مادر عاشق

گاهی فقط می خواهی سکوت را زمزمه کنی چرا با خود فکر می کنی صدایی شندیده نمی شود اینجا پراست از سروصدا آسمان هنوز به رنگ شب نیست رنگها به عشق با خته اند صداها در زیر آوار مانده اند لبخند  روز آفتابی در زیر برف یخ بسته است سکوت پشت خورشید به خواب رفته است اما دلم نوید یک روز آفتابی را می دهد برفها آب شده اند درختان لالایی می خوانند مرداب در دل کویر دل به آغوش باد داده است دستان باد بر هم گره خورده اند وافسوس را رها نمی کنند چشمان مادر از دور می درخشند تا لباسی آبی دریا را به تو بپوشاند مادرم دوستتدارم دستانت  شال آبی زمستان را برایم بافت اما پاییز از حسادت زمستان را بیدار نکرد تا من بپوشم اما من به عشق تو زمستان را بیدار کردم تا شال آبی من را بیبیند.

/ 1 نظر / 6 بازدید