it Mdhvsh Food desert and was occult.                                             بی سر و بی پا سفر می کردمی Headless and footless I travel                                                                                             

                                بی لب و دندان، شکر می خوردمی بی lips and teeth, ate sugar

ای کاش ذکر و فکری داشتم ولی I thought a mention and I, but   از رنج اشتباهاتم آسوده بودم. Ashtbahatm range was comfortable.

این جهان و راهش ار پیدا بدی This world and finding their way to find the bad

                                 کم کسی یک لحظه ای آنجا بدی Least one moment where a bad       

در این لحظه فرمان الهی به روح آن پیر چنگ نواز در رسید که طمع مبند و اینک خار جسمانی و شغل های دنیایی از پای روحت بیرون آمده پس به سوی دنیا برو. At the moment, the divine command to the spirit of the old harper was Mbnd greed and now the spur of the physical world and jobs Rvht foot toward the world outside the post.

جان پیر چنگ نواز در آن عالم روحانی، درنگ و توقفی کرد و در آن صحرای رحمت و احسان الهی انتظار کشید. John Pierre harper in heaven, and will stop immediately and the desert took mercy and Ehsan Elahi expected. در آن حال حق تعالی اراده فرمود که: خلیفه به خوابی سنگین رود. The excellence right now that will, he said: Khalifa is a heavy sleep. سر بر بالین نهاد و بر خواب فرو رفت و در میان خوابش سروش غیبی در گوش جان خلیفه طنین انداخت که هم اینک برخیز و به گورستان مدینه برو و نیاز یکی از بندگان خاص مرا برآورده ساز. Clinical agency head down and went to sleep and fell asleep in the occult Soroush John Khalifa resonance in the ear clip and Go Down, which now require the cemetery of Medina Go servants meet my specific instrument. هفتصد دینار از بیت المال بردار و به او بده که این مقدار دستمزد سازی است که برای خدا به نوا درآورده است. Vector of bits Money Hftsd dinars and show him that this amount is paid for the building of God has made Nova. خلیفه از خواب برخواست و راهی گورستان شد. Khalifa Brkhvast sleep and a way to cemetery.

گرد گورستان روانه Cemetery go round   شد بسی Was much    

                             غیر آن پیرو نبود آنجا کسی Follow it was not someone there

گفت این نبود دگر باره دوید This was said about the insurance ran

                             مانده گشت و غیر آن پیر او ندید It was not needed and his old Do

خلیفه بسیار در گورستان گشت و جز آن پیر چنگی کسی را ندید. Khalifa cemetery was very old and the only Chngy Do anyone.

با خود گفت: حق فرمود ما را بنده ایست With said: the right to stop a slave, he said we

                                    صافی و شایسته و فرخنده ایست Smooth and proper and auspicious Stop                                                                                                        

پیر چنگی کی بود خاص خدا Pierre Chngy God Who special

                                   حبذا ای سر پنهان حبذا Hbza the head Hbza categories

پیر چنگی مگر می تواند مرد خدا باشد؟ Pierre Chngy unless God can be male? ای راز نهان چو نیکو و چه خوشی. Cho's righteous and what secret secret joy. قانع نشد و باز هم در گورستان جستجو کرد و هیچ کس جز آن پیر مرد رامشگر ژولیده بر خاک را ندید. Was not convinced and still be searched for in the cemetery and no one but the bewildered old man bard Do the soil. سر انجام دریافت که آن پیر چنگی همان کسی است که در خواب بدو سفارش شده است. Head of that old Chngy download the one who is engaged in the beginning of sleep. در آن هنگام: When:

آمد و با صد ادب آنجا نشست Literature and was there a hundred meetings

                                  برخلیفه عطسه افتاد و پیر جست Sneezing and old fell Brkhlyfh Search

مرد خلیفه را دید و ماند اندر شگفت Khalifa man of extraordinary vision and stay involved

                                  عظم رفتن کرد و لرزیدن گرفت Will go rotten and was dither

و در این هنگام پیرمرد ژولیده با خود گفت: خدایا داد و فغان از تو که محتسب، پیر چنگی را پیدا کرده است And when the old man with bemused said: God said, and you whine that the Mhtsb, Pierre has found Chngy   خدایا به دادم برس. God gave the brush. اما پس از لحظه ای درنگ محتسب به او آرامش داد و پیغام غیبی را برای او باز گو کرد و زر و دینار را به او به عنوان دستمزد تحویل داد. But after a moment hesitate to Mhtsb his message of peace for occult and he will repeat the gold dinar and pay him as delivered.

پیر این بشنید و بر خود می طپید This old and their Bshnyd Tpyd

                                     دست می خایید و جامه می درید Khayyd hand and are garment Dryd

وقتی آن پیر این سخنان را شنید از شدت شرمندگی بر خود می لرزید و دستش را گاز When it heard these words of Pierre S. severity of their hand and the gas لرزید    می گرفت و جامه اش را از شدت پشیمانی از هم می درید و فریاد می زد و می گفت: ای خداوند بی مثل و بی نظیر.بس کن. Was the intensity of his garment of repentance and cry are also set-Dryd said: بی like a God and unique. Cease by. دیگر الطافت را بر من سرازیر مکن که این پیر بیچاره از این همه لطف شرمسار شده و از شدت خجالت سر گردان است. Altaft me the other upside down the old poor me-not this all kind of shame and embarrassment of the intensity is erratic. آن پیر چنگی بسیار گریه کرد و از کثرت درد و اندوه چنگ را بر زمین کوفت و خرد و متلاشی کرد و پس از آن به چنگ گفت: تو میان من و خدایم حجاب و پرده ای بودی، ای چنگ تو مرا از شاهراه، Chngy the very old to cry and grasp the multitude of pain and sorrow on earth syphilis and wisdom and will disintegrate and then to grasp said: Khdaym veil between me and you and the call screen, you claw me of a highway,   منحرف کرده ای (زیرا قبلاً به خاطر آراستن محافل اغنیا و هوس کاران می نواختم و نمی دانستم که ساز را باید برای خدا و تهذیب نفس به نوا در آورد). Did deviate (because earlier because Grooming Aghnya circles and desires are Nvakhtm Karan and I did not know that the instrument must be God and self improvement brought to Nova).

  ای خدا فریاد زین فریاد خواه God cry cry whether the saddle

                                  داد خواهم، نه زکس، زین دادخواه I will not Zks, saddle complainant

ای خداون بخشنده و با وفا، رحم کن بر کسی که عمرش در معاصی و گناه سپری شده است. Khdavn a generous and loyal, womb by the life of someone who has spent Masy and guilt. ای خدا فریاد از این فریاد خواه و از این داد خواه، من از دست نفسم داد می خواهم و از کس دیگر شکایت ندارم؛ در نهایت پیر چنگی به مرتبه ای رسید که در دریای وحدت خداوند غرق شد که دیگر رهایی The cry of God and of whether to cry, whether I want to lose نفسم one other complaint and do not have finally reached an old Chngy Visits to the Sea God's unity was drowned in rescue   برایش ممکن نبود و به درجه ای رسید که حال او را غیر از دریای حقیقت کسی نخواهد دانست. Her degree would not be possible to reach him in the sea than anyone will know the truth. مولانا از این داستان این گونه نتیجه می گیرد که باید جز به خداوند بزرگ به کسی دیگر توجه نکنیم و تنها از وی استعانت بجوئیم و این نکته را به مثالی محسوس روشن می سازد. Rumi's story of these results is that God should save large Let the other person and only he and Bjvyym Astant point to tangible example makes clear.

همچو آن، کو با تو باشد زر شمر .. Such it is with you below Shmr Koo ..

                                         سوی او داری، نه سوی خود نظر Do unto him, not to the comments

بدین صورت که آدمی هر گاه می خواهد پول از کسی بگیرد تمام حواس خود را به آنکس که پول می شمارد معطوف می دارد تا به آن حد که از احوال خود ممکن است غافل شود. That whenever the man who would take money from someone to Nks all senses that are focused on counts of money to limit it to the Council may be unaware.

نتیجه: Results:

در حکایت پر چنگی بسیار زیبا و عاشقانه می توان از رابطه یک پیر گناهکار ژولیده و خداوند دریافت هایی وجودی گرفت. The full story Chngy beautiful romantic relationship can be guilty of a scruffy old and downloaded, there was God. رسیدن به خداوند بزرگ و پرستش او منوط به شرایط و شکل خاصی نیست. To achieve great God and worship him subject to certain conditions and does not form. بلکه مهمترین شرط آن داشتن خلوص نیت از راه دل است چگونه ناله و فریاد یک پیر خسته دل و آواره مورد قبول درگاه خداوند متعال می شود و تا به کجا می رسد که حتی مزد چنگنوازی او به بیت المال حواله می شود. But most important condition of the road through the heart of sincerity is whine and cry how a tired old heart and displaced acceptable to God and port to where wages appear even bit his Chngnvazy Money is money.

حضرت مولانا نیز با بیان این حکایت می گوید: در پیشگاه خداوند القاب و عناوین دنیایی که در بین انسانها رسم است بهایی ندارد چه بسا کسانی که در نظر ما حقیر و کوچک هستند اما همواره نزد خداوند بزرگ و محبوب به حساب می آیند. Hazrat also express this story, said: Alqab the presence of God and the world titles among humans has drawn no price Perhaps we who are small and humble, but God always large and are considered popular. علاوه بر این نتیجه دیگری هم می توان گرفت که خداوند ساز و آواز و موسیقی که در جهت تقرب به او باشد را، دوست داد و گناه پیر چنگی در آن بود که او عمر خود را در نواختن و آراستن مجالس بزم و عشرت و خوش گذرانی تلف کرده بود که در پایان از گناه خود توبه می کند و می فهمد که ساز را باید فقط به خاطر خشنودی خداوند به صدا در آورد تا به سعادت رسید و برای وجود غیر خداوند متعال نه تنها هیچ ارزش و بهایی ندارد بلکه انسان را به بیراهه و تباهی In addition, another result will be the instrument of God and singing and the music is for him to Tqrb friend and guilt that was the old Chngy his life in his playing and Grooming parliaments and party and bon binge was wasted at the end of their sins to repent and understand that the instrument should only lead to God's voice to bring happiness and there was not God not only has no value and price, but hell man and degeneration   می کشاند و پیامدی جز سیاهی و پوچی به همراه نمی آورد. Are brought and outcome but with black and vanity does not.

ما هم برای رهایی از سیاهی و پوچی همانند این پیر گناهکار ژولیده چشم امید بسوی خداوند متعال داریم و یکدل و یک صدا می گوییم: خداوندا، ما را همانند چنگ نواز پیر در مسیری که دوست داری قرار بده که از گناهانمان رو سیاه و خجل هستیم. Escape We like the old black and vanity guilty bewildered eyes toward God, and we hope and a unanimous voice tell: O God, we like the way the old harper you like to show you that black Gnahanman are embarrassed .

 

کارمایه : Energy:

مثنوی معنوی تصحیح رینولدالین نیکلسون،چاپ نهم سال 1377انتشارات شابک Masnavi correct Rynvldalyn Nicholson, 1377 Ninth Printing Publishing ISBN

نویسنده :زهرا جلوداریان Authors: Z. Jlvdaryan

 

نویسنده : زهراجلوداریان ; ساعت ۳:۵۴ ‎ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧ Authors: Z·hrajlvdaryan; The B 3:54. ظ day Tuesday, 29 Bahman 1387



[ جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

タールの中心

 تمام مطالب این وبلاگ به زبان ژاپنی

چکیده: 要約:

در این تحقیق به بررسی و شناخت یکی از داستانهای مثنوی به نام پیر چنگی پرداخته この研究では、評価とMasnavi Chngy支払うために古い記事への理解    می شود. 存在する。 داستانی که بسیار دل انگیز در روح و جانمان حرکت می کند و در هر لحظه افکارمان را در کوچه پس کوچه های وجود، بر هم می ریزد و گاهی با تمام قدرت می لرزاند که این داستانها برای ما گفته و نوشته شده تا خوانده و بررسی شود نه اینکه در قاب های زیبا نگاشته شود و یا فقط افرادی خاص با آن سرو کار داشته باشند. 精神の論争の物語との魂の非常に心臓の路地に路地があるのは、Ryzdこともあるこれらのストーリーを書かれたすべての電源を殴らAfkarman、すべての瞬間だと読み取りを確認してくれたまたは書き込まれませんは特定の人々がそれに対処している美しいフレームです。 باید بیشتر به سراغ میراث های ماندگارمان برویم و از انسان دوستی حضرت مولانا درس بیاموزیم که تا چه اندازه این مرد، بزرگ و ژرف اندیش بوده که پیشینه ای به این この男、大規模な深いレコードに飛んでいたどの程度までハズラトヒューマニストのレッスンMandgarman遺産行く以上になります   ارزشمندی برایمان به ارث گذاشته است. されている貴重な遺産を残しましたを得る。 هر پدر و مادری که از دار دنیا می رود برای فرزندانش ارث به یادگار می گذارد که بعد از فوت آنها، بر جای ماندهایشان پاره پاره و پس از گذشت مدتی کوتاه، نا معلوم می شود. それぞれの親は世界の子どもたちへの継承に重要なは自分が死んだ後、その場所は短い時間の後は不透明だMandhayshan引き裂かれたお土産に影響されます。 اما این یادگار بزرگ مولانا برای ما فارسی زبانان نه تنها پاره پاره نشده بلکه همواره با پیشرفت علوم بر ارزش و اهمیتش افزوده شده است. しかし私たちの留美の素晴らしいお土産、ペルシア語だけではなく常に科学の進歩とAhmytsh値破れて言えば増加している。 پس برماست که دینمان را نسبت به این بزرگ مرد، عاشق تاریخ، پرداخت کنیم. 後はBrmast Dynman支払うことはこの偉大な男、愛の歴史よりも、。

مقدمه: はじめに:

و اما حکایت پیر چنگی که در دفتر اول مثنوی آورده شده داستان عشقی واقعی است که از طریق دل به وجود خداوند راه پیدا کرده و از انسان وجودی می سازد که هر عشقی به اندازه آن نمی تواند معشوق خود را بشناسد. そして昔話がChngy Masnaviオフィスは人となって見つけるのは神の方法の中心部を介して最初の本当の愛の物語もたらされる彼の最愛の認識できない大きさが大好きです。 رازها از درون پرده به بیرون می ریزند و الهامی پیدا می کنند که ایمان را همراه عشق، زیبا و راستین می سازند، چرا که هر ایمانی بدون شمه ای از عشق به ثمر نمی رسد و راهی به درون باز نمی کند. ため任意のShmh愛なしでの信仰はオープンにする方法ではなく目標にしていないように見える画面の中から秘密の愛、美しいの信仰を持ち込んで、trueを行うと、Ryzndとインスピレーションを調べる。 درونی که از وجود خداوند آرایش و زیبایی می گیرد در هیچ کوره راهی نا امید و سرگردان نمی ماند. 神の存在の内面の美しさないように失望と滞在しない炉徘徊している。 همانگونه که مولانا در داستان پیر چنگی به ایمان از این عشق می گوید: روزی از روزگاری رامشگر چنگ نوازی بود که آواز دل انگیز او همانند دم اسرافیل، به مردگان زندگی 愛と信仰の留美Chngy昔の話、としての発言:1日1回ハープ奏者吟遊詩人物議を尾セラフとして彼の心を歌っていた、死者が生きて می بخشید و پرندگان را از خود また鳥を与えたの   بی خود می کرد و در هر مجلسی شور و غوغایی به پا や塩味と騒々しい各チャンバー内に無意識になりましたフィート     می کرد. なった。

  از نوایش مرغ دل پران شدی 鶏の心臓泡立てNvayshشدیの

                              وز صدایش هوش جان حیران شدی 新築マンションの音声情報ジョンHyranشدی

اما آرام آرام، برف پیری برسر و رویش نمایان شد و عمر دراز، کمرش را خم و شکسته کرد و آواز دلپذیرش در پس لحظه های زمان به خواب رفت و دگر کسی به او توجه نکرد. しかし徐々に、雪の高齢化とBrsr可視長い成長し、曲がっていたとDlpzyrshにKmrsh壊れ瞬間に歌と私は彼がいない眠りについた他のすべての時間。

پشت او خم گشت همچون پشت خم 彼は曲線の背後には曲線の背後にいた

                                  ابروان بر چشم همچون پالدٌم Paldmとして眉目

گشت آواز لطیف جان فزاش ジョン入札Fzash歌っていた

                                زشت و نزد کس نیر زیدی بلاش と1つの醜いニルZydyヴォロガセスと

در آن زمان که خنیا گر چنگ نواز، پیر و ناتوان شد و از شدت فقر و نداری به آذوقه و معاش نیازمند به یک گرده نان شد. 歌グラム、古いものと無効にハープ奏者の時間、貧困と食料やパンのディスクの生活ニーズに貧困の厳しさで。

چونکه مطرب، پیرتر گشت و ضعیف ためMtrb、古いされ弱い

                                     شد ز بی کسبی، رهین یک رغیف S通常بیKsby、Rhyn Rghyfされた

رو به درگاه خداوند کرد و گفت: خداوندا به من مهلت بسیار و عمر دراز دادی، ای خدا به این بنده ناچیز لطف های بی شمار کردی، من در طی هفتاد سال، در راه گناه و معصیت کوشیده ا م ولی با این حال تو حتی یک روز هم عطایت را از من باز نگرفتی. Portalの神へと言った:私の70年間おお神よ私の人生は非常に長期の契約期間は、クルド人無数のように神に無視のおかげでサーバント、罪悪感と罪の場合メートルとしかし今でも勤務していた方法で私はTayt私がオープンしていない日の時間。 امروز هیچ کاسبی نکرده ام و مهمان تو هستم. 今日はすべてのビジネスがあります私はユーザーだ。 پس چنگ را امروز برای تو می نوازم چونکه بنده تو هستم. 私スレーブです後クラッチ今日Nvazmです。

چنگ را برداشت و شد ا... チェンすると削除されて... جو ジョー

                               سوی گورستان یثرت آه گو オ墓地Ysrtگو

گفت: خواهم از حق ابریشم بها の発言:私は右の価格シルクロードている

                                       کو به نیکویی پذیرد قلبها クーNykvyyの心を受け入れる                                                                                                              

در گورستان، بسیار چنگ نواخت و در حالی که گریه می کرد چنگ را بالین خود کرد و بر روی گوری به خواب رفت. 墓地は、非常にクラッチしながらトーンクラッチの彼のベッドは泣いていたとゴリに眠りについた。 پیر چنگی خوابش برد و مرغ روحش از زندان تن رها شد و چنگ و نوازندگی را رها نمود و از قفس عالم خاکی خلاص شد. Chngyピエール眠りに落ちた、と鶏肉روحشトンの刑務所から解放されるとクラッチのリリースとの演奏や地球ケージの世界感動的でした。

مرغ آبی، غرق دریای عسل 水鳥、海に溺れはちみつ

                             عین ایوبی، شراب و مغتسل 正確なAyoubi、ワイン、Mghtsl

آن پیر چنگ نواز، مانند حضرت ایوب(ع) غرق دریای عسل بود (جان آدمی را تشبیه می کنند به مرغ آبی از آن رو که به آب آشناست و عالم خواب را تمثیل می کند به دریای عسل، بدان جهت که لذت می بخشد و کام جان را شیرین می کند) اشاره به داستان ایوب (ع) از آن جهت است که چشمه ای زیر پای حضرت ایوب (ع) جوشید و او را از بیماری تن و ملالت خاطر رهایی داد و در اینجا نیز پیر چنگی در خواب رفت و روح او از درد های عالم محسوس رهانیده شد. 古い、ハズラトアユブ(AS)のような海のはちみつ溺死したハーパー(水鳥は水のために知っているし世界にと喜びを与えることを意味海、蜂蜜、寓話睡眠の魂に似てジョン甘い風味の物語Ayoub)することです(など)を解放するハズラトアユブ(ムハンマド)と彼のJvshyd病気や憂うつトーンの足に次の春に、ここも古いChngy眠りについた彼Rhanydh具体的な世界だった痛みの精神です。 و اما جان آن نوازنده نیز با خود زمزمه می کرد و می گفت: ای کاش در اینجا و در همین مرتبه مرا نگه می داشتند و همین جا می ماندم در این بوستان و بهار معنوی،جانم خوش و شادمان و بود و مست و مدهوش آن صحرا و گلزار غیبی بودم. しかし一緒にミュージシャンのジョンはささやいたされたとの発言:私はここで私と同じ回続ける春の庭園と精神的な魂の同じ場所に滞在していた良いと酔って満足してMdhvsh食の砂漠となったオカルト。                                             بی سر و بی پا سفر می کردمی 私はレスと実体のない旅                                                                                             

                                بی لب و دندان، شکر می خوردمی بی唇や歯、砂糖を食べた

ای کاش ذکر و فکری داشتم ولی 私はもちろんの思想と私は、しかし   از رنج اشتباهاتم آسوده بودم. Ashtbahatm範囲は快適でした。

این جهان و راهش ار پیدا بدی この世界は不良を見つけるための方法を見つける

                                 کم کسی یک لحظه ای آنجا بدی 少なくとも1つの瞬間が悪い       

در این لحظه فرمان الهی به روح آن پیر چنگ نواز در رسید که طمع مبند و اینک خار جسمانی و شغل های دنیایی از پای روحت بیرون آمده پس به سوی دنیا برو. 現時点では、ポストの外の世界に向かって古いハープ奏者の精神に神の命令Mbndされた欲今では物理的な世界と雇用の促進Rvht足。

جان پیر چنگ نواز در آن عالم روحانی، درنگ و توقفی کرد و در آن صحرای رحمت و احسان الهی انتظار کشید. ジョンピエール天国で、ハープ奏者は直ちに停止し砂漠の慈悲とEhsanエラヒしたと予想。 در آن حال حق تعالی اراده فرمود که: خلیفه به خوابی سنگین رود. が、同氏は卓越揃え:ハリ深い眠りです。 سر بر بالین نهاد و بر خواب فرو رفت و در میان خوابش سروش غیبی در گوش جان خلیفه طنین انداخت که هم اینک برخیز و به گورستان مدینه برو و نیاز یکی از بندگان خاص مرا برآورده ساز. 臨床機関頭を下げ睡眠に行って眠っては今私の特定の楽器を満たしてメディナへ公務員の墓地を必要と耳のクリップを移動ダウン、で神秘的なSoroushジョンファ共鳴に落ちた。 هفتصد دینار از بیت المال بردار و به او بده که این مقدار دستمزد سازی است که برای خدا به نوا درآورده است. ベクタービットのマネーHftsdディナールとこの金額は神の建物ノヴァした支払われている彼を見る。 خلیفه از خواب برخواست و راهی گورستان شد. ハリBrkhvast睡眠と墓地にする方法。

گرد گورستان روانه 墓地の周りを回る   شد بسی くらいになりました    

                             غیر آن پیرو نبود آنجا کسی 誰かはそこにいなかったに従っ

گفت این نبود دگر باره دوید このことについては保険ていたとされた

                             مانده گشت و غیر آن پیر او ندید それは彼の昔のに必要ではなかったか

خلیفه بسیار در گورستان گشت و جز آن پیر چنگی کسی را ندید. ハリの墓地は非常に古いされたとの唯一のChngy誰もしないでください。

با خود گفت: حق فرمود ما را بنده ایست との発言:右の写真はスレーブを停止する、と述べた我々

                                    صافی و شایسته و فرخنده ایست 円滑かつ適切と幸先の良い停止                                                                                                        

پیر چنگی کی بود خاص خدا ピエールChngy神は人の特別な

                                   حبذا ای سر پنهان حبذا Hbza Hbzaの種類の頭

پیر چنگی مگر می تواند مرد خدا باشد؟ ピエールChngy限り神は男性であることができますか? ای راز نهان چو نیکو و چه خوشی. チョさんの何の秘密の秘密の喜び義人。 قانع نشد و باز هم در گورستان جستجو کرد و هیچ کس جز آن پیر مرد رامشگر ژولیده بر خاک را ندید. と納得していない今までの静止画を検索する墓地と誰もが誰もが当惑して歳の男性吟遊詩人の土壌でください。 سر انجام دریافت که آن پیر چنگی همان کسی است که در خواب بدو سفارش شده است. 頭の古いChngy 1人睡眠の初めに従事してダウンロードします。 در آن هنگام: いつ:

آمد و با صد ادب آنجا نشست 文学とは100会議だった

                                  برخلیفه عطسه افتاد و پیر جست くしゃみや古いBrkhlyfh検索下落

مرد خلیفه را دید و ماند اندر شگفت 臨時ビジョンのハリ人と関与し続ける

                                  عظم رفتن کرد و لرزیدن گرفت 腐って行くだろうとディザリングされた

و در این هنگام پیرمرد ژولیده با خود گفت: خدایا داد و فغان از تو که محتسب، پیر چنگی را پیدا کرده است とするときは古い男困惑の発言:神だ、とすると、Mhtsb、ピエールChngyを発見した駄々をこねる   خدایا به دادم برس. 神はブラシを与えた。 اما پس از لحظه ای درنگ محتسب به او آرامش داد و پیغام غیبی را برای او باز گو کرد و زر و دینار را به او به عنوان دستمزد تحویل داد. しかししばらくしてから神秘的な平和の彼のメッセージMhtsbすることを躊躇し彼はゴールドディナール繰り返すことになりますし彼を支払うと伝えた。

پیر این بشنید و بر خود می طپید これにより自分たちBshnyd Tpyd歳

                                     دست می خایید و جامه می درید Khayyd手であり衣服Dryd

وقتی آن پیر این سخنان را شنید از شدت شرمندگی بر خود می لرزید و دستش را گاز ときにそれを聞いて自分たちの手のピエールsの重大度とガスلرزید、これらの単語を    می گرفت و جامه اش را از شدت پشیمانی از هم می درید و فریاد می زد و می گفت: ای خداوند بی مثل و بی نظیر.بس کن. また設定されているの悔い改めと泣く彼の衣服の強度になりました- Drydの発言:神とユニークなبی。で停止します。 دیگر الطافت را بر من سرازیر مکن که این پیر بیچاره از این همه لطف شرمسار شده و از شدت خجالت سر گردان است. Altaft私に恥と強度の恥ずかしさのあまり古い貧しい私はこのすべての種類の下に他の利点が不安定です。 آن پیر چنگی بسیار گریه کرد و از کثرت درد و اندوه چنگ را بر زمین کوفت و خرد و متلاشی کرد و پس از آن به چنگ گفت: تو میان من و خدایم حجاب و پرده ای بودی، ای چنگ تو مرا از شاهراه، Chngy、非常に泣いて古い痛みや地球梅毒と知恵の悲しみの多くを把握し崩壊するとしているを把握する:私とすると呼び出し画面の間Khdaymベール、あなた、私は高速道路の爪   منحرف کرده ای (زیرا قبلاً به خاطر آراستن محافل اغنیا و هوس کاران می نواختم و نمی دانستم که ساز را باید برای خدا و تهذیب نفس به نوا در آورد). ため毛づくろいAghnya界や欲望Nvakhtmカランていると私は測定器神と自己改善ノヴァに提起しなければならない)を知っていない(これは以前の逸脱でした。

  ای خدا فریاد زین فریاد خواه 神は叫び泣くかどうかはサドル

                                  داد خواهم، نه زکس، زین دادخواه 私はできませんZKS社、サドル問題提起

ای خداون بخشنده و با وفا، رحم کن بر کسی که عمرش در معاصی و گناه سپری شده است. Khdavn人Masy、罪悪感を費やしてきた誰かの生活の中で寛大な忠実な、子宮。 ای خدا فریاد از این فریاد خواه و از این داد خواه، من از دست نفسم داد می خواهم و از کس دیگر شکایت ندارم؛ در نهایت پیر چنگی به مرتبه ای رسید که در دریای وحدت خداوند غرق شد که دیگر رهایی 神の声とするかどうか、どうかنفسمもう1つの苦情を失いたくは泣くにとか最終的に海の神の結束に古いChngyの訪問数に達していない救助で溺死した   برایش ممکن نبود و به درجه ای رسید که حال او را غیر از دریای حقیقت کسی نخواهد دانست. 誰よりも真実を知っている彼女の度合いは海で彼に到達することはできないだろう。 مولانا از این داستان این گونه نتیجه می گیرد که باید جز به خداوند بزرگ به کسی دیگر توجه نکنیم و تنها از وی استعانت بجوئیم و این نکته را به مثالی محسوس روشن می سازد. はっきり言っているこれらの結果の留美の話は神が具体的な例には他の人とだけ彼とBjvyym Astantさせてください大規模な保存しています。

همچو آن، کو با تو باشد زر شمر .. このようなそれはあなたとShmrクー下回っている..

