پر ستو های مها جر
قالب وبلاگ

چند قدمی شهر عاشقان

سنگ ریز ها ریزان از بند کوه در جریان رودخانه  پیمان می بندند ، سرود می خوانند تا غلتان غلتان به دریا برسند وحکایت  تاریکی کوه را برای فانوس دریا  زمزمه کنند برای رسیدن به آرزویشان تلاش می کنند اما حریص نمی شوند ، دیدگانم دروغ نمی گویند اما روشن هم نمی بینند ، درختی سایه گستر بر پیکر کوه احساس می کنم از او می پرسم  ، ها ن ای در خت تنومند تو بگو ، تو به خیال چه ریشه در  سنگ ودل بر آب  دو خته ای ؟ نگاه به آسمان داری و پای در زمین نهاد ه ای ، سنگ صبوری  بررود خانه می اندازی  و پنداری نگاه عاقلان را می بینی ، من مانده ام حیران در جریان این روردخانه و سنگ های ریزهای  کوه  استوار ی درخت پندار در دامن افکار ، حیران از دنیای آرزوهایمان ، آرزوهایی که چه رسا با  صدای صوت قطار  مرگ، ما را بیدار می کنند، اما از مرگ خود آهنگی نمی یابند  وانگار ماهی های رودخانه را که لحظه ای بر روی آب خفته اند  تا برای بیداری فردا سحر خیز باشند را نمی بینند ، چشمانم  بسته است یا نابینای پندار است ؟ خواب  را لمس نمی کنم ، پس بیدارم چرا نمی بینم ؟   لباسی رنگین از حرص بر چشمانمان جفت شده است و من بر آن آویزان .

حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو            عیب ِخلقان و ، بگوید  کو به کو (مولانا)

لیاس حرص، بیرون را نمی پوشاند درون را نابینا می کند ، درون ناپیدا هیچ فریاد رسی را نمی بیند از داشتن ها، بی خبر است بی خبر از آمدن و رفتن ، از دویدن و بردن ، سرودن و خواندن ، حکایت کوه و فانوس را جریان رودخانه و سنگ ریزه را اسطورهای از دیروز  می پندارد چادر حرص تیره تر می شود و به روز رنگ نمی بازد اما عریانی وزشتی دیگران را حتی  در سیاهی شب می بیند

به گفتۀ حضرت مسیح (ع ) " چون است که خس را در چشم برادر خود می بینی و چوبی که در چشم خود داری نمی یا بی ؟ " (انجیل باب هفتم )

حرص وطمع دروازۀ شهری است که پاسبان ودربانش را مردان دنیا طلب آذین دارند و هرا نکس  را بر شهر ببیند به جرم ربودن نیستی ها بر دار می آویزند و بر نقارها جار می زنند :

مرد دنیا ، مفلس است و ترسناک            هیچ او را نیست ، از دزدانش باک ( مولانا )

تکیه برنیستی ها آرامشی بر باد است  یا شاید حر ص و طمع دلیلی  برنداشتن عشق است همانگونه که خوارزمی می گویید : شوق عشق است که دل های تیره را روشن تر از ماه می ساز د تا دلی روشن نشود ، درون را نبیند ، خود را قدر نشناسد معشوقی نمی یابد  

 قیمت هر کاله می دانی که چیست ؟         قیمت خود را ندانی ، احمقی ست ( مولانا )

برگی ار درخت تنومند افکارم بر سنگ های کوه لغزان  می شود و پرده نابینای چشمانم را روزنه ایی می یابم آهای در خت تنومن من نمی خواهم نابینا بمانم می خواهم لباس حر ص را پاره کنم تا درویشی شوم در بیابان چشمۀ جوشان هستی را بیابم و چشمانم را بشویم تاباری دیگر ببینم وبشنوم «وَ لَقد جِئتُمونا فُرادی کَما خَلقنا کُم اَوّلَ مَرَّرهٍ وَ تَرَکتُم  ما خَوّلنا کُم وَراء َ ظُهورِکُمم .... و ( در روز رستاخیز به ایشان گویند ) براستی که نزد ما آمدید ، یکه و تنها ، همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم ، وهمۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشت سر خود نهادید »(آیۀ 94 سورۀ مبارک انعام )

بغض چشمانم پاره می شود بر انچه که حرص ورزیدیم و نبردیم ، سخن ناسنجیده گفتیم وبارها شنیدم که باری سکوت کن تا لحظه ای خود را  بیابی که چگونه  در پس پردۀ طمع نشسته ای ، تهمت ناروامی زنی  تا طمع بر آبروی دیگری بندی  ، لباس آز و فقر بر تن کردی  تا چند صباحی گره برثروت دنیاپرستان بندی  تا آرامش یابی ،  اما نیافتیم  به هرکجا  سفر کردیم در راه ماندیم از انتها وابتدای راه نشانۀای ، نیافیتم  فریاد از این هم ماندن؛ علم آموختیم تا فراری باشد باز هم رنگی از حرص و طمع قسمتی از بوم نقاشیمان را رنگ کرد ،  

جان جمله علم ها این است ، این             که بدانی من کی ام در یَوم ِدین (مولانا )

باید چشمان را بست تادمی خود را شناخت ، اگر دیگر باز نشد چه ؟ ساعت زمان برایم تا به کی می رقصد ؟ نکند میهمان خواب شوم و با حرص و طمع هم سفره شوم ؟ باری فراموش کنم که برای چه به این سفر می روم ، اما نه  

  سلام لبخند دارد خورشید آرام آرام بر نسیم فریاد می زند صبح به استقبال می آید  سپیده طلوعی دیگرست ؛

سفر کنار رنگ بی رنگ کلمات در آغوش باد زمزمه می کند  من هم با باد زمزمه کردم مسافر دریا شدم ؛

ابرها گریستند من هم گریستم گفتم از رنگ عاشق گفت رنگها بی رنگند گفتم از رنگ لاله گفت  از پرواز شقایق گفتم از سوختن  گفت شمع دل عاشق، گفتم   از چشم بیمار نرگس گفت رنگها بی رنگند گفتم از آموختن گفت قشنگ ترین ، زیباترین رنگ زمان ، به ناگه  ماندم حیرا ن ،  باز هم ماندم ،

شاید قانون قایق ها حیرانی است این هم گناهی نیست باید دردریا حیران بود چرا که این سپردن رمز پیروزی است امواج پیام طوفانند ، فانوس امید؛ همراه شمع درون گریان است می خواهم شمع باشم اما نه من که از درون پروانه خبر ندارم اما می دانم که شمع را بحر پروانه آموخته  اند

افسوس که من نه از روان شمع و نه از درون پروانه خبر دارم فقط آموختم، آموختم ،  چگونه دیدن رنگ آموختن را ، آموختن زیبا ترین وقشنگ ترین رنگ بهاررا ، رنگ بنفش یا نه رنگ آبی وسرخ ، اما نه رنگ دلسوزی وبردباری وشکستن حرص وطمع را .

می خواهم برایتان بگویم ، بگویم از نوای نی خوش روزگار ، اما نگرانم ، دزد زمان شوم و گرفتار محتسب ؛ پس کوتاه می گوییم هرآنچه که باید  آموختم وبرذهن سپردم اما افسوس که گاهی در جایی ماندم

اما با تمام ماندن هایم کوری می شوم عاشق دیدن وباتمام اشکها ی نداشته ام می نشینم به انتظار به انتظار ماهی که زمان وثانیه هایش لباس حرص وطمع را در هم می پیچد و آذینی نو می بند ماه رمضان ماه هستی که عاشقان به دنبالش می آیند و به عشق باری دیگر وضو می گیرند احساس دلتنگی دردی عجیب است که گاهی انتظار را بدرقه می کند و چشمان خیرۀ سکوهای خانه های قدیمی را به یاد می آورد ماه یکی شدن، ماه دوستی، ماه هم سفره شدن ماهی که حرص و طمع در کوچه پس کوچه هایش غریبۀ آشناست ماه عاشقان که عشق چند صباحی استاد است واز آموختن می گوید  می گوید ،  رمز ماندن و دیدن و خود یافتن را ، گاهی می ترسم که این زمان هم بگذرد وچشمانمان بینا نشود یا لحظه ای در خواب بمانیم اما نه تمام فانوس های سحر پیام دارند ، همۀ مسافران منتظر حرکت کاروان هستند وزمزمه می کنند ، راه می بینم در ظلمت / من پر از فانوسم  / من پر از نور و شن / وپر از دارو درخت /(سهراب سپهری )

[ جمعه ٢٢ آبان ،۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب