پر ستو های مها جر
قالب وبلاگ

 

 

 برگهای زمان یکی پس از دیگری ؛ از درخت هستی فرو می ریزد و از هر ریختن ؛ صدای خش خشی از یادها وخاطره ها به گوش می رسد که  نویدی از آمدن روزهای نو از روزگاران پسین می دهد ،زمان ؛ روزگار ؛هستی ؛نوید ؛امید؛.....واژه هایی هستند  که ما را به جستار وپژوهش رهنمون می کنند تا با نگاهی زیباتر ودرایتی شفاف تر؛ پنجره ذهنمان را بگشاییم  وپرواز چل چله ها را به تماشا بگذاریم  .اما به راستی چگونه می توان زمان را شنا خت ؟ مگر روزها با یگد یگر متفاوت هستند؟ در بهترین تعریف برای روز ، ما ه وزمان می توان به خاطره ها وآداب ورسوم ها اشاره کرد که چه دلنواز وزیبا در آغوش  طبیعت  آرامیده اند  درهر طلو ع وغروب    لباسی نو برتن می کنند وگاهی خورشید را به مهیمانی وگاه  ماه  را در آسمان به انتظار می گذارند وشب را میزبان ؛ میهمانان عاشق می کنند ودر ستار ه گون شب از روشنایی عشق می گویند ویادی از یلدای عاشق می کنند که چه زیبا وسربلند بار گران عشق واسطوره ها را از آغاز به انجام می رساند وهردم در گوش عاشقان خود زمزمه می کند ؛ که روز وروزگارو زمان بها نه ای زیباست ؛ برای روشنایی چراغ دل در تاریکی شب  ، برای سوختن پروانه های عاشق کنار شمع درون ؛ بهانه ی است برای باری دیگر گفتن : که خداوندا " ما در شب طولانی یلدا ؛ شگفتی قدرت تو را به نظاره می نشنیم .بارالهی ؛ امیدوار به فضل وکرم وبخششش تو دست نیاز به سوی آسمان بلند می کنیم .  واین یلدای عاشق را  همانند دیگر روزگاران گرامی می داریم  . ودر سکوتی آبی به آن می اندیشیم .

یلدا:چنانکه  در  اغلب فرهنگها  آمده است  مأخوذ از  سر یانی ؛ به معنی میلاد عربی  است ؛ وچون شب یلدا رابا میلاد مسیح تطبیق می کرد ه اند؛ از این  رو؛ بدین نام خوانده شده است .چون ایرانیان این شب را شب تولد میترا (مهر ) می دانستند ؛ آن را با تلفظ سریانیش پذیرفتند ودرواقع ؛ یلدا با نوﺌل (NOEL) اروپایی ؛که در 25 دسامبر تثبیت شده ؛معادل است .بنابراین ؛ نوﺌل  اروپایی ؛ همان شب یلدا یا شب چله ای ایرانی است میترا به عنوان یک روز مقدس با آیین مهری به اروپا رفت .تا آ ن زمان؛ جشن تولد مسیح  روز ششم ژانویه گرفته می شد پس از آنکه  مسیحیت   نفوذ یا فت بسیاری از آداب ورسوم مهری درآ ن جذب شد ؛ میلاد مهر _که به اعتقاد مهر پرستان نجات دهندة بشریت در آخرزمان خواهد بود _به مسیح منتسب گشت وبا گسترش مسیحیت درشرق مجددا به ایران با زگشت وشب یلدا نامیده شد .یلدا طولانی ترین شبهای سال وآغاز انقلاب شتوی است که ؛ پس از آفتاب از برج قوس به برج جدی تحویل می شود وروزها اندک اندک بلندتر می گردد.در طولا نی ترین شب سال ایرانیان تا باز آمدن خورشید به دور آتش  شادی می کردند وسفره می  گستردند که با زماندة این رسم هنوز بر جای است .کرمانیها معتقد بودند که قارون به شکل" هیزم شکنی" شب به در خانه ها می آید وهیزم به آنها می دهد ؛ که این هیزمها به شمش طلا تبدیل می شود .بنابراین تا صبح بیدار می ماندند.این مراسم به نوعی یادآور بابا  نوﺌل درکریسمس است ومی رساند که یلدای ایرانی وکریسمس از یک مایه سرچشمه می گیرد

به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی          که از یک چاکری عیسی چنان معر وف شد یلدا (سنا ئی55)                                                                                                     محمد علی تربیت در « تذکره دانشمندان آذربایجان» می نویسد:
 "
یلدا کلمه ای سریانی است به معنی میلاد عربی، چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کرده اند، از این رو بدین نام نامیدند"
دکتر محمد معین در حواشی برهان قاطع می نویسد:
"
در قاموس سریانی به انگلیسی « پاین اسمیت» زوجه مرحوم « مرگلیوث»، عیناً یلدا را به معنی ولادت و میلاد تفسیر کرده"
ابو ریجان بیرونی در « آثار الباقیه»  آورده    :
" در شبی که روز بیست و پنجم این ماه بر آن مقدم است، به عقیده رومیان شب بیست و پنجم محسوب می شود و عید میلاد در آن روز است که عید میلاد مسیح باشد و عید یلدا"
پورداود در « یشت ها» ذکر می کند :
"
باید دانست که جشن میلاد مسیح( نوئل) که در 25 دسامبرتثبیت شده ، طبق تحقیق محققان در اصل جشن ظهور میترا( مهر) بوده است که عیسویان در قرن چهارم میلادی آن را روز تولد عیسی قرار دادند."

درمقا مه  (سکباجیه ) حمیدی نوشته شده که  : راوی داستان همراه دوستانش وپیرمرد غریبی به میهمانی می روند "(ازشبها؛ شب یلدا معین بود واز خوردنیها؛ خورش سکبا (  آش سرکه ) مبین"

درادبیات فارسی هم   شعرا زلف یا ر وهمچنین روز هجرا ن را از حیث سیاهی ودرازی  اینچنین  به شب یلدا تشبیه کرد ه اند.

روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف                گویی از روی قیامت شب یلدا برخاست –( سعدی)
 هست چون صبح آشکارا کاین صبوحی چند را        بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من) – خاقانی)
کرده خورشید صبح ملک تو                              روز همه دشمنان شب یلدا) – مسعود سعد)
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند              دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند  (منوچهری )  

اما شب یلدا زمانی  هویدا می شود  که زمین در مدار گردش خود به دور خورشید در موقعیت ۲۷۰ درجه قرار مى گیرد.که  ایرانیان قدیم با تقویم هاى خود زاویه ۲۳درجه انحراف محور زمین را در طول سال به کمک ساخت چهارتاقى ها اندازه گیرى می کرده اند.   خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید مجدداً به سوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. این واقعه را مردم باستان، زمان زایش دوباره خورشید می‌دانستند و این شب برای آنان گرامی و فرخنده بود. که  امروزه شب تولد خورشید با نام شب یلدا یا شب چله در میان ایرانیان گرامی داشته می‌شود و همچون پیشینیان، سراسر شب را به انتظار طلوع خورشید بیدار می‌ماندند و جشن و مهمانی برپا می کنند . در آیین میترا، نخستین روز زمستان با نام «خوره روز» (خورشید روز) نخستین روز سال نو نیز بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است، ادامه می‌دهد. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، تنها پیشینه‌ای چند صد ساله دارد و پیش از آن آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است; که امروزه  هم  می‌توان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا کرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده که یکی از مهمترین آنها چهارتاقی نیاسر کاشان است که فعلا تنها بنای سالم باقی‌مانده در این زمینه در ایران است. پژوهش‌های نگارنده که در سال 1380 منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران)، نشان می‌دهد که این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است که می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد.در چارتاقی نیاسر کاشان سازوکاری اندیشیده و ساخته شده است که چند هنگام؛ سالیانه را بتوان با دیدار طلوع خورشید از میان روزنه‌های تشکیل شده در میان اضلاع داخلی پایه‌های بنا تشخیص داد. این چارتاقی، تنها نمونه سالم‌ باقی‌مانده از میان ده‌ها چارتاقی ایران است که پس از حدود دو هزار سال، همچنان کاربری تقویمی و رصدی خود را تا به امروز حفظ کرده است و می‌توان از جمله در آغاز زمستان و آغاز تابستان به مشاهده طلوع خورشید از میان روزنه‌های ویژه آن پرداخت. در بسیاری از تقویم‌های آفتابی دیگر که این نگارنده آنها را معرفی کرده است، این امکان تنها با دیدار سایه‌های خورشید بامدادی فرا دست می‌آید. در بسیاری از تقویم‌های آفتابی دیگر که این نگارنده آنها را معرفی کرده است، این امکان تنها با دیدار سایه‌های خورشید بامدادی فرا دست می‌آید؛ اما در چارتاقی شهر سبز نیاسر علاوه بر سنجش دقیق زمان از طریق سایه‌های ایجاد ‌شده در میان پایه‌های چندگانه داخلی بنا که در حکم یک آفتاب‌سنج دقیق هستند؛ می‌توان قرص خورشید را نیز از روزنه ویژه‌ای که رو به سوی محل طلوع خورشید در انقلاب زمستانی و انقلاب تابستانی دارد، تماشا کرد. برآمدن باشکوه خورشید از این روزنه‌ها، علاوه بر اثبات انجام محاسبات نجومی در ساخت این بنا، ما را به یاد روزگارانی می‌اندازد که به گمان در چنین هنگامی، آیین‌هایی ویژه در آنجا برگزار می‌شده است. گردهمایی‌‌هایی که گویا با آیین نیایش زروانی که ریشه‌ای ژرف با خورشید و پدیده‌های کیهانی داشته، در پیوند بوده است.در نزدیکی چارتاقی نیاسر، نمونه‌ای از یک ساعت آفتابی کهن نیز وجود داشته است که متأسفانه در سالیان اخیر نابود شده است. این ساعت درکنار چارتاقی، مجموعه‌ای کامل از ابزارهای زمان‌سنجی دارابوده است .  در آغاز فصل زمستان و بامداد پس از شب یلدا، گردهمایی دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی شهر سبز  نیاسر( 30 کیلومتری شهرستان کاشان )  با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی برگزار می‌شود. وبه سراغ شهری می ﺁیند که ]ثار تاریخی شگفت انگیزی را دردل  خود جای داده است . نگارنده هم با نویسندۂ کتاب (نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران) همراه وهم عقیده شد که آئین های ویژه شب یلدا را در شهر تاریخی ؛  گردشگری  نیاسر جستاری کند. براین انگار ؛ به سراغ  یکی ازپدر بزرگ ومادر بزرگیهای    که هنوز کرسی گرمی از چوب وهیزم  در سرای سنتی خود داشتند رفتم   چه مهربان وزیبا است  لحظه ی که دیگر کم یاب شده است -سردی بیرون وگرمی کرسی در کنار چهره های مهربان ودوستاشتنی که انباشته ای از داستانها وخاطرات زیبا را باخود به همراه دارد دراین افکار بودم که ناگهان از پنجره این اتاق نگاهم به چارتاقی استوار و سربلند  افتاد که چه باشکوه بردامنه کوه زمان ایستاده است و  با نگاهی جذاب  عاشقان را به سوی خود می کشاند. خداوندا :" تو چه بزرگ وبا عظمتی" بارالهی " تو چه  آشنا به بنده هایت  راز ماندگاری را   آموختی"  به یقین   در ساخت بنایی به این عظمت بسیار دستان به کار بوده اند چرا که با یک نگاه نمی توان تمام بنا را دید. با صدای مهربانی رشته افکارم بر هم ریخت به خود آمدم  که برای چه به اینجا آمده بودم  دریک چشم برهم زدن روی سینی کرسی ؛ انار های تازه ؛ هندوانه ؛ آجیل های محلی را دیدم . مادربزرگ  گفت :ما در گذشته اناررا  در زیر خاک  و هندوانه رادر محل هایی  سردبا ترفندهایی برای شب یلدا نگه می داشتیم  براین اعتقاد بودیم که این شب ؛ شب بزرگی است حتی بیشتر فرزندان ما دراین شب به خانه بخت رفتند . خانواده داماد که سال گذشته عروس خودرا نامزد کرده بودند سه شب قبل از یلدا برای عروس خود "ماهی ؛ برنج ؛ سبزی وشیرینی می فرستادند وصبح  روز سوم ؛ خانواده داماد  هدایای تهیه شده برای نوعروس وخانواده اش را با مراسمی شایسته آن خانواده  به سرای پدر نوعروس می بردند و  درشب یلداهم با حضور در خانه پدر عروس به شادی جشن وسرور  می پرداختند  برای بردن عروس به خانه داماد  هم درشب یلدا آﺌینی بود که درفاصله ای بین 200 الی 300متری هردو خانواده می ایستادند ومنتظر خوش آمد گویی دیگری می شدند تا در نهایت داماد مودب  همراه با شیرینی واسفند پیشواز می آمد به بزرگان همسر خود خوش آمد گویی می گفت وهدایای را نثارمی کرد و همه را به سرای خود دعوت می کرد وتا سه شب بعد از یلدا هم شادی وسرور در سرای داماد برپا بود .ودیگر آیین شب یلدا در شهر نیاسر مراسم دید و بازدید از بزرگان بود که دراین شب  راز؛  هنر بانوی سرای ؛  از زبان   انارهای تازه وهندوانه های با طراوت  وآجیل های تزﺌین شده گویا می شد وآبروی بزرگ محل توسط همسر ش نمایان می شد وهیچ گونه اثری  از اسراف و خریدهای سنگین در شب یلدانبود. پدر بزرگ که با لبخندی آرام حکایت رادنبال می کرد گفت : هدیه بردن و کمک کردن به فقرا هم  دراین شب طولانی فراموش نمی شد از همه مهمتر نقل داستانی از شاهنامه ؛که من هم  بی صبرانه  منتظر آن شدم. 

دریکی از شبهای آغازین ما ه های قمری درجهانی غرق سکوت وتیرگی ؛استاد طو س تنگد ل وگرفته خاطر ؛خواب به چشمانش نمی آید با آن خاطر؛ پرملال از جای بر می خیزد واز مهربان خود همسر ش، چراغ می خواهد تا به سوی با غ برود .مهر با ن وی به چار ه آ شفته خا طری؛ وی، شمع و میوها از انار وتر نج وبه می آورد  و  با نواختن چنگ وخواندن داستانی از دفتر کهن ٬ زنگ ملال از خا طر وی پا ک می کند .

دلم بر همه کام  پیروز  کرد                   که تاری شبم خوشتر از روز کرد

طبع شاعر از مهربانی آ ن مهر بان؛ ورود طرب فزای وسرود خوش وی وداستا نسرایی  دلپذیرش می شکفد واین  چنین داستان بیژن ومنیژه سروده می شود که مانیز همراه  با فرزانه طوس دل وجا ن به داستان می سپاریم .

کیخسرو پادشاه  توران بعد از پیروز ی در جنگی  با جمعی از پهلوا نان خود مجلس شادی برگذار می کند که در این بین پرده داری وارد می شود وبه سالار مجلس خبر می دهد که گروهی از مردم ارمان ؛ناحیه ای در مرز ایران وتوران از هجوم گرازان که موجب پایمال شدن کشت وزرع وویران گشتن با غ وبستان وتباهی چار پا یان شده اند به دادخواهی آ مده اند.

چو بشنید گفتار فریاد خواه                به درد دل اندر بپیچید شاه

به فرمان خسرو ؛ زر و گو هر حا ضر آ وردند و آ ن را  پادا ش کسی که دفع گرا ز کند قرا دادند . بیژ ن گیو از جمع پهلوانان پا ی پیش می نهد و اما ؛گیو نگران یگانه فرزند است واو را از خطری که در پیش دارد هشدار می دهد ؛ بیژ ن٬ پدر را از مو فقیت خود مطمئن می سازد و شاه  هم  "گرگین میلاد "را که با سرزمین وراههای آ ن آشنایی دارد  همراه بیژ ن روانه می کند .بیژ ن همراه گر گین به بیشه می رود ولی هیچ کمکی به بیژن نمی کند بیژن؛ گرزان بیشماری را سر از تن جدا می کند تا دندانهایشان را به نشانه  ی کشتن و هنر نما یی خود  نزد شاه ببرد گرگین با مشا هده پیروزی بیژن بر گرازان از بدنامی خویش در کوتاهی از مسا عدت با وی هراسان می شود دراین فکر می رود که دامی در راه او بگسترد .می گوید که جشنگاهی در فاصله نزدیکی؛ از این بیشه است که هر سال در همین اوان دختر افراسیاب؛ با گروهی از ند یمه های پریچهر خود بداینجا می آید بهتر است به  آ نجا برویم بیژ ن جوان هم ؛  دل به سخن اومی دهد.

                                                  بیامد ؛ چو نزدیک آ ن بیشه شد              دل از کام خویشتن پر اندیشه شد

  منیژه از دور بیژن را می بیند دایه خود را نزد ش  می فرستد  وبیژن  رابه  سراپرده خود میهمان می کند  واو را در خواب وبا ترفند  به قصر خود می برد که وقتی بیژ ن چشم می گشاید خود را در قصر منیژه در پایتخت افراسیاب می یا بد .

                                     ببیچید ؛برخویشتن بیژنا                                          به یزدان بنالید ؛زاهریمنا

                                    زگرگین ؛تو خواهی مگر کین من                          بر او ؛ بشنوی دردو نفرین من

                                    که او بد بدین بد مرا رهنمون                           همی خواند بر من هزاران فسون    

        . اما جز درنگ وشکیبائی راه به جایی نمی برد   تا اینکه افراسیاب از اندیشه  دخترش آگاه می شود  و قصد کشتن  بیژ ن را می کند.؛ که دراین هنگام وزیر افراسیاب  ؛ اورااز کشتن بیژن برحذر می دارد وبه یاد او می آورد جنگ های گذشته را که چه زیانهای تورانیان از ایرانیان دیده بودند واینک با کشتن بیژن کینه  ایرانیان را ؛ افزون وانتقام را دو چند ان می کند پس به نتیجه می رسند که بیژن را با بند وزنجیر در چاهی بیفکنند وسنگ اکوان دیو را بر سر چاه قرار دهند وکا خ منیژه را غارت کنند واو را  با تا ئی پیرهن  برانند .منیژۂ خان مان رانده شده به پرستاری بیژن همت می گمارد از در خانه ها گدایی می کند واز سوراخ کنار چاه بدو غذا می رساند وخود با چشمی گریان وروزگاری سیاه برسر چاه شب را به روز وروز را به شب می رساند

                                             به بیژن سپردی وبگریستی                     بدین شوربختی ؛همی زیستی

از آن سوی گرگین بی وفا پس  ازمدتی انتظار با دندانهای گرازان رو به پایتخت ایران می نهد وداستانی به هم می بافد که خبر ازنا پدبد شدن بیژن می دهد اما کیخسرو؛ سخنان گرگین را نادرست می یابد دستور می دهد که  گرگین را زندانی کنند و گیو پدر؛ درانتظار فرزند:

                                   همی کند موی سر وریش ؛پاک                       خروشان ؛به سر ؛همی ریخت خاک

                                   همی گفت که "ای گردگار سپهر                       تو گستردی ؛اندردلم ؛هوش ومهر

                                  چو از من جدا ماند فرزند من                             روا دارم ؛ اربگسلی بند من   

کیخسرو پس از نیایش به درگاه خداوند ونظر در جام گیتی نما در می یا بد که بیژن در چاهی در سرزمین تورانیان   زندانی است  خدای را سپاس می گوید وگیو را هم از زند ه بودن پسر آگاه می کند ونامه ی اینچنین به رستم می نویسد :

                                که "ای پهلوان زاده برهنر                      زگردان  لشکر پرآورده سر

                                توراایزد این زور پیلان که داد             دل شیر وفرهنگ وفرخ نژاد

                                بدان داد؛تا دست فریادخواه                 بگیری ؛برای زتاریک چاه

                               چنا نچون ببایی ؛بسازی نوا                مگر بیژن از بند آید رها 

گرگین زندانی نیز که از کرده خود پشیمان است با شفاعت رستم همرا ه آنها به توران می رود ودرلباس بازرگانان به خرید وفروش می پردازند تا خبری از بیژن بیابند.

                                   منیژه خبریافت از کاروان              یکایک ؛به شهر اندر آمد دوان

                                    برهنه ؛نوان ؛دخت افراسیاب          بررستم آمد ؛دو دیده برآب

از رستم جویای حال می شود واینکه کسی به رهایی بیژن خواهد آمد یا نه ؟

                                 بترسید  رستم ؛زگفتار اوی                    یکی بانگ برزد ؛براندش به کوی

                                 بدو گفت که "از بیش من دور شو               نه خسرو شناسم ؛نه سالار نو

منیژه از سخن ورفتار رستم آزرده می شود ومی گوید :

                                 چنین باشد آیین ایران مگر                     که درویش را کس نگوید خبر؟

 من از چاه وزندان بیژن وبا دلی بر امید نزد توآمده ام  اما تواینگونه با من سخن می گویی ؟ رستم با شنیدن این سخن با  خود تٲملی  می کند وبه نرمی ومهربانی با منیژه سخن می گوید وبه آشپز خود د ستور می دهد تا مرغی بریان  مهیا دارند  وآن را درنانی نرم بپیچند ودردستاری نهند وبه چابکی انگشتری خودرادردرون مرغ پنهان می کند:

                             بدو دادوگفتش "بدان چاه بر                   که بیچاره را توی راهبر

منیژه با مرغ بریان برسوی چاه می شتابد وآن را به بیژن می دهد .

                               نگه کرد بیژن ؛ به خیره بماند                از آن چاه ؛خورشید رخ را بخواند

                              که "ای مهربان از کجا یافتی                   خورشها کز این دشت بشتا فتی ؟

منیژه در باسخ  بیژن می گوید کاروانی از ایران برای تجارت آمده است وسالار آن کاروان این را به من داد.

                             بگسترد بیژن بس آن نان پاک               بر امید دل ؛گاه با ترس وبا ک

                               چو دست خورش برد از آن داوری          بدید آن نهان کرده انگشتری

                               نگینش نگه کرد ونامش بخواند                زشادی ؛بخندیدوخیره بماند

                               بخندید؛خندیدنی شاهوار                     چنان کآمد آواز برچاهسار

منیژه پنداشت که بیژن از سختی درون چاه دیوانه شده است .

                              بس آنگه ؛منیژه بدو گفت باز                 بگو تا چه بودت ؟کنونی به ناز ؟

                              چگونه گشایی به خنده دو لب ؟              که شب روز بینی ؛همی روز به شب

  بیژن از منیژه پیمان می خواهد  تا داستان را برای او بگوید ومنیژ ه در اینجا فریادی می زند که روزگار خودم را برای تو سیاه وتبا ه کردم واز خانمان وناز ونعمت به بی سروسامانی افتادهام تو اینک از من پیمان می خواهی .

                             بدو گفت بیژن "همه راست است                     زمن کارتو ؛پاک ؛ برکاست است

                            چنین گفت اکنون نبایست گفت                        ایا مهربان یار وهوشیار جفت

                            سزد گر ؛ به هر کار ؛بندم دهی                    که مغزم ؛به رنج اندون ؛ شد تهی

 وگفت برای منیژه که آنها برای چه هدفی آمده اند .وتو به کاروان باز گرد واز آ ن سالار بپرس آگر تو رستم هستی مر ا آگاه ساز .منیژه نزد رستم می آید ورستم به او می گوید هیزم بسیار

  فراهم آور وشب هنگام بر سر چاه بیفروز تا راهنمای ما شود ؛ بیاییم وبیژن را از چا ه در بیاوریم .چون شب فرامی رسد رستم وهمراهیان او لباس رزم می پوشند وبه نشانه آتش به سر چا ه می رسند . ورستم سنگ در چاه را برمی دارد وکمندی در چا ه می اندازد وآنگا ه  کمند به چاه فرو می گذارد واز بیژن می خواهد تا گرگین را ببخشد اما بیژن فریاد  می  زند که با این همه بلا که سر من آورد ه چگونه او را ببخشم .

                               بدو گفت رستم که "برجان تو                          ببخشود روشن جهانبان تو

                                 کنون ؛ای خردمند آزاده خوی                       مرا ماند ؛ زی تو؛ یکی آرزوی

هنگا می  که بیژن سخنان رستم را در چاه شنید چنین باسخ داد.

کشیدیم وگشتیم خشنود از اوی                                           زکینه ؛ دل ما بیاسود از اوی

وقتی رستم فهمید که بیژن ؛گرگین رابخشیده او رااز چاه بیرون آورد وهمراه منیژه به ایران فرستاد وخود به همراه سپا هش به سوی کاخ تورانیان رفت بانگ بر افراسیاب زد که ما بیژن را از چاه رها کردیم و انتقام  بیژن ومنیژه را از آن گرفت وبه سوی ایران  باز گشت .

                                     ببخشید وبنهاد برپیل بار                به پیروزی آمد بر شهریار

از آن سوی کیخسرو به پاس بیروزی رستم وآزادی بیژن جشن ومجلس شادی برگزار کردومنیژه راکه رنجها دیده وسختیها کشیده نوازش کرد وکاخی آراسته دراختیار او می گذارد وبه بیژ ن توصیه می کند که مبادا منیژه را برنجانی وبا او تندی کنی همیشه  گردش روزگار را به یاد داشته باش  گاهی آدمی  در ناز ونعمت است  گاهی به ته چاهی منزل می کند .

در پایان به جاست تا یادی کنیم از فرزانه سخنسرای طوس ؛ که یادآور می شود که آنچه را خواننده در حکایات شاهنامه می بیند دروغ وافسانه نداند روش زمانه را یکسان ومشابه عصر خود پندارد. می فرماید بسیاری از حوادث این کتاب منطبق با عقل است ومنطقی ؛ اما معنی برخی وقایع شگفت است که باید با رمز واشاره دریافت .

[ پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٧ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ زهراجلوداریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب