عشق در گلستان سعدی

 

عشق در گلستان سعدی

 

چکیده :

 

    پژوهش حاضر نتیجه نگرش تازه و جدید عشق بر گلستان سعدی است در این اساس با نگاهی عمیق ، حکایات گلستان مورد بررسی قرار گرفته است و هدف این بوده که خواننده با ساختار و مایع اصلی شکل دهنده حکایات گلستان که زنجیره ای از عشق و هستی است آشنا شود . بررسی آثار سعدی نمایانگر عشق و علاقه این شاعر به انسان و موجودات هستی است که اندیشه های او را به تعالی و عشق الهی سوق می دهد تا عواطف انسانی ، حکمت ها و اندرزها ، بایدها و نبایدهای که ریشه در تاریخ افکار و اعمال پیشینیان دارد را اینگونه به تصویر بکشد و گوهر با ارزشی که در قعر جان انسان تعبیه شده است را باری دیگر با خورشید  وصال نمایان کند . در این پژوهش عشقی مورد نظر است که مایع و سر لوحه تمام محبت ها و انگیزه ها ست نه صرفاً عشق زمینی یا عشق آسمانی .

     خداوند عاشق آفرینش بوده و چنان زیبا و منظم مخلوقات را کنار هم قرار داده که ذهن و تصور هیچ وجودی قادر به درک کامل آن نیست و فقط از طریق قلب و دل که کعبه ی عشق و محبت است می توان او را حس کرد هانطور که سعدی در لابه لای آهنگ کلمات گلستان از عشق و دوستی خودش نسبت به هم نوعانش از طریق خلق حکایات آموزنده و همین عشق و محبت خداوند نسبت به بندگانش از طریق درونی کردن او می گوید و این گفتن باعث شده که هنوز پس از قرن ها گذشت زمان هنوز هم گفته ها و نوشته های او ارزشمند باشد .     

    سعدی از معدود شاعرانی و نویسندگانی است که با بهره گیری مناسب از شیوه عشق آفرینی توانسته است نشر خود را به کمال برساند بطوری که هیچ نثری به زیبایی و برابری گلستان تا کنون  نیامده است .

    کلید واژه سعدی ؛ گلستان ؛ عشق ؛ جاودانگی

مقدمه :

    تمام وجود سعدی ، آوازی از عشق دارد که با ترفندی ، آینه دل انسان را به سوی خود می کشاند؛ آنقدر با طبیعت و جان و روح ، مأنوس می شود که گاهی احساس می کنی در گلستان ، با سرور کاینات ، هم قدم شده ای و گاهی در گوشه و کنار سطر ها گم گشته ای ؛

    هدف سعدی فقط ـ پند دادن و بیان حکایات  و روایات نیست . بلکه  نوعی عشق بازی است که با حرکت ضمیر عاشق در دنیای تفکر و تأمل قدم گذاشته و انسان به نوعی از شناخت ، در وجود خالق یکتا ، تا نهاد درونی خود می رسد و می فهمد که آدمی با هر بار زیر خاک دفن شدن نمی میرد بلکه وجود دیگری می یابد و یوچی و بی هدفی دیگر معنایی ندارد .

    از قرن هفتم تا کنون ـ گلستان ، این چشمه جوشان ، در گسترة پیشرفت و خلاقیت های بشری در حرکت بوده و در هر بار مطالعة مطالب گلستان خواننده به مسیر جدید و پویایی نافذ دست یافته است که با جرأت می توان گفت که دستیابی بشر درپیوسته زمان به برخی از کشفیات و اختراعات علمی ، نقش گلستان و گرفته های سعدی را پر رنگ تر و زیباتر کرده است .

    در تاریخ ، نوآوریهای علمی بشر ، با زمانی مشخص و موضوعی خاص ثبت شده است که بسیاری از این دستاوردها در عصری دیگر یا فراموش شده یا به نوعی با تغییر و تحول بسیار با علم روز همراه شده . اما گلستان ـ این کتاب عشق ، وجود ، انسان شناسی و والاتر از همه خداشناسی در اعماق میراث تاریخ ، نه تنها رنگی از خاک و بویی از غربت ندارد بلکه همراه زمان و حتی فراتر از آن ، در دل و جان آدمی ، همانند الماسی زیبا و پر فروغ درخشیده و با دیدگان و آینه وجود انسان مأنوس شده و سایه ای از آرامش و افتخار برای دلها و جانهای آشفته بر جای گذاشته و وارثان عاشق را ، شرابی گوارا از دریای علم خداوندی چشانده . همانگونه که سعدی ، خود نیز ، جرعه ای از آن نوشید و در غروب زمان طلوعی جاودان داشت و اینچنین از طلوع جاودان خود می گوید :

    شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مَبیت1 افتاد . مَوضعی2 خوش ]و[ خرّم و درختان درهم ، گفتی3 که خردة4 مینا بر خاکش ریخته و عقدِ ثریّا5 از تاکش در آویخته .

    بامدادان که خاطِر6 باز آمدن بر رایِ  نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان7 و سنبل و ضَمیران8 فراهم آورده و آهنگِ رجوع9 کرده . گفتم : گلِ بُستان را چنان که دانی بقائی و عهدِ گلستان را وفائی نباشد و حکیمان گفته اند : هر چه نپاید10 دل بستگی را نشاید .

    گفتا : طریق چیست ؟ گفتم : برای نُزهتِ11 ناظران و فُسحتِ12 حاضران کتاب گلستانی توانم تصنیف کردن13 که بادِ خزان را بر ورقِ14 او دستِ تطاول15 نباشد و گردشِ زمان عیش ربیع16 آن را به طیشِ خریف17 مبدّل نکند.

             به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟       

                                                      از گلستان من ببر ورقی

           گل همین پنج روز و شش باشد 

            وین گلستان همیشه خوش باشد

 ( ص 54 ـ دیباچه )

    مرد زندۀ تاریخ در گنجینۀ پند و حکمت خود عشق و عشق بازی خالق یکتا ، با آفریده هایش را با قلمی شکیل بر لوحه های زرین گلستان نمایان کرده ، تا خفتگان را شهدی از عشق و صفا میهمان وجودش کند و راهنمایی باشد برای حضور در میهمانی خداوند ، تا شاید حرص و طمع وجودشان را پالایش داده و بر سفره روزی خداوند چشمی بینا داشته باشند که از گنجینه پند و حکمت گلستان چنین دُرافشانی می کند : شنیدم که صیادی18 ضعیف را ماهی قوی در دام افتاد . قوّت ضبطِ19 آن نداشت .

] ماهی بر او غالب آمد و[دام ازکَفَش در ربود و برفت .

شد غلامی که آبِ جوی آرد                   آبِ جوی آمد و غلام ببُرد

                   دام هر بار ماهی آوردی20                       ماهی این بار رفت و دام ببُرد

 

دیگر صیادان دریغ خوردند21 و ملامتش کردند که چنین صیدی22 در دامت افتاد و نگاه نتوانستی داشتن  گفت : ای یاران ، چه توان کردن ؟ بر آن ماهی روزی23 نبود و ماهی را همچنان24 روزی ]مانده[ بود .

]صیادی بی روزی25 ماهی در دجله 26نگیرد و ماهی بی اجل 27بر خشک نمیرد . [    

 ( ص 118 ؛ ح 24  )

 

    او بسیار زیبا نقش عشق را در جهان آفرینش به تصویر می کشد و آن را نیروی موثر در وجود انسان

می داند و قدرت عشق را اینگونه در حکایات خود نمایان می کند که تمام نیروها را به سوی خود

می کشاند که حتی با کشیدن تمام مهنت ها و ملامت ها فرار را از آن غیر ممکن می داند و عشق به عالم والا را نقطه آغاز و اوج پرواز و نوعی رها شدن می داند .

    و چه دلنشین در مفهوم عشق ؛ رنگ و بوی دل باختگی و رسوایی را به نمایش می گذارد و با آنکه عاشق همه چیز را از دست می دهد ولی جاودان می ماند و با آنکه او را ملامت و سرزنش می کند ولی از عشق با زیبایی یاد می کند و چه زیبا میراث به یادگار گذاشتة ما ایرانیان را بر ایمان زنده می کند عشق که از وجود خداوند در کالبد بشر تعبیه شده است چه در عالم خاکی و چه در عالم والا تمام از وجود ذات خداوند سرچشمه گرفته است و در این خصوص چنین حکایت می کند .

    پارسایی28 را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار29 چندان که سلامت دیدی و غرامت کشیدی30

/ 0 نظر / 13 بازدید