حس غریب عاشقی

امروز صبح با حس غریبی دل بردنیا زدم ابر بر غبار دل سایه انداخت دیده در دل ماند اشگ دل خوش رفتن ، ریخت .

امروز صبح خورشید نگران بود دست بر کوه داشت و سخن از نرفتن ، او هم حس غریبی داشت .

امروز صبح آسمان چشمانش را بست ، زمین به یکباره مرد . او هم حس غریبی داشت .

سرزمینم ، امانت دارترین ، هستی ها ، دوستت دارم باتمام حس غریبی هایت .

سرزمینم ، ایران ، عشق حسین (ع ) باتوست .

ایران ، سرزمینم ، عشق حسین (ع ) باتوست . 

/ 1 نظر / 11 بازدید
چیزی شبیه من

زهرا جان ساعت 11شب داستان پیر چنگی رو سرچ کردم..وبلاگ تو هم جزوه یافته بود.بعد از خوندن داستان وپستت کنجکاو شدم بقیه پستاتو هم بخونم...تا الان که میبینی صبح شده...تنها جمله ای که میتونم بگم فوق العاده ای ...لبریز احساس...موفق باشی...