پر ستو های مها جر
قالب وبلاگ

بسیار دور اما  دلباخته همراه  قلم جلال آل احمد می دویدم و گاهی دستی برسینه ، نفسی تازه کردم . می خواستم نگاه آن چهره ی بی زیور را با آن کلاه کج بدوزدم و گوشه ی افکارم او را حبس کنم تا از او بپرسم تو چقدر، زن این موجود غریب را می شناسی که کتابت را زن زیادی نامیدی ؟  اگر زنها با تمام تدبیر لباس مردها را آویزان نکنند مردها در گوشه ای برهنه  و حیران می مانند . لبخند جلال می گوید اوهم می داند که زن بودن زنها را نمی توان از آنها جدا کرد و تاریخ را فقط در هیاهوی آنها می توان احساس کرد .جلال هم در کتاب زن زیادی  فلسفه ی زنهارا برتارک روزگار می کشاند . می توان در این سسلسه افکار جامعه آن روز را با حضور زنها احساس کرد و آن حضور را تا به امروز متصل دید .

«باز هم عقیده دارد که پیری و جوانی دست خود آدم است . و گرچه سرو همسر و خویشان و دوستان می گویند که پنجاه سالی دارد ولی او هنوز دو دستی به جوانی اش چسبیده و هنوز هم در جستجوی شوهر ایده آل خود به این در و آن در می زند.هفته ای یک بار به آرایشگاه می رود وچین و چروکهای پیشانی و کنار دهان و زیر چشمهایش را ماسا ژ می دهد . به همه ی شب نشینی ها می رفت مهمانی های خصوصی می داد ، روزهای تعطیل دوستانش را با ماشین های وزارتی پدرش به گردش می برد » جلال  در داستان نزهت الدوله یک زن از طبقه ی مرفه  را با تما م ویژگی های زنانه و پذیرش جامعه به پندار می کشاند . زن سه شوهر می کند و هر زمان اراده می کند تصمیم ازدواج و طلاق می گیرد اما زیبای و زن بودن را فراموش نمی کند و اصلا این را امتیازی برای رسیدن به اهدافش می داند اما از چار چوب های حیا و وقار خارج نمی شود و حتی در زندگی با شوهر اولش یک بی اعتنایی را آواز  جدایی می سپارد . زنها آمده اند زیبا باشند و مردها فقط این را می بینند .

 اما در داستان زن زیادی ، زن از خانواده ی ساده و نجیب است . اما کچل و آبله گون . که به اجبار ازدواج می کند و بی اختیار او را طلاق می دهند.

« ولی آخر من چطور می توانستم باز هم توی خانه ی پدرم بمانم ؟ بیچاره برادرم که حتما نه رویش می شود برود اسباب و اثاثیه ی مرا بیاورد و نه کاری دیگری ازش بر می آید .» زن درد دی را تحمل می کند که هیچ مرحمی برایش نیست .او زیبا نیست پس باید این بدبختی را حق خود بداند . او هنر و سواد هم نمی داند حاضر به کلفتی است اما باز هم او را نمی پذیرند . چون او زیبا نیست . در این دو داستان دو زن با دو فرهنگ مختلف پر پرواز می شوند. جهت گیریها متفاوت است اما درون مایه یکی است . بیشترین تاثیر زن ، جذب مهر مرد است که بهترین ابزار زیبایی است . جلال آل احمد جامعه را حس می کند شخصیت زن را می شناسد و او را با همه ناز و ادایش تاریخ ساز می کند . در نثر جلال پیچ تاب آنگونه که ما می شناسیم نیست اما آنطور هم  که گفته می شود ساده نیست . باروزگار است بیگانه به سراغ افراد داستانش نمی رود . مرد واقعیت است نه رویا . در لابه لای اندیشه ی او حتی اسطوره ها را با لباسی مبدل می توان احساس کرد . اندیشه ی جلال آل احمد از دیروزی که زمزمه ی ما نبود به فریاد امروز می رسد . امروز هم زن زیباست اما یک نگاه دیگر هم وجود دارد . بحران و ناهنجاری در دنیای ظریف زنان همیشه بوده و هست . اما آیا می توان بحران ها را دید و پنهان کرد یا ندید و سخن گفت ؟ زن دیروز در غالب ها می شکند ، نمی توان گفت که حیا و وقار را دست و پاگیر می داند اما به نوعی سخن می گویند که پیر زن ها مدیر اجرای آن هستند . اما امروز جوانان بانگ دانشگاه را بر مناره ی سکوت می کوبند.

تفکر علم و دانش امروز زینت زن است . زن تنها  ، با زیبای زن نیست بلکه ارزش های دیگری نیز او را نمایان می دارد که آن را آنطور که دین الهام می بخشد می شناسد . اما منکر این وضعیت نا باور نیستیم که بزک و زیبایی از پستو ی خانه ها به گوشه ی خیابان می نشیند . اما چرا ؟ در این چندین سال گذشته ، از پندار جلال تا به حال چگونه دستان ظریف را از پشت پرده کشیده اند و خیابان ها را رنگین کرده اند؟  من جوان امروز باسواد و با علم هستم . گذشته و تجربه و شاید برخی باید ها و نبایدها ، دیگر برایم جایگاه  ندارد . آیا این معنی  آزادی  است که صفای سلامت روح و روان را ، آسیب می رساند . ما به کجا رسیده ایم ؟ می خواهم بنویسم که با تعادل بیگانه شده ایم  اما نگران از آن هستم که نتوانم معنای تعادل را در این چند سطر برسانم . هر چه از آموزه های دینی  فا صله بگیریم یا نا خودا آگاه از آن غفلت کنیم از تعادل هم دور شده ایم . زن زیبا باید در چادر ارزش ها زیبا شود گرچه چارقدی از بَزک نداشته باشد . معنویات با نهادینه شدن  در این جنس ظریف ، دیوارهای سفت را فرو می ریزاند .جلال آل احمد می گوید. فرهنگ جامعه در نگاه زن شگل می گیرد  و جان می بخشد  این اندیشه ی ایران اسلامی است اما نمی دانم چرا من از او غافل می شوم ؟ چرا گاهی از یاد می برم که قران این کتاب آسمانی نیزبه نام من سوره ی مبارک آورده است . در واقع من مانده ام  آیا فقط زیبا ییم را ارزش بدانم یا نه ، ارزش ها باید من را زیبا بسازند ؟ اما باور دارم ،  شاید سایه ها در دور دست بشکنند اما شقایق ها در آفتاب می رویند.

 

[ سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب