بی وفایی

 

نگاه می گردم چهره مادربزرگ را از پیچ وخم درونش ،سکوت در چشمانش موج می زد مژگانش به آرامی پردۀ چشمانش را درآینه حرکت می داد به هر گوشه گذر می کرد گاهی لبخندی می زد گاهی با خود زمزمه می کرد که  خاطرات رقص کنان از راه می رسند دوان دوان در را می کو بند آهنگ روزگار بی فریاد است  مادر بزرگ صدایش را می شنود  با شتاب در را می گشاید  باد کنار گلوله های برف بی هدف وارد می شود مهربان مادر از ترس لرزان شدن دلبندانش باد را از پنجره به بیرون پرواز می دهد مرواریدهای درخشان گواه صداقت صدف هستند زمان به زمان غلطان نمی شوند گاه و بی  گاه درصدف حیران نمی مانند مادر بزرگ در صدف روزگار خیره خیره لحظه شماری می کند تا از گشتی زمان به سلامت به ساحل نیاز برسد

آگاه نیست آدمی از گشت روزگار           شادان همی نشیند وغافل همی رود

ماند برآن که باشدبرکشتی یی روان      پندارد اوست ساکن و ساحل می رود

                                                                            (مسعود سعد)

 

/ 0 نظر / 2 بازدید