                                         سوی او داری، نه سوی خود نظر かれは、コメントしないでください

بدین صورت که آدمی هر گاه می خواهد پول از کسی بگیرد تمام حواس خود را به آنکس که پول می شمارد معطوف می دارد تا به آن حد که از احوال خود ممکن است غافل شود. そのたびに男は誰かからNksすべての感覚にはお金のカウント上の委員会に制限するために気付いていないことが集中しているお金がかかる。

نتیجه: 検索結果:

در حکایت پر چنگی بسیار زیبا و عاشقانه می توان از رابطه یک پیر گناهکار ژولیده و خداوند دریافت هایی وجودی گرفت. 完全な物語Chngy美しいロマンチックな関係は古いものとダウンロードだらしない、ある神だったの有罪とすることができます。 رسیدن به خداوند بزرگ و پرستش او منوط به شرایط و شکل خاصی نیست. 彼の特定の条件に基づいて形成していない偉大な神と崇拝を達成するため。 بلکه مهمترین شرط آن داشتن خلوص نیت از راه دل است چگونه ناله و فریاد یک پیر خسته دل و آواره مورد قبول درگاه خداوند متعال می شود و تا به کجا می رسد که حتی مزد چنگنوازی او به بیت المال حواله می شود. しかし誠実な心で道路の最も重要な条件が駄々をこねると泣くどのように疲れて古い中心に神とするポートに許容避難場所賃金の表示も少し彼のChngnvazyお金お金です。

حضرت مولانا نیز با بیان این حکایت می گوید: در پیشگاه خداوند القاب و عناوین دنیایی که در بین انسانها رسم است بهایی ندارد چه بسا کسانی که در نظر ما حقیر و کوچک هستند اما همواره نزد خداوند بزرگ و محبوب به حساب می آیند. ハズラトも、この物語を表現した:神のAlqabの存在と人間の間での世界タイトルをおそらく私たちは小さくて謙虚に、しかし神は常に大きいと考えられている人気の価格を集めている。 علاوه بر این نتیجه دیگری هم می توان گرفت که خداوند ساز و آواز و موسیقی که در جهت تقرب به او باشد را، دوست داد و گناه پیر چنگی در آن بود که او عمر خود را در نواختن و آراستن مجالس بزم و عشرت و خوش گذرانی تلف کرده بود که در پایان از گناه خود توبه می کند و می فهمد که ساز را باید فقط به خاطر خشنودی خداوند به صدا در آورد تا به سعادت رسید و برای وجود غیر خداوند متعال نه تنها هیچ ارزش و بهایی ندارد بلکه انسان را به بیراهه و تباهی 彼を友人と罪悪感は古いChngyされたTqrbに加えてあり、別の結果神と歌と音楽の楽器されます彼の演奏や毛づくろいの議会と政党とボンのどんちゃん騒ぎで彼の人生自分の罪の終わりに後悔するとは測定器は神の声に幸せをもたらすかを理解しそこではなかったの神だけでなく値がないと価格が、しかし地獄男浪費されたと変性   می کشاند و پیامدی جز سیاهی و پوچی به همراه نمی آورد. 持って来られるとの結果が黒と虚栄心としません。

ما هم برای رهایی از سیاهی و پوچی همانند این پیر گناهکار ژولیده چشم امید بسوی خداوند متعال داریم و یکدل و یک صدا می گوییم: خداوندا، ما را همانند چنگ نواز پیر در مسیری که دوست داری قرار بده که از گناهانمان رو سیاه و خجل هستیم. エスケープ我々は古いと黒の化粧罪神への目に当惑したように、我々の希望と一致音声指示: おお神よ、我々の方法はハープ奏者場合は黒Gnahanman戸惑っているかを追跡するような古いような。

 

کارمایه : エネルギー:

مثنوی معنوی تصحیح رینولدالین نیکلسون،چاپ نهم سال 1377انتشارات شابک Masnavi正しいRynvldalynニコルソン、1377第9回印刷パブリッシングISBN

نویسنده :زهرا جلوداریان 作成者:ZのJlvdaryan

[ جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

تقدیم به همۀ زنان و مردان قهرمان

 

شاهنامه وزنان قهرمان           ایران  

 

پر کبوتر پیامی داد / خبر از اشکی ریزان / دل رودخانه جریانی آورد / کبوتر در آب خیس بود / اما هیچ گاه خبرنداد/ پروانه ماند در آغوش قاصدک / تا بگوید سرودی از دل شمع / روشن وزیبا ،شمع   وجود همۀ  قهرمانان ایرانی شاهنامه، که به یاری قلم فردوسی شتافته اند و فرهنگی پایدار و افتخار آفرین برای ما هدیه آورده اند.چنانچه   دکتر سید محمد دبیر سیاقی می گوید  «، آگاهان برارجمندی وعظمت فرهنگ پر بار ایران نیک می دانند که شاهنامه تنها تاریخ ایران و روایات داستانی و اساطیری ایران قدیم نیست ، فرهنگ ایران است ، هر ایرانی باید مکرر شاهنامه را بخواند تا به عمق فرهنگ با اَرج ِایران  پی ببرد »(1) برخی شاهنامه را یادآور پدربزرگ هاو مادر بزرگ های  کنار کرسی گرم درشب یلدا ی  زمستانی  می دانند ، گروهی دیگر مروری بر روزگار چایخانه ها و داستان رستم وسهراب دارند ونیز یادگاری از داستانهای دوراز روزگاران گذشته ، اما درون صندو قچۀ  شاهنامه، حقیقت نهفته است ، روشنی از سرزمین ایران می تابد ؛ سپیدۀ از شب سیاه تاریخ برصبحی روشن می زند ، یادگار زنان و مردان قهرمان کشورمان که در کنار یکدیگر در خت تنومند فرهنگ ایرانی را شاخ وبرگ می دهند ، ما هم به بهانه تکیه براین درخت تنومند ، برگی از شاخسار بزرگی و افتخار از قلم فردوسی بر می چینیم و  مروری می کنیم بر فرهنگ دلیری و وفاداری یکی از  زنان قهرمان شاهنامه  که چگونه پس از مرگ شوهربا تدبیر و فرزانگی  به تربیت فرزندی می پردازد که پادشاه بیدادگری چون ضحاک  به دست او نابود می شودو همچنین زنان امروز که در نقش آفرینی کمتر از دیروز نیستند و ما آن را درواقع و به دید خود در این زمان لمس می کنیم وبه یقین حکایتی می شود برای آیندگان ، براین اساس معتقد هستم اسطوره ها نوعی از واقعیت هستند ودر  هستۀ حقیقت  رشد می کنند . در شاهنامه،  ضحاک بیدادگر ، نشانۀ از ظلم وستم است در کنار ، فرانک مادر فریدون  که به گفتۀ فردوسی :

نباشد همی نیک وبد پایدار          همان به که نیکی بُود پایدار (1050)

ضحاک ماردوش حکایتی است از انسانهای بیدادگر تاریخ که حقیقتی است که همیشه زمانه با آنانی چنین ، دست وپنجه نرم می کند تا زنان  قهرمان را کنار مردان بزرگ بشناساند ،همانند مادر فریدون ، فرانک ، زن بی باک وعاشق ، که  همسر خود آبتین  را به دستور ضحاک مار دوش  از دست می دهد تا از مغز سرش برای مارهای او  غذا تهیه کنند ، فرانک از ترس کشتن فریدون به دست ضحاک فرزندش را به مرغزار می برد چند گاهی می گذرد که با خبرمی شود ضحاک قصد کشتن فرزند اوو گاوی را که به فریدون شیر می دهد را کرده است ، البته ناگفته نماند که ضحاک خوابی را می بیند که در تعبیر خواب او به وجود فریدون ونابودیش به دست او  پی می برد ، فرانک مادر فریدون تدبیری می اندیشد و کودک خود را برگرفته وبه البرز کوه به مردی پارسا و پرهیزگار می سپارد ؛ سالیانی می گذرد فریدون بزرگ می شود و از البرز کوه به سوی مادر منتظر، می رود و از سرگذشت پدر و ضحاک بیدادگر می پرسد ، فرانک پس از گفتن حقیقت برای پسرش او را به صبر وشکیبایی اندرز می دهد ، از آن سوی ضحاک که ناامید شده از پیدا کردن فریدون ، بزرگان کشور را گرد هم می  آورد ودستور می دهد  تا محضری بنویسند بدین مضمون که او شاهی دادگر و خداترس و نیکوکار است ، که حاضران از بیم، چنین گواهی را امضاء می کنند که ناگهان غوغایی به پامی شود  ، مردی آهنگر و کاوه نام فریاد می زند که گناه من چیست؟ که از  هیجده فرزندم هفتد ه نفر آنها باید خورا ک مارهای توباشند پس محضر نوشته شده را پاره کرده و از چرم پاره ای را که آهنگران به هنگام کار از پیش خود به کمر می آویزند برسر نیزه کرده  وبا یارانش به سوی فریدون می رود   ، فریدون بعد از دیدن کاوۀ آهنگر به دیدار مادر می رود  تا با او  وداع کند :

که :من رفتنی ام سوی ِکارزار             تو را جز نیایش مبادا ایچ کار (801)

فروریخت آب از مژه مادرش               همی خواند ، با خون دل ، داورش

به یزدان همی گفت : زنهار من             سپردم تو را ، ای جهاندار من (804)

مادر پس از  دعای خیر برای فریدون گنجی را که از شوهرونیاکانش ، نهان کرده است را به فرزند می دهد  تابرای جمع آوری سپاه از آن استفاده کند و پس از آن فریدون وکاوۀ آهنگر به جنگ ضحاک ستمگر می روند

از او نام ضحاک چون خاک شد             جهان از بد او همه پاک شد (1047)(2)

فردوسی ، فرهنگ صبر و استقامت ، دلیری و هوشیاری ، وفاداری و خویشتن داری ، دین داری و دوارندیشی و ارزشهای دیگر انسانی را در زن ایرانی در نقش فرانک مادر فریدون ، به تصویر می کشد .نمونه ای از فرهنگ ایران را در نگاه به زن نه تنها برای این قشر  بلکه برای جهانیان هم  معرفی می کند .

« دکتر میر جلال الدین کزازی در نا مۀ باستان می نویسد :شاهنامه ، بی هیچ گزافه وگمان ، بی هیچ چون و چند ، نا مۀ ورجاوند وبی مانند فرهنگ ایران است ، دریایی است توفنده وکران ناپذیر ، خیزابه هایی که از ژرفا ها ، از تاریکیها ی تاریخ ، بر می خیزند ، سر بر می آورند ، پهنه های زمان را در می نوردند ، تا گذشته های مارا به اکنونمان بپیوندند واکنونمان را به آینده ها .شاهنامه پلی است ناگسستنی که پیشینیان را باپسینیان پیوسته وهمبسته می دارد .» (2)

از گذشته تا به اکنون ، که دنیایی از سخن فاصلۀ بین این دو زمان را پر می کند ، اکنون هم زنان، سخن برای گفتن زیاد دارند ، به گفتۀ استاد: شاهنامه پلی است ناگسستنی ، فرهنگ زن امروز هم لبریز از دلیری و شجاعت ، مهر ومحبت ، وفاداری وغیرت ، آری فرهنگ  زنان قهرمان کشورمان ، همسران رزمندگان غیورمان ، زنانی که  همرا ه همسران خود در جبهه های جنگ سنگر بانانی فداکار بودند و فرهنگ زنان دلیر شاهنامه را پیوسته داشتند  ، همانگونه که سرهنگ سماواتی می گوید : همسرم به اسرارخود همراه  من به منطقۀ جنگی آمده بود وهرچه از او می خواستم که این مکان را ترک کند وبه خانۀ خودمان  برگردد قبول نمی کرد وهمسرم  معتقد بود که زنان ایران ، در کنار همسرانشان حتی در کنار توپ و تانگ دشمنان ، خاک وطن را خانۀ خود می دانند او می گفت  ، ایران ،باید برای فرزندانمان ، افتخار آفرین بماند ،در آن شرایط سخت ، علاوه براین که نگران وضعیت  همسرم بودم ولی احساس گرم او من را هر چه بیشتر توانمند می کرد تا اینکه  ، در ماموریتی مهم ؛ از نظر جسمی من وتیم همراه  خیلی خسته شده بودیم ‘مدتها بود که به خاطر حفظ و تامین دفاع هوایی منطقه ‘دستگاهها و سیستمها را مرتب جابجا می کردیم .در فاصله زمانی کمتر از 24 یا 48 ساعت می بایستی در یک بیابان یا تپه و کوه یک سایت دیده بانی هوایی با تمام امکانات را اماده می کردیم و من یکی از مسئولین و متخصصین ابتکار بودم .ماموریت جدید حوالی شهر بوشهر بود که در اوج خستگی من و تیم همراه ،به علت حساسیت کار ابلاغ شد . به اتفاق یکی از فرماندهان ارشد از تپه ها و کوهها بالا و پایین می رفتیم تا جایی را برای ابتکار انتخاب کنیم ،من به سرعت به بیابان و تپه ها نگاه می کردم و معماری چیدن سیستمهای نظامی و محل استوار پرسنل و تجهیزات و ادوات دیگر را بررسی می کردم اما در حین ماموریت ، سختی کار وخستگی جسمی ، به خصوص بی خوابی های پی درپی ،  برمن غلبه کردو  بر اراده ام تاثیر گذاشت ،لحظۀ ای   برزانونشستم در خود گم شدم  ، که ناگهان یاد  همسر و فرزند م که تنها ساعتی بود به دنیا آمده بود اُفتادم ، زمزمۀ همسرم که باید این سرزمین با افتخار برای فرزندانمان بماند در گوشم نجوایی کرد،  در درون فریادی زدم ، توکل برخداوند کردم  سریعا  با خنده و شوخی به پشت سرم برگشتم و به فرمانده ارشد گفتم باید  این  ماموریت را به خاطر فرزندم ،پریسا که تازه متولد شده موفقیت آمیز  انجام بدهم و خاک این سرزمین باید  حفظ بشود ‘فرمانده ارشد هم که وضعیتی بهتر از من  نداشت  گفت :  مهسا دختر من و همه دختر های این سرزمین مثل پریسای تو هستند ‘واین خاک باید برای آنها بماند ؛ عجله کن فرصتی نداریم ، باید موفق بشویم ، وشد.....

خواندیم و یافتیم که تمام سطرها از دل حقیقت به پاخواسته  وبا فرهنگ شاهنامه بیگانه نیست    

 « در شاهنامه هیچ پهلوانی هرگز به آهنگ ِ تاراج شهرها و ربودن زنان و گنجینه نهادن نمی جنگد »(2) ودر عصرمعاصر هم میهن پرستی ، درستی و راستی ، فرزانگی ومردانگی وارزشهای والای انسانی در حماسه های ایران می درخشد.

کارمایع ها :

(1)-برگردان گونۀشاهنامه به نثر /محمد دبیر سیاقی /نشر قطره

(2)-نامۀ باستان /ویرایش شاهنامۀ فردوسی /میر جلال الدین کزازی /نشر سمت

شادو سربلند باشید  

 

  

 

 

[ دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

َ

 

 

 

 

هدیه از یک دوست 

اثری از   مریم عبدی نیان  

 

 

 

 

 

 

آژدهاک

 

 

 

 

چکیده:

آژدهاکه (ضحاک) که از ترکیب « اژی»+« دهاک» ساخته شده موجودی سه پوزه، سه کله، شش چشم وبا هزار چستی و چالاکی است و مظهر شرارت و رذیلتهای اخلاقی بشمار می‌رفت. او برای کسب قدرت شاهی زودتر از حد معمول - تن به وسوسه های ظاهرأ عاقلانه ابلیس می‌سپرد و دست خویش را به خون پدر مهربانش، می‌آلاید علاوه بر این، او انسان ماردوشی بوده که هر روز به مرگ دو جوان راضی می‌شده است.

 فریدون به خونخواهی پدر که به دست عاملان ضحاک گرفتار آمده بود و مغزش، خوراک ماران دوش ضحاک شده بود و همچنین گاو برمایه که به مدت سه سال، برای او، نقش مادر را داشت و از شیر ، خود ، بهره مندش می‌ساخت و به دست ضحاک کشته شده بود بر‌میآید. سرانجام او که با غلبه بر جمشید پس از یکهزار سال سلطنت توسط، ثریته (اثرط)، ثریتونه‌ ( فریدون ) شکست می‌خورد و در کوهی به نام دنباوند ( دماوند ) زندانی می‌شود و به روایتی در پایان جهان توسط گرشاسب کشته می‌شود. 

 

کلید واژه :

آژدهاک، ضحاک ماردوش، فریدون، گرشاسب، ایرانشهر

مقدمه:

« داستان ضحاک  ماردوش داستانی اساطیری است. بسیاری از اجزا و عناصر این داستان نیز گواه بر اصالت میتولوژیک آنند در این داستان روند رویدادهای فرا واقعیت supernotaralism نمودار آن است که اگر هم داستان ضحاک جنبهء تاریخی داشته باشد، این جنبه در جنبه اساطیری آن تحلیل رفته است.   

پدرکشی آن هم به تحریک و تشویق شیطان،  ظهور شیطان در هیأت آدمیان در چند نوبت، بوسه زدن شیطان بر دوشهای ضحاک،  سر برآوردن ماران از دوشهای او، حالت جادویی ماران که در سیری ناپذیریشان نمود پیدا کرده است، میل ضحاک به دار کشیدن در آبزن خون آدمیان به امید شفا یافتن،  نامیرایی ضحاک و ممانعت سروش ایزدی از کشتن او،  همه گواه آنند که این داستان ریشه اساطیری دارد. مارهای دوشهای ضحاک، تجلی اضطراب درونی او از بن مایه همداستانی با ابلیس در کار کشتن پدر خویش بوده است و عذاب وجدان را در این اسطوره به گونه ماران مغز ادبار تصویر کرده اند. داستان ضحاک مفصلترین داستان اساطیری شاهنامه است. » ( سرامی، 1368، ص67 )

در شاهنامه، ضحاک دو مار بر دو کتف دارد که باعث رنج و عذاب اوست و به دستور ابلیس چون از مغز انسان می خورند، آرام می‌گیرند.

 دربعضی روایتها ضحاک در ابتدا دادگر است و سپس بیدادگر می شود. علت بیدادگری او نیز در روایتها گوناگون ذکر شده است.

در یک روایت بعد از کشتن جمشید و آزار و عذاب بستگان او، ماران بر او می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رویند.

در دو روایت چون ابلیس بر دو شانه او بوسه می زند،  دو مار سیاه از آن می روید و اما این امر نیز در همه روایتها یکسان نیست. در بعضی مورد دو غده است و یا دو پاره گوشت و دو زائده به شکل سر افعی که در وقت حرکت، موجب درد شدید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و خواب و آرام از ضحاک  می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد و ضجه و ناله‌اش به آسمان بلند می‌‌‌‌‌‌شود و او آنها را در زیر جامه پنهان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و به مردم چنین وانمود می‌‌‌‌‌‌‌‌کند که اینها دو مار هستند تا از او بترسند...

در کتابی متأخرتر ( تاریخ گزیده ) آمده است: در آخر دولتش او را دو فضله بر دوش، از رنج سرطان پیدا شد و مجروح گشت و درد می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد و تسکین او به مغز سر آدمی بود. ( مستوفی، 1339،ص82 )

سپس برای التیام درد ماران رسته بر دو کتف او، دو جوان باید قربانی شوند. در بیشتر روایتها، مالیدن مغز آن جوانان، باعث تسکین می‌‌‌‌‌‌‌شود و در بعضی دیگر خوراندن آن مغزها به ماران.

 در شاهنامه خوالیگر ضحاک از مغز مردم برای ماران ضحاک غذا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پزد و سپس آن غذا را به ماران‌می‌خورانند.

  در دو روایت دیگر دو مغز انسان خوراک خود ضحاک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود تا دردش آرام گیرد.

در روایت دیگر ضحاک خود از گوشت دو انسان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد . و در پایان زندگی او، بعد از پیروزی فریدون، روایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید که او زندانی ابد کوه دماوند است .

« اما ذهن عاقل شده این عصر نمی‌‌‌‌‌تواند تصور کند کسی بی غذا تا ابد زنده بماند پس افسانه ای جالب توجه بر آن افزوده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و آن عبارت است از « طلسم گری که غذای ضحاک را طلسم می‌‌ کند . به طوری که تا پایان زندگانی او یعنی تا ابد غذای او در امعایش به حرکت در آید و به گلویش برسد و در گرداگرد دهانش بگردد و چون خواست آنرا به دور افکند، طلسم گر بازش دارد.  »  ( صدیقیان، 1375، ص 16 )

بحث:

اژدها Aždahā ضحاک است. ضحاک که فردوسی او را اژدهافش و اژدهادوش نیز خوانده است.

« بنابر اوستا پس از هزارسال دوران شهریاری جمشید، هزار سال زمان حکومت اژی دهاک یا ضحاک  فرا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد.

اژی - دهاک اسمی است مرکب از دو جزء« اژی» و« دهاک»، «اژی» به معنی مار و اژدهاست و از« دهاک» منظور آفریده‌ای اهریمنی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشد و از ترکیب این دو جزء در ادبیات داستانی و دینی مخلوقی بسیاری قوی پنجه و مهیب و گزند آور پدید شده است.» (صفا، 1369، 455) 

نام اژدها برای ضحاک : « ممکن است شکل مخففی را از نام اژی دهاک به یاد ما بیاورد و می‌تواند به بهترین صورتی نشانهء عقیدهء سابق ایرانیان نسبت به این ویران کنندهء گیتی و جهان راستی باشد.‌ » ( همان، ص 456- 455 ) 

مادر ضحاک نیز بنا به همین روایات دیوی است که اوزاگ ozāg نام دارد در حالی که فردوسی نام پدر او را مرداس می‌گوید و به نام مادرش اشارتی ندارد. (همان، ص 457‌)

« بیور اسب از خواهر جمشید بود. در همه روایتها ضحاک خواهر زادهء جمشید بود و نام مادرش ودک بود، خواهر جمشید. مادر او دع بنت و نیکهان بود. گفته اند: مادر ضحاک ودک دختر ویونگهان بود. جم خواهر خویش را به یکی از اشراف خاندان داد و او را پادشاه یمن کرد و ضحاک از او تولد یافت.

گفته‌اند: که ودک مادر ضحاک از پسر بتر و تبهکارتر بود. به هنگام ملامت قوم، نزدیک ضحاک بود. او را سرزنش کرد که چرا رفتار قوم را تحمل کرده است و دست آنان را نبریده است و ضحاک پاسخ داد قوم، مرا به حق غافلگیر کرد و چون خواستم قدرت نمایی کنم، حق جلوه کرد و چون کوهی میان من و آنها حایل شد و من کاری نتوانستم کرد. سپس ضحاک او را خاموش کرد و بیرون فرستاد. » ( صدیقیان، 1375، ص 148 )

در فصل 32 بندهشن آنجا که از سلسله نسب شاهان سخن می‌رود نسب نامه ضحاک بدین صورت ثبت شده است. «دهاک پسر ارونداسپ پسر زئی نی گاو پسر ویز فشنگ پسرتاز پسرفرواک پسر سیامک پسر مشیه پسر گیومرد » است. این نسب نامهدر بعضی از کتب اسلامی با تغییرات بی‌اهمیتی بهمین شکل آمده فی المثل در الآثارالباقیه بدین ترتیب ضبط شده است: ضحاک بیوراسپ ملقب به اژدهاک پسر علوان(= ارونداسپ) پسر زینکاو پسر بریشند پسر غار پدر عرب عاربه و پسر افرواک پسر سیامک پسر میشی است. (صفا، 1369،ص457)

پدر

« نام پدر ضحاک به صورتهای مرداس، ارونداسب ، ارونداسف ، ارونداسپ ، و اندرماسب ، اندرماسف، اندراسب ونداسب، اروند،  اروادسب و اردواسب، در متنها آمده است.

 بعضی گویند: او وزیر طهمورث بود و روزه داشتن و خدای را تعبد کردن از وی خاست، و بعضی دیگر گویند : او پادشاه یمن بود، او را تازیان شاه گفتندی. »  (صدیقیان، 1375، ص 147 )

بلعمی می‌نویسد: « ضحاک را .... اژدهاق گفتندی ....  و مغان گویند که بیوراسب بود و این خلاف است، که بیوراسپ به وقت نوح بود. » (بلعمی، ص 24 ) و طبری نوشته است که ضحاک همان « اجدهاق » است و همو از روایت « وهب بن منبه » می‌نویسد که چون جمشید دعوی خدایی کرد خدا « بخت ناصری » را بر او مسلط کرد و او گردن وی بزد. (بلعمی، ص 23، بنقل از طبری، ص121)

پورداود می‌نویسد: « در نوشته های متاخر بیوراسب، نامی که به اژدهاک ( ضحاک داده شده، یعنی دارای ده هزار اسب و نام پدرش طبق بندهش خرو تاسب یاد شده، نظر به واژه خروت khruta در اوستا، باید این نام به معنی دارندهء اسب سهمگین باشد. »  (رستگار فسایی، 1369، ص 242)

در فرهنگ انجمن آرا آمده است که : « ضحاک را اژدها می‌‌‌‌‌‌گفته اند و نوشته اند به بابل پرورش یافته و جادوئی آموخته، روی خود را به صورت اژدها بر پدر نمود ...

و او را اژدها می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواندند، پس عربان، ازدهاق خواندند  و معرب کردند و ضحاک شد....»

                                                                          (رستگار فسایی، 1379، ص146)

کریستن سن می‌نویسد : « در انجمن اهریمنان افسانه‌ای یشتها، « اژی دهاک » بی گمان مقام نخست را اشغال می‌کند، اژی، همان مار یا اژدهای تمام عیار است، اژی دهاک یعنی اژدهائی بین دیگر اژدهایان، همان اژدهای کلاسیک داستانهای عامیانه است، او سه پوزه، سه سر و شش چشم است و هزاران حیله در چنته دارد، او دروغی است دیو آفریده با نیروئی هر قل وش که اهریمن به منظور تباهی عالم راستی به هستی آورده بود.

در سرزمین بوری ( bawri  (وی در راه  ناهید، هزاران گاو و گوسفند قربانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند تا مگر در هدف خود که ویران ساختن هفت پاره گیتی است، کامیاب گردد. »  (کریستن سن، 1355، ص 29، ج5، به نقل از همان)

«AzhiDahaka « اژی» به معنی اژدها، مار بزرگ است و« دها» که نام خاص، مجموع این کلمه در متنهای دوران اسلامی به صورت ضحاک در آمده است. »  ( هینلز، 1371، ص 49 )

 اژدها این واژه در پهلوی به صورت Aji و Aži به کار رفته است، و به معنی مار است. « اژی » در اوستا، چندین بار با واژه « دهاک » آمده است و ترکیب « اژی دهاک » همان است که در اساطیر ایرانی « ضحاک » شده است و به معنی مار و اژدها نیز بکار رفته است و در فارسی دری « اژدهاک »، هم به معنی اژدها و هم به معنی ضحاک آمده است.

« اژی دهاک » ترکیبی است از «‌اژی » + « دهاک » : واژه  « اژ: بدون « ی » به معنی مار و اژدها، برابر است با « دهاک » اوستائی، که به قول کانگا در فرهنگ خویش از ریشه dah است به معنی گزنده. مهرداد بهار، جزو نخستین را به معنای افعی و اژدها و جزء دوم را نامی خاص می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند، بنابراین « اژدهاک » یا « اژدها » کلا به معنی اژدهای نیش زننده و گزند رساننده می‌باشد و بنابر آنچه در برهان آمده است همان « ضحاک ماران » است و از آنجا که این کلمه باخوی ستمکارانه « اژی دهاک » یا « ضحاک » بخوبی سازگار است، بروی نیز نهاده شده است. یکی شدن اژدها: ( مار ) با ضحاک شاه ستمگر، در اوستا و روایات بعدی، یاد آور ستم طولانی ضحاک است که باعث شده است او به صورت « اژدها » و « مار موذی » و اهریمنی جلوه کند و به شکل جانوری مهیب و ترس آور در آید. بنابراین هم « اژی دهاک » و هم « اژی » دو گونه از اسمی هستند که ما امروز آنرا « اژدها » می‌خوانیم. »

 ( رستگار فسایی، 1379، ص 7-6 )

« اصطلاح« دروج»،«دروغ» یا « فریب» غالبا به عنوان لقبی برای اهریمن ( انگره مینیو ) یا برای دیو خاصی، یا همچنین برای طبقه‌ای از دیوان که مشهورترین آنها ضحاک ( اژی دهاکه ) است،  به کار می‌‌‌‌ رود. ضحاک که دارای سه سر و شش چشم و سه پوزه است، روشن تر و اساطیری تر از دیوان دیگر توصیف شده است.

 بدن او پر از چلپاسه و کژدم و دیگر آفریدگان زیانکار است به طوری که اگر آن را بشکافند، همه جهان از چنین آفریدگانی پرخواهد شد.

در دینکرد درباره علت این که فریدون ضحاک را نکشت و وی را در بند کرد چنین آمده است: « درباره غلبه فریدون (بر) ضحاک. برای میراندن (ضحاک)، گرز  بر شانه و دل و سرکوبیدن و نمردن ضحاک از آن ضربه و سپس به شمشیر زدن و به نخستین، دومین و سومین ضربه از تن ضحاک بس گونه خرفستر پدید آمدن، گفتن دادار هرمز به فریدون که او را مشکاف که ضحاک است، زیرا اگر وی را بشکافی،ضحاک این زمین را پرکند از مور گزنده و کژدم و چلپاسه و کشف و زغ.» ( بهار، 1362، ص154) 

ضحاک در موقعیتی به ناهید ( آناهیتا ) صد اسب و هزار گاو نر و ده هزار گوسفند قربانی تقدیم داشت و در خواست کرد که بتواند زمین را از جمعیت خالی کند - و این آرزوی همیشگی او بود -  در موقعیتی دیگر از کاخ ناخجسته خود که دارای تیرکهای زرین و تخت و سایبان است، با تقدیم قربانی به وای تقرب جست، اما هر دو موجود ایزدی

 ( ناهید و وای ) آرزوهای ویرانگرانهء او را خوار شمردند. این فرزند اهریمن که انباشته از میل به تخریب بود، در صدد خاموش کردن شعله آتش مقدس بر آمد، اما جم قهرمان او را از این کار باز داشت. ضحاک انتقام خود را از او گرفت،زیرا نه تنها دختران این فرمانروای بزرگ را ربود، بلکه خود جم را هم با اره به دو نیم کرد. اما حلاوت پیروزی ضحاک عمری کوتاه داشت، زیرا فریدون قهرمان دختران جم را آزاد ساخت. و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد. او تا پایان تاریخ جهان در آنجا باقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند و آنگاه دوباره به جهان حمله می کند و یک سوم آفریدگان را می بلعد و به آتش و آب و گیاه آسیب می رساند، تا سرانجام به دست گرشاسب که دوباره زنده گشته، کشته می شود.» ( هینلز،1371، ص 85-84 )

  در تحقیقی که دار مستتر، خاورشناس فرانسه در سده نوزدهم معمول داشته گوید: این داستان به نحوی مشابه در کتابهای مقدس هندوان و ایرانیان منعکس است.

« افسانه طوفان در کتاب ودا با خداوند درخشنده برق و اژدهای ابرها سرو کار دارد و به نام ایندره Indra  وآهی Ahi یا ایندره و وریتر   vrithraموسوم‌اند که خدایان هندی‌اند. ایزد آذر ( مظهر) آتش و همچنین مار بزرگ به نام آزیدهاک یا ضحاک را به یاد می‌آورد. جنگ تری تونه با مار سه سر در کتاب ودا همانند جنگ فریدون با آزی دهاک سه سر در اوستا می باشد.....» ( فرزانه، 1369،ص23)

« ایندرا خداوند درخشنده برق و اژدهای ابرهاست وآهی نیز چنانست. ایرانیان که تعدد و کثرت خدایان را محکوم کردند مظاهر ایندره و آهی را به کوه آتشفشان دماوند منتقل ساختند و آن را در اوستا مار سه سر و شش چشم به نام اژی دهاک یا ازی دهاک نامیدند.

مار و اژدها که حرکات و راه پیمودنش همچون زلزله است به این مفهوم اطلاق شده، وچه بسا اژدها همان زلزله بوده و حال بر مار بزرگ اطلاق گردیده. آری ضحاک سمبل زلزله و آتشفشان است و بابل مفهوم جادوی.» ( همان )

 اما آه

« خانواده معروفی که منسوب بدانست آهی گویند و آنان خود را به روستای آه در دماوند منسوب دانند. آهی لغت سنسکریت است و باصطلاح هندی است که مظهر خدای برق و آذرخش است. در گذار خدایان به توحید و تک خدایی آه و آهی به دامنه آتشفشان دماوند نقل مکان کرده است که همچون بسیاری از حوادث به فراموشی سپرده شده، بنا به دلایل معروض مجال تردید در تعبیر و تفسیر ضحاک به زلزله نیست.»  ( همان )

« اژدها در مذهب مزدیسنا از مخلوقات اهریمنی است که پس ازآنکه اهورا مزدا نخستین کشور را که« آریاویج » بود آفرید، اهریمن « اژی» :  (مار ) را بیافرید ( وندیداد فرگرد ) موجودی بسیار قوی پنجه و گزند آور بود و فریدون او را کشت. » ( رستگار فسایی،1379، ص8 )

« ..... او را (آ بتین ) این نیک بختی رسید که او را پسری زائیده شد: فریدون، از خاندان توانا، کسی که زد : (کشت) اژدهای سه پوزه، سه کله، شش چشم، هزار چستی، دارنده دیو دروغ، بسیار زورمند، آسیب جهان و خبیث، آن بسیار زورمندترین دروغی‌که اهریمن ساخت بر ضد جهان خاکی از برای مرگ جهان راستی.» (پور داود،1938، ص161)

« در ریگ ودا، این جانور سه پوزه، سه کله، شش چشم و با هزار چستی و چالاکی به صورت موجودی سه سر در می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آیدکه بدست ایندرا  Indra کشته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.»   (رستگار فسایی،1379،ص8)

     جی سی کویاجی J .C coyajee  می‌نویسد:

« در ایران باستان مانند دیگر کشورهای کهن، افسانه های بدیعی درباره اژدها وجود داشته است. آئین نبرد میان « آهی Ahi» با « ورتیرهvaritra» وبا « ایندره Indira» به نحو وسیعی در میان اقوام هندو ایرانی رایج بوده اما در حالی که در سرزمینهائی چون هندوستان و چین و بابل، « اژدها » نماد خشکسالی و تاریکی و سیلهای ویران‌گر بود، در ایران مظهر شرارت ورذلیتهای اخلاقی بشمار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفت. ... » (جی سی کویاجی، 1353، ص7، بنقل از همان)

« بنا به عقیده کریستن سن افسانه ضحاک AžiDahaka  و فریدون که بر او چیره می‌‌‌‌‌‌‌شود، مانند داستان جم، به عصر هندو ایرانی می رسد آبتین : Athwya، دومین کسی بود که هوم مقدس را افشرد... و جهان را از جباری ستمگرانه اژدهاک سه پوزه، سه سر، شش چشم، رهائی بخشید. فریدون به ایزدارت، یزشن می‌‌برد.و او را چنین نیایش می کند :

        این آیفت به من ارزانی دار

          ای ارت نیک والا

         که بر اژدهای سه پوزهء سه سر شش چشم،

          دارندهء هزار چالاکی، چیره شوم،

          بر این دروغ بسیار نیرومند، دیوانهء پلید،

          و فریفتار جهان،

          بر این دروغ بسیار نیرومند، 

        که اهریمن، بر ضد جهان استومند و برای نابودی جهان راستی آفرید، ( دست یابم ) » 

                                                                     (کریستن سن 1350، ص 8 و 7 ، به نقل همان، ص 9 و 8)

« در ادبیات پهلوی او مردی است تازی که به ایران می‌تازد، بر جمشید پیروز می شود و پس از یکهزار سال سلطنت بد، سرانجام از فریدون شکست می خورد و به دست وی در کوه دنباوند ( دماوند ) زندانی می شود و در پایان جهان از بند رها می گردد و به نابودی جهان دست می برد و آن گاه، گرشاسب او را از میان بر می دارد. »

(بهار، مهرداد، 1362، ص 153)

« پارسیان او را ده آک گفتندی از جهت آنکه ده آفت و رسم زشت در جهان آورد از عذاب و آویختن و فعلهای پلید و آک را معنی زشتی و آفت است. پس چون معرب کردند سخت نیکو آمد: ضحاک یعنی خندناک...

ده آک ترکیبی است از ده و آک یعنی عیب . وی ده عیب را در جهان به وجود آورد. این لقب نهایت درجه قبیح بود اما در تعریب بسیار زیبا گردید زیرا ده آک در تعریب به ضحاک تبدیل یافت و همین اسم در کتابهای عربی متداول شد. چون ضحاک را فریدون به دماوند برد و به زنجیر های آهنین ببست و اندر چاه انداخت و غل و بند بر پای نهاد، نگهبان او را دهاکان نکاهید1 نام کرد. » ( صدیقیان، 1375،ص128 )

« بیوراسب به وقت نوح بود و او ملکی بود ستمکار و همه ملو کان جهان را بکشت و خلق را به بت پرستی خواند و بدین سبب خلق را همی کشت. هندوان گویند این بیوراسب بت پرستی بود و به بنی اندر چنان است که بت پرست بود و مغان گویند این بیوراسب آتش پرست بود. ضحاک بت پرست بود2 قوم وی پرستش بتان می کردند ونوح نهصد و پنجا ه سال آنها را به سوی خدا خواند اما سل از پی نسل پیرو کفر بودند. تا خداوند عذاب فرستاد و نابودشان کرد . ( طبری، 1339،ص 117 )

مغان گویند که ضحاک مردی بود ستمکار ه -  مذهبهای بد بدین جهان اندر نهاد و ملوکان جهان را جمله بکشت و خلق همه جهان را به بت پرستی وا داشت ( همان، ص 152 )

چون بنوراسب جمشید را بکشت ، همه جهان بت پرست یافت، او نیز بت پرستید. ( همان، ص 1480 )

گروهی گویند: این بنوراسب آتش پرست بود و لکن نبود. او و قوم او همه بت پرست بودند و بتان ایشان آن پنج بود که جمشید به جهان اندر پراکنده بود ( همان، ص 727 )

دوستی شیطان با ضحاک به این منظور بوده که او را گمراه و ساحر و فاسق و بت پرست کند و خوانخواری و خودمختار بر جان خلق را بدو بیاموزد »  ( صدیقیان، 1375، ص 140 )

و روز ظفر یافتن فریدون بر ضحاک مهران بود از مهرماه و و سبب این عید (مهرگان ) این است.

« روز بیست و یکم، رام روز است که مهرگان بزرگ باشد و سبب این عید آن است که فریدون به ضحاک ظفر یافت او را به قید اسارت درآورد و مردم از شر او راحت شدند و این روز را عید دانستند و فریدون مردم را امرکرد که گشتی به کمر بندند و زمزمه کنند و در هنگام طعام سخن نگویند برای سپاسگزاری خداوندی که ایشان را پس ازهزار سال ترس، باردیگر در ملک خود تصرف داد واین کار در ایشان سنت و عادت ماند. همهء ایرانیان براین قول همدل و همداستانند که بیوراسب هزار سال زندگی کرد وگرچه برخی می‌گویند بیشتر از هزار سال زندگی نمود. گفته‌اند: ایرانیان به یکدیگر این طور دعا کنند که:« هزارسال بزی»  از آن روز رسم شده زیرا چون دیدند که ضحاک توانست هزار سال عمر کند و این کار در حد امکان است،  هزار سال زندگی را تجویز نمودند. زردتشت مردم ایران را امر کرد که باید مهرجان و رام روز را به یک اندازه بزرگ بدارید و با هم این دو عید بدارید تا آنکه هرمز پسر شاپور پهلوان میان این دو را به هم پیوست چنانکه میان دو نوروز را به هم پیوست. سپس ملوک ایران و ایرانیان از آغاز مهرجان تا سی روز تمام برای طبقات مردم مانند آنکه در نوروز گفته شد. عید قرار دادند و برای هر طبقه‌ای پنج روز عید دانستند.» (بیرونی، 1352، ص 292-293 )

نتیجه:

به طور کلی با توجه به داستان پادشاهی « ضحاک» در شاهنامه می‌توان گفت، ضحاک شهریاری بوده که حکومت خود را با کشتار آغاز می‌کند. همانطور که می‌دانیم تخت و تاج به کسی وفادار نمی‌ماند. سرانجام عده‌ای در مقابل ظلم وستم می‌ایستند و تخت و تاج ظلم را فرو می‌ریزند.

 

پی نوشت:

1.                 شاید اصل آن دهاکان نگاهند بوده یعنی نگاه ند گان ده آک ( صدیقیان، 1375، پاورقی )

2.         فریدون چون بر ضحاک مسلط می شود . زنان او را از شبستان به در می ‌آورد و می فرماید سرانشان را بشویند تا از آلودگی پاک شوند. فردوسی درباره آن زنان می گوید:


که پروردهء بت پرستان بدید                            سرآسیمه برسان مستان بدید

                                                                                        ( فردوسی،1386، ص28، ب 314 )

   کارمایه ها (منابع):

1.      بیرونی، ابوریحان محمد بن احمد، 1352، آثارالباقیه عن القرون الخالیه، ترجمهء اکبرداناسرشت، ابن‌سینا، تهران.

2.      بهار، مهرداد، 1362، پژوهشی در اساطیر ایران، توس، تهران.

3.      پورداود، ابراهیم، 1938، یسنا، انجمن زردتشتیان، تهران.

4.      رستگار فسایی، منصور،1379، اژدها در اساطیر ایران، چاپ اول، انتشارات توس، تهران.

  1. رستگار فسایی، منصور،1369، فرهنگ نامهای شاهنامه، جلد1، چاپ اول، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران.
  2. سرامی، قدمعلی،1368، از رنگ گل تا رنج خار، چاپ اول، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران.
  3. صدیقیان، مهین دخت، 1375، فرهنگ اساطیری - حماسی ایران ، جلد 1، پیشدادیان، چاپ اول، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران.
  4. صفا، ذبیح الله، 1362، حماسه سرایی در ایران، سپهر، تهران.
  5. طبری، ابوجعفر محمد بن جریر، 1379، تاریخ بلعمی تکلمه و ترجمه تاریخ طبری، به تصحیح محمد تقی بهار، چاپ سوم، انتشارات زوار، تهران
  6. فردوسی، ابوالقاسم، 1386، شاهنامه، بر اساس نسخهء مشهور به چاپ مسکو،چاپ سوم، نشر علم،تهران 
  7. فرزانه، محسن، 1369، اندر کشف رمز ضحاک، انتشارات محسن فرزانه، چاپ نخست، تهران
  8. مستوفی، حمدالله، 1339، تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوائی، امیرکبیر، تهران
  9. هینلز، جان، 1375، شناخت اساطیری ایران، ترجمهء ژاله آموزگار -  احمد تفضلی، چاپ دوم، نشر چشمه، بابل

 

 

[ چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

گاه در پیچش پنجره

خورشید ماند

گاه در تبش قلب

احساس مرد

نا گه  دربین صدا ها شقایق خواند

نام خدا زیباست

[ چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]

امروز روزی بود سرشار از زیبایی

روزی به یاد روزهای بارانی

چشمانم تو را دید و برگ دلم ریخت

صدایت را شنید و نور دل آویخت

تقدیم به همۀ دانشجویان پیام نور کشور و استاد  فرزانۀ سالهای نزدیک 

امروز  برای من روز  به یادماندنی بود ، در جمع گرم دانشجویان دانشگاه پیام نور بودم حال و هوای دوست داشتنی بود .دانشجویان پر شور ، مهربان وصبورکه مسئولان   فرهنگی دانشگاه هم با آنها همراه بودند که  این جمع به مناسبت دومین گارگاه هم اندیشی نشریات دانشجویی دانشگاه پیام نور  استان اصفهان بود .

با انگیزه زیاد به درس گوش می دادند و گاهی هم از کاستی ها ، از رنج دل  سخن می گفتند.

ناگفته نماند که در کار های گروهی بسیار موفق و جذاب بودند تئاتر زیبایی نمایش دادند

بسیار زیبا وپر معنا بود که حکایت از سخنانی بود که ارزش چند بار شنیدن راداشت

لحظه ای با خود فکر کردم و با خدای خودم خلوت کردم و فقط به او گفتم

خدایا ای کاش روزی برسد که قلب هیچ  جوانی در دنیا ی تو  ، بی بال ،عاشق  پرواز نباشد .

[ یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب