پر ستو های مها جر
قالب وبلاگ

 انسان با گذشت روزگار

   نواختن چنگ دل از تار  مولانا

 

چکیده:

در این تحقیق به بررسی و شناخت یکی از داستانهای مثنوی به نام پیر چنگی پرداخته   می شود. داستانی که بسیار دل انگیز در روح و جانمان حرکت می کند و در هر لحظه افکارمان را در کوچه پس کوچه های وجود، بر هم می ریزد و گاهی با تمام قدرت می لرزاند که این داستانها برای ما گفته و نوشته شده تا خوانده و بررسی شود نه اینکه در قاب های زیبا نگاشته شود و یا فقط افرادی خاص با آن سرو کار داشته باشند. باید بیشتر به سراغ میراث های ماندگارمان برویم و از انسان دوستی حضرت مولانا درس بیاموزیم که تا چه اندازه این مرد، بزرگ و ژرف اندیش بوده که پیشینه ای به این  ارزشمندی برایمان به ارث گذاشته است. هر پدر و مادری که از دار دنیا می رود برای فرزندانش ارث به یادگار می گذارد که بعد از فوت آنها، ‌بر جای ماندهایشان پاره پاره و پس از گذشت مدتی کوتاه، نا معلوم می شود. اما این یادگار بزرگ مولانا برای ما فارسی زبانان نه تنها پاره پاره نشده بلکه همواره با پیشرفت علوم بر ارزش و اهمیتش افزوده شده است. پس برماست که دینمان را نسبت به این بزرگ مرد، ‌عاشق تاریخ، ‌پرداخت کنیم.

مقدمه:

و اما حکایت پیر چنگی که در دفتر اول مثنوی آورده شده داستان عشقی واقعی است که از طریق دل به وجود خداوند راه پیدا کرده و از انسان وجودی می سازد که هر عشقی به اندازه آن نمی تواند معشوق خود را بشناسد. رازها از درون پرده به بیرون می ریزند و الهامی پیدا می کنند که ایمان را همراه عشق،‌ زیبا و راستین می سازند،‌ چرا که هر ایمانی بدون شمه ای از عشق به ثمر نمی رسد و راهی به درون باز نمی کند. درونی که از وجود خداوند آرایش و زیبایی می گیرد در هیچ کوره راهی نا امید و سرگردان نمی ماند. همانگونه که مولانا در داستان پیر چنگی به ایمان از این عشق می گوید: روزی از روزگاری رامشگر چنگ نوازی بود که آواز دل انگیز او همانند دم اسرافیل، به مردگان زندگی می بخشید و پرندگان را از خود  بی خود می کرد و در هر مجلسی شور و غوغایی به پا   می کرد.

  از نوایش مرغ دل پران شدی

                             وز صدایش هوش جان حیران شدی

اما آرام آرام، برف پیری برسر و رویش نمایان شد و عمر دراز، کمرش را خم و شکسته کرد و آواز دلپذیرش در پس لحظه های زمان به خواب رفت و دگر کسی به او توجه نکرد.

پشت او خم گشت همچون پشت خم

                                 ابروان بر چشم همچون پالدٌم

گشت آواز لطیف جان فزاش

                               زشت و نزد کس نیر زیدی بلاش

در آن زمان که خنیا گر چنگ نواز، پیر و ناتوان شد و از شدت فقر و نداری به آذوقه و معاش نیازمند به یک گرده نان شد.

چونکه مطرب، پیرتر گشت و ضعیف

                                    شد ز بی کسبی، رهین یک رغیف

رو به درگاه خداوند کرد و گفت: خداوندا به من مهلت بسیار و عمر دراز دادی، ای خدا به این بنده ناچیز لطف های بی شمار کردی‌، من در طی هفتاد سال، در راه گناه و معصیت کوشیده ا م ولی با این حال تو حتی یک روز هم عطایت را از من باز نگرفتی. امروز هیچ کاسبی نکرده ام و مهمان تو هستم. پس چنگ را امروز برای تو می نوازم چونکه بنده تو هستم.

چنگ را برداشت و شد ا... جو

                               سوی گورستان یثرت آه گو

گفت: خواهم از حق ابریشم بها

                                      کو به نیکویی پذیرد قلبها                                                                                                             

در گورستان، بسیار چنگ نواخت و در حالی که گریه می کرد چنگ را بالین خود کرد و بر روی گوری به خواب رفت. پیر چنگی خوابش برد و مرغ روحش از زندان تن رها شد و چنگ و نوازندگی را رها نمود و از قفس عالم خاکی خلاص شد.

مرغ آبی، غرق دریای عسل

                            عین ایوبی، شراب و مغتسل

آن پیر چنگ نواز، ‌مانند حضرت ایوب(ع) غرق دریای عسل بود (جان آدمی را تشبیه می کنند به مرغ آبی از آن رو که به آب آشناست و عالم خواب را تمثیل می کند به دریای عسل، بدان جهت که لذت می بخشد و کام جان را شیرین می کند) اشاره به داستان ایوب (ع) از آن جهت است که چشمه ای زیر پای حضرت ایوب (ع) جوشید و او را از بیماری تن و ملالت خاطر رهایی داد و در اینجا نیز پیر چنگی در خواب رفت و روح او از درد های عالم محسوس رهانیده شد. و اما جان آن نوازنده نیز با خود زمزمه می کرد و می گفت: ای کاش در اینجا و در همین مرتبه مرا نگه می داشتند و همین جا می ماندم در این بوستان و بهار معنوی،‌جانم خوش و شادمان و بود و مست و مدهوش آن صحرا و گلزار غیبی بودم.                                           بی سر و بی پا سفر می کردمی                                                                                            

                                بی لب و دندان، شکر می خوردمی

ای کاش ذکر و فکری داشتم ولی  از رنج اشتباهاتم آسوده بودم.

این جهان و راهش ار پیدا بدی

                                 کم کسی یک لحظه ای آنجا بدی      

در این لحظه فرمان الهی به روح آن پیر چنگ نواز در رسید که طمع مبند و اینک خار جسمانی و شغل های دنیایی از پای روحت بیرون آمده پس به سوی دنیا برو.

جان پیر چنگ نواز در آن عالم روحانی، درنگ و توقفی کرد و در آن صحرای رحمت و احسان الهی انتظار کشید. در آن حال حق تعالی اراده فرمود که: خلیفه به خوابی سنگین رود. سر بر بالین نهاد و بر خواب فرو رفت و در میان خوابش سروش غیبی در گوش جان خلیفه طنین انداخت که هم اینک برخیز و به گورستان مدینه برو و نیاز یکی از بندگان خاص مرا برآورده ساز. هفتصد دینار از بیت المال بردار و به او بده که این مقدار دستمزد سازی است که برای خدا به نوا درآورده است. خلیفه از خواب برخواست و راهی گورستان شد.

گرد گورستان روانه  شد بسی   

                            غیر آن پیرو نبود آنجا کسی

گفت این نبود دگر باره دوید

                            مانده گشت و غیر آن پیر او ندید

خلیفه بسیار در گورستان گشت و جز آن پیر چنگی کسی را ندید.

با خود گفت: حق فرمود ما را بنده ایست

                                   صافی و شایسته و فرخنده ایست                                                                                                       

پیر چنگی کی بود خاص خدا

                                  حبذا ای سر پنهان حبذا

پیر چنگی مگر می تواند مرد خدا باشد؟ ای راز نهان چو نیکو و چه خوشی. قانع نشد و باز هم در گورستان جستجو کرد و هیچ کس جز آن پیر مرد رامشگر ژولیده بر خاک را ندید. سر انجام دریافت که آن پیر چنگی همان کسی است که در خواب بدو سفارش شده است. در آن هنگام:

آمد و با صد ادب آنجا نشست

                                 برخلیفه عطسه افتاد و پیر جست

مرد خلیفه را دید و ماند اندر شگفت

                                 عظم رفتن کرد و لرزیدن گرفت

و در این هنگام پیرمرد ژولیده با خود گفت: خدایا داد و فغان از تو که محتسب، پیر چنگی را پیدا کرده است  خدایا به دادم برس. اما پس از لحظه ای درنگ محتسب به او آرامش داد و پیغام غیبی را برای او باز گو کرد و زر و دینار را به او به عنوان دستمزد تحویل داد.

پیر این بشنید و بر خود می طپید

                                     دست می خایید و جامه می درید

وقتی آن پیر این سخنان را شنید از شدت شرمندگی بر خود می لرزید و دستش را گاز   می گرفت و جامه اش را از شدت پشیمانی از هم می درید و فریاد می زد و می گفت: ای خداوند بی مثل و بی نظیر.بس کن. دیگر الطافت را بر من سرازیر مکن که این پیر بیچاره از این همه لطف شرمسار شده و از شدت خجالت سر گردان است. آن پیر چنگی بسیار گریه کرد و از کثرت درد و اندوه چنگ را بر زمین کوفت و خرد و متلاشی کرد و پس از آن به چنگ گفت: تو میان من و خدایم حجاب و پرده ای بودی، ای چنگ تو مرا از شاهراه،  منحرف کرده ای (زیرا قبلاً به خاطر آراستن محافل اغنیا و هوس کاران می نواختم و نمی دانستم که ساز را باید برای خدا و تهذیب نفس به نوا در آورد).

 ای خدا فریاد زین فریاد خواه

                                 داد خواهم، نه زکس، زین دادخواه

ای خداون بخشنده و با وفا، رحم کن بر کسی که عمرش در معاصی و گناه سپری شده است. ای خدا فریاد از این فریاد خواه و از این داد خواه، من از دست نفسم داد می خواهم و از کس دیگر شکایت ندارم؛ در نهایت پیر چنگی به مرتبه ای رسید که در دریای وحدت خداوند غرق شد که دیگر رهایی  برایش ممکن نبود و به درجه ای رسید که حال او را غیر از دریای حقیقت کسی نخواهد دانست. مولانا از این داستان این گونه نتیجه می گیرد که باید جز به خداوند بزرگ به کسی دیگر توجه نکنیم و تنها از وی استعانت بجوئیم و این نکته را به مثالی محسوس روشن می سازد.

همچو آن، کو با تو باشد زر شمر ..

                                        سوی او داری، نه سوی خود نظر

بدین صورت که آدمی هر گاه می خواهد پول از کسی بگیرد تمام حواس خود را به آنکس که پول می شمارد معطوف می دارد تا به آن حد که از احوال خود ممکن است غافل شود.

نتیجه:

در حکایت پر چنگی بسیار زیبا و عاشقانه می توان از رابطه یک پیر گناهکار ژولیده و خداوند دریافت هایی وجودی گرفت. رسیدن به خداوند بزرگ و پرستش او منوط به شرایط و شکل خاصی نیست. بلکه مهمترین شرط آن داشتن خلوص نیت از راه دل است چگونه ناله و فریاد یک پیر خسته دل و آواره مورد قبول درگاه خداوند متعال می شود و تا به کجا می رسد که حتی مزد چنگنوازی او به بیت المال حواله می شود.

حضرت مولانا نیز با بیان این حکایت می گوید: در پیشگاه خداوند القاب و عناوین دنیایی که در بین انسانها رسم است بهایی ندارد چه بسا کسانی که در نظر ما حقیر و کوچک هستند اما همواره نزد خداوند بزرگ و محبوب به حساب می آیند. علاوه بر این نتیجه دیگری هم می توان گرفت که خداوند ساز و آواز و موسیقی که در جهت تقرب به او باشد را، دوست داد و گناه پیر چنگی در آن بود که او عمر خود را در نواختن و آراستن مجالس بزم و عشرت و خوش گذرانی تلف کرده بود که در پایان از گناه خود توبه می کند و می فهمد که ساز را باید فقط به خاطر خشنودی خداوند به صدا در آورد تا به سعادت رسید و برای وجود غیر خداوند متعال نه تنها هیچ ارزش و بهایی ندارد بلکه انسان را به بیراهه و تباهی  می کشاند و پیامدی جز سیاهی و پوچی به همراه نمی آورد.

ما هم برای رهایی از سیاهی و پوچی همانند این پیر گناهکار ژولیده چشم امید بسوی خداوند متعال داریم و یکدل و یک صدا می گوییم: خداوندا، ما را همانند چنگ نواز پیر در مسیری که دوست داری قرار بده که از گناهانمان رو سیاه و خجل هستیم.

 

کارمایه :

مثنوی معنوی تصحیح رینولدالین نیکلسون،چاپ نهم سال 1377انتشارات شابک

نویسنده :زهرا جلوداریان

[ سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب