شاهنامه وزنان قهرمان ایران

تقدیم به همۀ زنان و مردان قهرمان

 

شاهنامه وزنان قهرمان           ایران  

 

پر کبوتر پیامی داد / خبر از اشکی ریزان / دل رودخانه جریانی آورد / کبوتر در آب خیس بود / اما هیچ گاه خبرنداد/ پروانه ماند در آغوش قاصدک / تا بگوید سرودی از دل شمع / روشن وزیبا ،شمع   وجود همۀ  قهرمانان ایرانی شاهنامه، که به یاری قلم فردوسی شتافته اند و فرهنگی پایدار و افتخار آفرین برای ما هدیه آورده اند.چنانچه   دکتر سید محمد دبیر سیاقی می گوید  «، آگاهان برارجمندی وعظمت فرهنگ پر بار ایران نیک می دانند که شاهنامه تنها تاریخ ایران و روایات داستانی و اساطیری ایران قدیم نیست ، فرهنگ ایران است ، هر ایرانی باید مکرر شاهنامه را بخواند تا به عمق فرهنگ با اَرج ِایران  پی ببرد »(1) برخی شاهنامه را یادآور پدربزرگ هاو مادر بزرگ های  کنار کرسی گرم درشب یلدا ی  زمستانی  می دانند ، گروهی دیگر مروری بر روزگار چایخانه ها و داستان رستم وسهراب دارند ونیز یادگاری از داستانهای دوراز روزگاران گذشته ، اما درون صندو قچۀ  شاهنامه، حقیقت نهفته است ، روشنی از سرزمین ایران می تابد ؛ سپیدۀ از شب سیاه تاریخ برصبحی روشن می زند ، یادگار زنان و مردان قهرمان کشورمان که در کنار یکدیگر در خت تنومند فرهنگ ایرانی را شاخ وبرگ می دهند ، ما هم به بهانه تکیه براین درخت تنومند ، برگی از شاخسار بزرگی و افتخار از قلم فردوسی بر می چینیم و  مروری می کنیم بر فرهنگ دلیری و وفاداری یکی از  زنان قهرمان شاهنامه  که چگونه پس از مرگ شوهربا تدبیر و فرزانگی  به تربیت فرزندی می پردازد که پادشاه بیدادگری چون ضحاک  به دست او نابود می شودو همچنین زنان امروز که در نقش آفرینی کمتر از دیروز نیستند و ما آن را درواقع و به دید خود در این زمان لمس می کنیم وبه یقین حکایتی می شود برای آیندگان ، براین اساس معتقد هستم اسطوره ها نوعی از واقعیت هستند ودر  هستۀ حقیقت  رشد می کنند . در شاهنامه،  ضحاک بیدادگر ، نشانۀ از ظلم وستم است در کنار ، فرانک مادر فریدون  که به گفتۀ فردوسی :

نباشد همی نیک وبد پایدار          همان به که نیکی بُود پایدار (1050)

ضحاک ماردوش حکایتی است از انسانهای بیدادگر تاریخ که حقیقتی است که همیشه زمانه با آنانی چنین ، دست وپنجه نرم می کند تا زنان  قهرمان را کنار مردان بزرگ بشناساند ،همانند مادر فریدون ، فرانک ، زن بی باک وعاشق ، که  همسر خود آبتین  را به دستور ضحاک مار دوش  از دست می دهد تا از مغز سرش برای مارهای او  غذا تهیه کنند ، فرانک از ترس کشتن فریدون به دست ضحاک فرزندش را به مرغزار می برد چند گاهی می گذرد که با خبرمی شود ضحاک قصد کشتن فرزند اوو گاوی را که به فریدون شیر می دهد را کرده است ، البته ناگفته نماند که ضحاک خوابی را می بیند که در تعبیر خواب او به وجود فریدون ونابودیش به دست او  پی می برد ، فرانک مادر فریدون تدبیری می اندیشد و کودک خود را برگرفته وبه البرز کوه به مردی پارسا و پرهیزگار می سپارد ؛ سالیانی می گذرد فریدون بزرگ می شود و از البرز کوه به سوی مادر منتظر، می رود و از سرگذشت پدر و ضحاک بیدادگر می پرسد ، فرانک پس از گفتن حقیقت برای پسرش او را به صبر وشکیبایی اندرز می دهد ، از آن سوی ضحاک که ناامید شده از پیدا کردن فریدون ، بزرگان کشور را گرد هم می  آورد ودستور می دهد  تا محضری بنویسند بدین مضمون که او شاهی دادگر و خداترس و نیکوکار است ، که حاضران از بیم، چنین گواهی را امضاء می کنند که ناگهان غوغایی به پامی شود  ، مردی آهنگر و کاوه نام فریاد می زند که گناه من چیست؟ که از  هیجده فرزندم هفتد ه نفر آنها باید خورا ک مارهای توباشند پس محضر نوشته شده را پاره کرده و از چرم پاره ای را که آهنگران به هنگام کار از پیش خود به کمر می آویزند برسر نیزه کرده  وبا یارانش به سوی فریدون می رود   ، فریدون بعد از دیدن کاوۀ آهنگر به دیدار مادر می رود  تا با او  وداع کند :

که :من رفتنی ام سوی ِکارزار             تو را جز نیایش مبادا ایچ کار (801)

فروریخت آب از مژه مادرش               همی خواند ، با خون دل ، داورش

به یزدان همی گفت : زنهار من             سپردم تو را ، ای جهاندار من (804)

مادر پس از  دعای خیر برای فریدون گنجی را که از شوهرونیاکانش ، نهان کرده است را به فرزند می دهد  تابرای جمع آوری سپاه از آن استفاده کند و پس از آن فریدون وکاوۀ آهنگر به جنگ ضحاک ستمگر می روند

از او نام ضحاک چون خاک شد             جهان از بد او همه پاک شد (1047)(2)

فردوسی ، فرهنگ صبر و استقامت ، دلیری و هوشیاری ، وفاداری و خویشتن داری ، دین داری و دوارندیشی و ارزشهای دیگر انسانی را در زن ایرانی در نقش فرانک مادر فریدون ، به تصویر می کشد .نمونه ای از فرهنگ ایران را در نگاه به زن نه تنها برای این قشر  بلکه برای جهانیان هم  معرفی می کند .

« دکتر میر جلال الدین کزازی در نا مۀ باستان می نویسد :شاهنامه ، بی هیچ گزافه وگمان ، بی هیچ چون و چند ، نا مۀ ورجاوند وبی مانند فرهنگ ایران است ، دریایی است توفنده وکران ناپذیر ، خیزابه هایی که از ژرفا ها ، از تاریکیها ی تاریخ ، بر می خیزند ، سر بر می آورند ، پهنه های زمان را در می نوردند ، تا گذشته های مارا به اکنونمان بپیوندند واکنونمان را به آینده ها .شاهنامه پلی است ناگسستنی که پیشینیان را باپسینیان پیوسته وهمبسته می دارد .» (2)

از گذشته تا به اکنون ، که دنیایی از سخن فاصلۀ بین این دو زمان را پر می کند ، اکنون هم زنان، سخن برای گفتن زیاد دارند ، به گفتۀ استاد: شاهنامه پلی است ناگسستنی ، فرهنگ زن امروز هم لبریز از دلیری و شجاعت ، مهر ومحبت ، وفاداری وغیرت ، آری فرهنگ  زنان قهرمان کشورمان ، همسران رزمندگان غیورمان ، زنانی که  همرا ه همسران خود در جبهه های جنگ سنگر بانانی فداکار بودند و فرهنگ زنان دلیر شاهنامه را پیوسته داشتند  ، همانگونه که سرهنگ سماواتی می گوید : همسرم به اسرارخود همراه  من به منطقۀ جنگی آمده بود وهرچه از او می خواستم که این مکان را ترک کند وبه خانۀ خودمان  برگردد قبول نمی کرد وهمسرم  معتقد بود که زنان ایران ، در کنار همسرانشان حتی در کنار توپ و تانگ دشمنان ، خاک وطن را خانۀ خود می دانند او می گفت  ، ایران ،باید برای فرزندانمان ، افتخار آفرین بماند ،در آن شرایط سخت ، علاوه براین که نگران وضعیت  همسرم بودم ولی احساس گرم او من را هر چه بیشتر توانمند می کرد تا اینکه  ، در ماموریتی مهم ؛ از نظر جسمی من وتیم همراه  خیلی خسته شده بودیم ‘مدتها بود که به خاطر حفظ و تامین دفاع هوایی منطقه ‘دستگاهها و سیستمها را مرتب جابجا می کردیم .در فاصله زمانی کمتر از 24 یا 48 ساعت می بایستی در یک بیابان یا تپه و کوه یک سایت دیده بانی هوایی با تمام امکانات را اماده می کردیم و من یکی از مسئولین و متخصصین ابتکار بودم .ماموریت جدید حوالی شهر بوشهر بود که در اوج خستگی من و تیم همراه ،به علت حساسیت کار ابلاغ شد . به اتفاق یکی از فرماندهان ارشد از تپه ها و کوهها بالا و پایین می رفتیم تا جایی را برای ابتکار انتخاب کنیم ،من به سرعت به بیابان و تپه ها نگاه می کردم و معماری چیدن سیستمهای نظامی و محل استوار پرسنل و تجهیزات و ادوات دیگر را بررسی می کردم اما در حین ماموریت ، سختی کار وخستگی جسمی ، به خصوص بی خوابی های پی درپی ،  برمن غلبه کردو  بر اراده ام تاثیر گذاشت ،لحظۀ ای   برزانونشستم در خود گم شدم  ، که ناگهان یاد  همسر و فرزند م که تنها ساعتی بود به دنیا آمده بود اُفتادم ، زمزمۀ همسرم که باید این سرزمین با افتخار برای فرزندانمان بماند در گوشم نجوایی کرد،  در درون فریادی زدم ، توکل برخداوند کردم  سریعا  با خنده و شوخی به پشت سرم برگشتم و به فرمانده ارشد گفتم باید  این  ماموریت را به خاطر فرزندم ،پریسا که تازه متولد شده موفقیت آمیز  انجام بدهم و خاک این سرزمین باید  حفظ بشود ‘فرمانده ارشد هم که وضعیتی بهتر از من  نداشت  گفت :  مهسا دختر من و همه دختر های این سرزمین مثل پریسای تو هستند ‘واین خاک باید برای آنها بماند ؛ عجله کن فرصتی نداریم ، باید موفق بشویم ، وشد.....

خواندیم و یافتیم که تمام سطرها از دل حقیقت به پاخواسته  وبا فرهنگ شاهنامه بیگانه نیست    

 « در شاهنامه هیچ پهلوانی هرگز به آهنگ ِ تاراج شهرها و ربودن زنان و گنجینه نهادن نمی جنگد »(2) ودر عصرمعاصر هم میهن پرستی ، درستی و راستی ، فرزانگی ومردانگی وارزشهای والای انسانی در حماسه های ایران می درخشد.

کارمایع ها :

(1)-برگردان گونۀشاهنامه به نثر /محمد دبیر سیاقی /نشر قطره

(2)-نامۀ باستان /ویرایش شاهنامۀ فردوسی /میر جلال الدین کزازی /نشر سمت

شادو سربلند باشید  

 

  

 

 

/ 1 نظر / 60 بازدید
مرضیه

سلام زهرا جان نوشته خوبی بود اما چند تا اشکال تایژی داشت توی بیت اول هردو قافیه ژایدار نیست دومی یادگاره درود موفق باشی و سربلند