پر ستو های مها جر
قالب وبلاگ

 

عشق در گلستان سعدی

 

چکیده :

 

    پژوهش حاضر نتیجه نگرش تازه و جدید عشق بر گلستان سعدی است در این اساس با نگاهی عمیق ، حکایات گلستان مورد بررسی قرار گرفته است و هدف این بوده که خواننده با ساختار و مایع اصلی شکل دهنده حکایات گلستان که زنجیره ای از عشق و هستی است آشنا شود . بررسی آثار سعدی نمایانگر عشق و علاقه این شاعر به انسان و موجودات هستی است که اندیشه های او را به تعالی و عشق الهی سوق می دهد تا عواطف انسانی ، حکمت ها و اندرزها ، بایدها و نبایدهای که ریشه در تاریخ افکار و اعمال پیشینیان دارد را اینگونه به تصویر بکشد و گوهر با ارزشی که در قعر جان انسان تعبیه شده است را باری دیگر با خورشید  وصال نمایان کند . در این پژوهش عشقی مورد نظر است که مایع و سر لوحه تمام محبت ها و انگیزه ها ست نه صرفاً عشق زمینی یا عشق آسمانی .

     خداوند عاشق آفرینش بوده و چنان زیبا و منظم مخلوقات را کنار هم قرار داده که ذهن و تصور هیچ وجودی قادر به درک کامل آن نیست و فقط از طریق قلب و دل که کعبه ی عشق و محبت است می توان او را حس کرد هانطور که سعدی در لابه لای آهنگ کلمات گلستان از عشق و دوستی خودش نسبت به هم نوعانش از طریق خلق حکایات آموزنده و همین عشق و محبت خداوند نسبت به بندگانش از طریق درونی کردن او می گوید و این گفتن باعث شده که هنوز پس از قرن ها گذشت زمان هنوز هم گفته ها و نوشته های او ارزشمند باشد .     

    سعدی از معدود شاعرانی و نویسندگانی است که با بهره گیری مناسب از شیوه عشق آفرینی توانسته است نشر خود را به کمال برساند بطوری که هیچ نثری به زیبایی و برابری گلستان تا کنون  نیامده است .

    کلید واژه سعدی ؛ گلستان ؛ عشق ؛ جاودانگی

مقدمه :

    تمام وجود سعدی ، آوازی از عشق دارد که با ترفندی ، آینه دل انسان را به سوی خود می کشاند؛ آنقدر با طبیعت و جان و روح ، مأنوس می شود که گاهی احساس می کنی در گلستان ، با سرور کاینات ، هم قدم شده ای و گاهی در گوشه و کنار سطر ها گم گشته ای ؛

    هدف سعدی فقط ـ پند دادن و بیان حکایات  و روایات نیست . بلکه  نوعی عشق بازی است که با حرکت ضمیر عاشق در دنیای تفکر و تأمل قدم گذاشته و انسان به نوعی از شناخت ، در وجود خالق یکتا ، تا نهاد درونی خود می رسد و می فهمد که آدمی با هر بار زیر خاک دفن شدن نمی میرد بلکه وجود دیگری می یابد و یوچی و بی هدفی دیگر معنایی ندارد .

    از قرن هفتم تا کنون ـ گلستان ، این چشمه جوشان ، در گسترة پیشرفت و خلاقیت های بشری در حرکت بوده و در هر بار مطالعة مطالب گلستان خواننده به مسیر جدید و پویایی نافذ دست یافته است که با جرأت می توان گفت که دستیابی بشر درپیوسته زمان به برخی از کشفیات و اختراعات علمی ، نقش گلستان و گرفته های سعدی را پر رنگ تر و زیباتر کرده است .

    در تاریخ ، نوآوریهای علمی بشر ، با زمانی مشخص و موضوعی خاص ثبت شده است که بسیاری از این دستاوردها در عصری دیگر یا فراموش شده یا به نوعی با تغییر و تحول بسیار با علم روز همراه شده . اما گلستان ـ این کتاب عشق ، وجود ، انسان شناسی و والاتر از همه خداشناسی در اعماق میراث تاریخ ، نه تنها رنگی از خاک و بویی از غربت ندارد بلکه همراه زمان و حتی فراتر از آن ، در دل و جان آدمی ، همانند الماسی زیبا و پر فروغ درخشیده و با دیدگان و آینه وجود انسان مأنوس شده و سایه ای از آرامش و افتخار برای دلها و جانهای آشفته بر جای گذاشته و وارثان عاشق را ، شرابی گوارا از دریای علم خداوندی چشانده . همانگونه که سعدی ، خود نیز ، جرعه ای از آن نوشید و در غروب زمان طلوعی جاودان داشت و اینچنین از طلوع جاودان خود می گوید :

    شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مَبیت1 افتاد . مَوضعی2 خوش ]و[ خرّم و درختان درهم ، گفتی3 که خردة4 مینا بر خاکش ریخته و عقدِ ثریّا5 از تاکش در آویخته .

    بامدادان که خاطِر6 باز آمدن بر رایِ  نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان7 و سنبل و ضَمیران8 فراهم آورده و آهنگِ رجوع9 کرده . گفتم : گلِ بُستان را چنان که دانی بقائی و عهدِ گلستان را وفائی نباشد و حکیمان گفته اند : هر چه نپاید10 دل بستگی را نشاید .

    گفتا : طریق چیست ؟ گفتم : برای نُزهتِ11 ناظران و فُسحتِ12 حاضران کتاب گلستانی توانم تصنیف کردن13 که بادِ خزان را بر ورقِ14 او دستِ تطاول15 نباشد و گردشِ زمان عیش ربیع16 آن را به طیشِ خریف17 مبدّل نکند.

             به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟       

                                                      از گلستان من ببر ورقی

           گل همین پنج روز و شش باشد 

            وین گلستان همیشه خوش باشد

 ( ص 54 ـ دیباچه )

    مرد زندۀ تاریخ در گنجینۀ پند و حکمت خود عشق و عشق بازی خالق یکتا ، با آفریده هایش را با قلمی شکیل بر لوحه های زرین گلستان نمایان کرده ، تا خفتگان را شهدی از عشق و صفا میهمان وجودش کند و راهنمایی باشد برای حضور در میهمانی خداوند ، تا شاید حرص و طمع وجودشان را پالایش داده و بر سفره روزی خداوند چشمی بینا داشته باشند که از گنجینه پند و حکمت گلستان چنین دُرافشانی می کند : شنیدم که صیادی18 ضعیف را ماهی قوی در دام افتاد . قوّت ضبطِ19 آن نداشت .

] ماهی بر او غالب آمد و[ دام ازکَفَش در ربود و برفت .

شد غلامی که آبِ جوی آرد                   آبِ جوی آمد و غلام ببُرد

                   دام هر بار ماهی آوردی20                       ماهی این بار رفت و دام ببُرد

 

دیگر صیادان دریغ خوردند21 و ملامتش کردند که چنین صیدی22 در دامت افتاد و نگاه نتوانستی داشتن  گفت : ای یاران ، چه توان کردن ؟ بر آن ماهی روزی23 نبود و ماهی را همچنان24 روزی ]مانده[ بود .

]صیادی بی روزی25 ماهی در دجله 26نگیرد و ماهی بی اجل 27بر خشک نمیرد .  [    

 ( ص 118 ؛ ح 24  )

 

    او بسیار زیبا نقش عشق را در جهان آفرینش به تصویر می کشد و آن را نیروی موثر در وجود انسان

می داند و قدرت عشق را اینگونه در حکایات خود نمایان می کند که تمام نیروها را به سوی خود

می کشاند که حتی با کشیدن تمام مهنت ها و ملامت ها فرار را از آن غیر ممکن می داند و عشق به عالم والا را نقطه آغاز و اوج پرواز و نوعی رها شدن می داند .

    و چه دلنشین در مفهوم عشق ؛ رنگ و بوی دل باختگی و رسوایی را به نمایش می گذارد و با آنکه عاشق همه چیز را از دست می دهد ولی جاودان می ماند و با آنکه او را ملامت و سرزنش می کند ولی از عشق با زیبایی یاد می کند و چه زیبا میراث به یادگار گذاشتة ما ایرانیان را بر ایمان زنده می کند عشق که از وجود خداوند در کالبد بشر تعبیه شده است چه در عالم خاکی و چه در عالم والا تمام از وجود ذات خداوند سرچشمه گرفته است و در این خصوص چنین حکایت می کند .

    پارسایی28 را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار29 چندان که سلامت دیدی و غرامت کشیدی30 ترک نگفتی 30و گفتی30 :

کوته نکنم زدامنت دست          ورخود بزنی به تیغ تیزم

از تو ملاذ و ملجأی نیست         هم در تو گریزم ، ارگریزم

 ( ص 134 ؛ ح 3 )

 

    سعدی با ظرافت و زیبایی شگفت عشق و شیفتگی بین خداوند و روشن دلی را بیان می دارد که با هر بار خواندن این روایت صفات و ویژگی های مخصوص خداوند برای بشر تداعی می شود :

    دست و پای بریده ای هزار پای بِکُشت . صاحبدلی بر او بگذشت و گفت : سبحان الله ! با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پای نتوانست گریخت :                           ( ص 119 ح ؛ 25 )

صاحبدل در این روایت آثار عظمت و بزرگی خداوند را می بیند و به او عشق می ورزد و با زبان دل بیان می دارد که جهان آفرینش دارای خالقی مهربان است و همانگونه که طلوع و غروب را ؛ منظم به وجود آورده برای مرگ و زندگی موجودات هم ؛ زمان مشخصی قرار داده و به پاک و منزه بودن خداوند ، تقدیر و سرنوشت و در نهایت عاشق پیشه بودن خداوند اشاره دارد که صد افسوس برخی از بندگان قدر این عشق را نمی دانند و در خواب غفلت به سر می برند .

    بیان این حکایات باعث شده در ذهن و تصورات ما صدای فریادی به گوش برسد که تمام وجود سعدی آوازی از عشق دارد . و چه زیبا گوش دل ؛ این آواز را می شنود اما به راستی که ذهن و تصور در اینجا به خطا نمی رود و در هر خط نوشته ای سعدی از عشق خداوند و وسیله های شناخت آن گفته است و از هر دری پنجره ای و از هر پنجره ای دریچه ای به سوی آفرینش و خلقت باز کرده است و یکی از دریچه های فضیلت را علم دانسته و در مقابل آن به نکوهش ثروت اندرزی پرداخته و می گوید :

دو امیر زاده در مصر بودند : یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت . عاقبة الامراین یکی علاّمه عصر گشت و آن دگر عزیز مصر شد . باری توانگر به چشمِ حقارت در درویشِ فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است . گفت : ای برادر ، شکرِ نعمتِ باری ، عَزَّ اسمُهُ ، مرا بیش

می باید کرد که میراثِ پیغمبران یافتم یعنی علم ، و تو میراثِ فرعون و هامان یعنی مُلکِ مصر .

من آن مورم که در پایم بمالند                نه زنبور که از دستم بنالند

کجا خود شکر این نعمت گزارم             که زورِ مردم آزاری ندارم ؟

     (ص 109 ؛ ح 2 ) 

    سعدی دریچه ای از جنس سرشت و نهاد  انسان خداجو در دریای پر آشوب دنیا ؛ متأثر از باد و طوفان و باران ، مسیری به سرچشمه ایمان و عشق و رستگاری و مسیری به رودخانه نیستی و سیاهی می داند و با اشاره به حدیث 31 گرانقدر می گوید : ما مِن مَولُودِ اِلّا وَقَد یُولَدُ عَلَی اُلفِطرَهِ فَاَبَواهُ یُهَوِّ دانِهِ اَو یُنصِّرانِه اَو یُمَجِّسانِهِ32 .

                با بدان یار گشت همسرِ لوط33             خاندان نبوّتش34 گم شد

سگ اصحاب کهف 35روزی چند           پی نیکان گرفت و مردم شد

 (ص 62 ؛ ح 2 )

 

      شاعر شیرین سخن قدر و ارزش نهادن به تمام نعمت های خداوند بی همتا و تأمل کردن در آن ، قبل از گرفتار شدن در مصیبت ها را این گونه بیان می دارد که پادشاهی با غلامی عجمی33 در کشتی نشست و غلام هرگز  دریا  ندیده  بود و محنت کشتی نیازموده 34، گریه  و زاری  در نهاد35  و لرزه بر اندامش افتاد . چندان که ملاطفت36 کردند آرام نمی گرفت و مَلِک را عیش از او منغّص شده چاره ندانستند . حکیمی38 در آن کشتی بود ]مَلِک را[ گفت : اگر فرمایی من او را خاموش کنم . گفت :]غایتِ[ لطف باشد ، بفرود40 تا غلام را به دریا انداختند . باری چند غوطه خورد41 مویش گرفتند و سوی کشتی آوردند . دست در خطام42 کشتی زده چون برآمد به گوشه ای بنشست و آرام یافت . مَلِک را پسندیده آمد و گفت : در این  چه حکمت  بود؟43 

و  گفت : اول محنت غرقه شدن نچشیده  بود و قدرِ سلامتِ کشتی نمی دانست همچنین قدر عافیت44 کسی

داند که به مصیبتی گرفتار آید .      

(ص 65ـ 66 ؛ ح 7 )

 

    وی عشق و محبت خداوند نسبت  به  بنده هایش را میزان سنجش اعمال  آنها  در  ترازوی عدالت

می داند و معتقد است که هیچ عملی در این جهان بی پاسخ نمی ماند و هر قوی دستی ظلم و ستمی به زیر دستی روا دارد خداوند ناظر بر اعمال اوست و دشمنی قوی تر بر بالای سر او حاکم می کند و سعدی این بیدار دل تاریخ ؛ برای  روشنی دل ؛  برترین  مخلوقات  می گوید : بر  بالین  تربت  یحیی  پیغامبر45 ،

علیه السلام 46 ، معتکف بودم47 در جامع دمشق48 که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی معروف بود به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست

       درویش49 و غنی بنده این خاکِ50 درند                     

                        و آنان که غنی ترند محتاج ترند

 

آن گه مرا گفت : از آن جا که همّتِ51 درویشان است  و ]صداقت معاملتِ ایشان52[ خاطری53 همراهِ ما کن که از دشمنِ صعب54 اندیشناکم55  گفتمش : بر رعیّتِ ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی .

         به بازوانِ توانا و قوّتِ سرِ دست56              

        خطاست57 پنجة مسکینِ ناتوان شکست .

     (ص 66 ؛ ح 10 )

 

    این سخنور تاریخ ادب می گوید : یکی از ملوک را مَرَضی هایل58 بود که اعادتِ ذکر ِآن59 نا کردن اَولی . طایفة60 حکمایی یونان61 اتفاق کردند 62 که مر این رنج را63 دوا]ئی[ نیست مگر زهرة64 آدمی به چندین صفت و موصوف . بفرود65 تا طلب کردند . دهقان پسری یافتند بدان صفت که حکما گفته بودند : پدرش را ]و مادرش را[ بخواند66 و به نعمت بی کران67 خشنود ]کرد[ و قاضی فتوی داد 68 که خونِ یکی از آحادِ رعیّت69 ریختن سلامت نفسِ پادشاه70 را رواست .

    ]جَلّاد71 قصدِ کُشتن کرد[ پسر سر بسوی آسمان کرد و ]تبسّم کرد . مَلِک پرسید که در این حالت چه جای خندیدن است[ گفت : نازِ فرزندان بر پدر و مادر باشد و حکومت برِ قاضی72 برند و داد از پادشاه خواهند73 اکنون پدر و مادر بعلّت حُطامِ74 دنیا مرا  به  خون در سپردند75 و  قاضی  ]به کشتنم [ فتوی داد و پادشاه راضی شد به به ریختن خونم در این حال جز خدای پناه نیست

     پیشِ که بر آورم ز دست فریاد ؟               هم پیشِ تو از دستِ76 تو گر خواهم داد          

 

      سلطان را از این سخن  دل77  بهم  بر آمد و آب در دیده  بگردانید78 و گفت : هلاکِ من  اولی تر 79

که خونِ بی گناهی ریختن . سر و چشمش ببوسید و  نعمتِ بی کران داد و آزاد کرد و گویند هم در آن لحظه شفا یافت                                                                                    ( ص 76ـ 75 ؛ ح 22 )

که خداوند از هر کسی دیگر به انسان نزدیک است و هر انسانی به خالق یکتا توکل کند اگر چند قدمی مرگ هم باشد خداوند او را شفاعت می کند چرا که موجودی را که از کالبد خود در او دمیده دوست دارد و به او عشق می ورزد .

    شاعر شیرین سخن بسیارزیبا در گنج روان خود مرواریدهای سفید و درخشنده ، حکمی ـ اخلاقی واجتماعی را  در داخل صدف های  غنی شده  به یادگار گذاشته و سرلوحه و سرمشق  حیات  دنیا و آخرت انسان قرار داده است .

    وی ناتوانی بشر در مقابل نفس را  بدترین دشمن  وی  ذکر کرده و در اثر بی بدیل خود ؛ گلستان پی در پی هشدار داده و برای وجود با ارزش بشر  دل سوزانده و چنین از گلستان ادب گل افشانی می کند که : بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که 80 : اعدی عدوک نفسک التی بین جَنبیک گفت : بحکم آن81 که هر آن دشمنی که با وی احسان کنی82 دوست گردد . مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی83 ]مخالفت[ زیادت کند .

         مرادِ هر که بر آری مطیعِ امرِ تو گشت     

                                         خلافِ نفس84 که فرمان دهد چو یافت مراد

( ص 162 ؛ ح 19 )

 

نتیجه :

سعدی در دنیای هنر و خلاقیت ادبی ، دارای میراث های ماندگار و جاویدان است که در ایام کهنة تاریخ ، همانند یاس های بهاری ، شکوفه افشانی می کند و فضای ذهن ادیبان و خوانندگان را معطر می سازد و آنها را در گلبرگهای حیات زنده و پویا نگه می دارد .

     همانگونه که حضرت آدم یادگار کهن و نخستین انسان عاشق است و عشق پاکی که در وجودش دمیده شده باعث گردید تا حضرت حق او را به خلافت در روی زمین برگزید و آدم در کوی عشق قدم نهاد و سالهای پیای در غم و در هجران از حضرت معشوق گریان و نالان بود.

    در هر جای تاریخ بخواهی از جهان هستی و انسان های ماندگار آن نامی ببری باید آغازی از عشق بگویی چرا که بدون آن هیچ انسانی در تاریخ زنده نمانده است چه بسا که جهان هستی هم با عشق آفریده شده و عشق به نوعی رمز ماندگاری است که خداوند برای پیوسته بودن زمان بر بشر ارزانی داشته است .

    اگر چنین نیرویی در نهاد موجودات آفرینش نبود چنین پویایی و زندگی هم وجود نداشت .

    سعدی هم یکی از عاشق پیشه های روزگار است در بایدها و نبایدها و روایات و حکایات گلستان به دنبال آن است که انسان بتواند با ساختن روح و روان ، ظلم نکردن و طمع نداشتن ، خلوص نیت داشتن و در نهایت محبت ورزیدن به یکدیگر عشق درونی خود را بشناسد .

    و یا به نوعی تمامی این کلمات برای ساختن راهی است که بهتر و زیباتر عاشق را به معشوق برساند تا آفتاب وصال طلوع کند .

    سعدی این عاشق پیشه روزگار سخنور عرصه زمان در گلستان از آینه وجود انسان می گوید ، می نویسد و می ماند تا ما بدانیم ، که اگر ما هم بخواهیم با روزگار بمانیم باید عاشق و عاشق پیشه بمانیم .           

1ـ اِتفّاق مَبیتِ اُفتاد : اتفّاق اُفتاد که شب را در آن جا بگذرانیم . مَبیت : شب را گذراندن و بیتوته کردن .

2ـ مَوضعی : جایگاه .

3ـ گفتی : تو پنداشتی .

4ـ خردة مینا : آبگینة الوان که در مرصّع کاریها به کار برند .

5ـ عقید ثریا : گردن بندِ پروین : ثریا ، پروین ، هفت ستاره نزدیک به یکدیگر .

6ـ خاطر : آنچه در دل گذرد ، اندیشه ، فکر ، قصد .

7ـ رَیحان : گیاه خوشبو .

8ـ ضَمیران : شاه اسپرم : گیاهی خوشبو .

9ـ رجوع : قصد بازگشت کرده .

10ـ نپاید : هر چیز پایدار نیست شایستة دل بستن نیست .

11ـ نُزهتِ : خرمی و خوشی بینندگان .

12ـ فُسحَت : گشادگی خاطر .

13ـ تصنیف کردن : نوشتن .

14ـ ورق : برگ .

15ـ تطاول : دراز دستی ، تعّدی .

16ـ ربیع : خرّمی و شادی بهار .

17ـ طَیش خدیف : اوّلی را سبکسری ، خشم و نیز غصّه .

18ـ صیّاد : شکارچی .

19ـ ضَبط : رک : توضیحات ، ص 357 .

20ـ آوردی : می آورد .

21ـ دریغ خوردی : افسوس خوردند .

22ـ  صید : رک : توضیحات ص 29 .

23ـ روزی : خوراک روزانه ، رزق .

24ـ همچنان رک : توضیحات ، ص 245 .

25ـ صیّاد بی روزی ماهی ، ماهی بی اجل : این دو عبارت را بصورت موصوف و صفت با اضافه ( صیاد ) و

( ماهی ) به کلمه بعد نیز خوانده اند که آن هم مفید معنی تواند بود .

26ـ دجله نام رودی در کشور عراق ، رود بطور مطلق ، در این جا معنی اخیر مناسب تر می نماید .

27ـ بی اَجَل : بی آن که عمرش سر آمده باشد . اَجَل : زمان ، فرصت ، مهلت عمر  .

28ـ پارسا : رک : ص 266

29ـ یارای گفتار : توانایی و جرأت سخن گفتن .

30ـ دیدی ، کشیدی ، نگفتی ، گفتی : می دید ، می کشید نمی گفت ، می گفت ، رک : توضیحات ص 216

31ـ حدیث رک : توضیحات ص 199 .

32ـ ما مِن مَولُودِه : هیچ کودکی نیست جز این که مطابق فطرت ]یکتا پرست[ بدنیا می آید و پدر و مادرش وی را به آیین یهودیا نصرانی و یا به کیش مجوس بار می آورند .

33ـ عَجَمی : غیر عرب .

34ـ نیاز موده : تجربه نکرده .

35ـ در نهاده : شروع کرد .

36ـ ملاطفت : مهربانی .

37ـ مَلِک را عیش از ........... : خوشی و خرّمی خاطر پادشاه از رفتار غلام ، تیره و مکدّر شد .

38ـ حکیم : دانا

39ـ غایت : نهایت

40ـ بفرمود : فرمودن ، در فارسی قدیم ، به معنی دستور دادن است .

41ـ غوطه خورد : غوطه خوردن : فرو رفتن در آب ، سر به آب فرو بردن

42ـ خِطام : مهار

43ـ چه حکمت بود ؟ چه نکته ای بود ؟

44ـ عافیت : سلامت از بیماری و بلا مفهوم این جمله را سعدی دربیت زیر از بوستان نیز آورده است :

کسی قیمت تندرستی شناخت                                        که یک چند بیچاره در تب گداخت

( ب 3399 ؛ ک : توضیحات مربوط )

45ـ بر بالین تربت یحیی (ع) : بر بالا سر آرامگاه یحیی (ع) . تربت : خاک ، گور ، آرامگاه ، یحیی (ع) : فرزند زکریا ، از پیغمبران بنی اسرائیل که در قرآن کریم ( آل عمران (3) آیه 39 ؛ مریم (19) آیه 7 ؛ انبیاء (21) (آیه 90) از تولد او یاد شده است .

46ـ عَلَیه السَّلام : بر او درود باد .

47ـ معتکف : رک : توضیحات ص 216 .

48ـ در جامعِ دِمشق : مسجد جامع ( که در آن نماز جمعه گزارند ) دمشق .

49ـ درویش : مقابل غنی ( توانگر ) ؛ توضیحات ، ص 241 .

50ـ بنده این خاکِ درند : بنده خاک این درگاه ( درگاه خداوند ) هستند .

51ـ همّت : در لغت به معنی قصد کردن ، خواستن . در این جا بیشتر به مفهوم صوفیانه آن است و آن توجه و قصد قلب است با همه قوای روحانی به جانب حق .

52ـ صدق معاملت : صداقت در رفتار و عبادت : نیز ، رک : توضیحات ، ص 203 : « معاملت » .

53ـ خاطر : در این جا یعنی توجّه روحانی ، دعای خیر ، مفهوم جمله این است : از آن جا که ( چون که ) همّت درویشان .............. حین است ............ ؛ « همّت » همراه کردن نیز به دین

معنی و « همّت خواستن » ( دعای خیر خواستن ) هم به کار می رود  ، نظیر این بیت

              به بازو و توانا نباشد سپاه

برو همّت از ناتوانان بخواه

( بوستان ، ب 1122 )

54ـ صَعب : سخت ، صفت دشمن است . نه قید از برای « اندیشناکم »

55ـ اندیشناک : بیمناک ، نگران .

56ـ قوّتِ سرِدست : نیروی سر پنجه .

57ـ خطاست پنجه .............. : شکستن پنجه بیچاره ای ضعیف گناه است .

58ـ هائل : ترس آور .

59ـ اِعادت ذِکر آن ........ : تکرار نکردن یادِ آن .

60ـ طایفه : رک : توضیحات ، ص 226 .

61ـ حکمای یونان : پزشکان یونانی .

62ـ اتفّاق کردند : هم رأی شدند

63ـ مراین زنج را : « مر » حرفی است که در قدیم بیشتر بر سر مفعول می آمده و اختصاص و تأکید را

می رسانده است .

64ـ زَهره : کیسه زرداب .

65ـ بفرمود : رک : توضیحات ، ص 260 .

66ـ بخواند : رک : توضیحات ص 266 : « بخواندش » .

67ـ نِعمت بی کِران : مال بی حّد و اندازه .

68ـ فتوی داد : فَتوی : رأی و نظر فقیه ( عالم دین ) در موضوعی شرعی .

69ـ آحاد : جمع اَحَدَ ، یعنی افراد ، اشخاص .

70ـ سلامت نفسِ پادشاه را : به منظور ( برای ) سلامت جان ( شخص ) پادشاه .

71ـ جَلاّد : دُژخیم ، مأمور اعدام .

72ـ حکومت بر قاضی برند : برای اظهار حکم و داوری نزد قاضی می روند .

73ـ داد از پادشاه خواهند : ( از پادشاه دادخواهی کنند و اجرای عدالت را خواستار شوند ) .

74ـ خُطام : مال اندک .

75ـ به خون در سپردند برای کشتن به جَلاّد تسلیم کردند .

76ـ هم پیش تو از دستِ تو : اگر بخواهم از دست تو دادخواهی کنم همانا باید به خود تو شکایت کنم .

77ـ سلطان را ........... دل : دلِ سلطان . معنی جمله این است : از این سخن قلب پادشاه در هم فشرده شد و متأثر گشت .

78ـ آب در دیده بگردانید : اشک به چشمش آمد .

79ـ اَولی ا مر : رک : توضیحات ، ص 226 .

80ـ اَعدلی عَدُوِکَ : سخت ترین دشمن تو نفس تو است که در میان دو پهلوی تو است .

81ـ بِحکمِ آن که : رک : توضیحات ، ص 242 .

82ـ احسان کنی : رک : توضیحات ، ص 365 .

83ـ مُدارا .......... کنی : مدارا کردن : نرمی کردن ، سازگاری کردن .

84ـ خلاف نفس : بر خلاف نفس .

کار مایع ها ( منابع )

1ـ گلستان : تصحیح دکتر غلام حسین یوسفی ، چاپ دوم ، تهران انتشارات خوارزمی ، 1369

2ـ سعدی ، مشرف الدّین مصلح بن عبدالله ، بوستان ( سعدی ناصر ) تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی ، چاپ دوم ، تهران : انتشارات خوارزمی ، 1363

 

 

[ چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب