داستان های مثنوی حکایت نیست هدایت است

 

 

 باز شناسی انسان از زبان مولانا

داستان های مثنوی ،حکایت نیست ،هدایت است

 

 

 

  

اشاره

مولانا جلال الدین در مثنوی معنوی در جان و نَفس حکایات خود، با الهام از کلام خداوند و درایت فرستاده های او، اسرار جان و روان آدمی را نمایان می دارد.

فکر و اندیشه و فهم، در جلوه های تخیل نمایان می شود و با آفتاب عشق و دوستی یخ های بدبینی و سوءظن راآب و  تبخیر میکند. ودرون انسان رامعطرمی کنداز

 عطر گلهایی که در وجود اومی  شکفد واینچنین او را هشدار می دهد،

 "ای برادر تو همه اندیشه ای/ما بقی خود استخوان و ریشه ای"

خداوند بزرگ و متعال گوهرهای گرانبهائی در صدف درون انسان جای داده است که با بکارگیری درست و صحیح اندیشه و چشمه های جوشان ذوق و ظرافت، از وجود انسان می جوشدو تشنگان را سیراب می کند . و گاه می شود که خورشید درون  انسان در پشت سرمای زمستان وجود او می افسرد، تا بهار از راه برسد که برای شکفتن ، هیچ زمان دیر نیست ،وسپیده دم ، همیشه آغازی است برای بیداری. باید بیدار شد و باز هم به سراغ حکایت های مولانا در مثنوی معنوی رفت وخواند، احوال گوناگون انسان را.

کودکان مکتب خانه از سخت گیری های استادخود،دردرس و مشق به ستوه آمده بودند. دورهم جمع شدند تاتدبیری اندیشند ،شاید بتوانند، مدتی از دست استاد سختگیرشان آسوده شوند. با یکدیگر شکوه و گلایه می کردند که، چرااستادما بیمار نمی شود تا یک نفس راحت بکشیم.

در بگو و مگوی شاگردان، کودکی زیرک تدبیری اندیشید و رو به استاد کرد وگفت:

"خیر باشد رنگ تو بر جای نیست/این اثر یا از هوا یا از تبی ست"

شاگرد زیرک فهمید که باید بیماری را به اُستاد تلقین کند. دراین راستا،دیگر شاگردان هم پی در پی از بیماری و رنگ زرد استاد خود سخن گفتند تا این که استاد پیر، در روح و روان خوداحساس  بیماری کرد.

"بردمید اندیشه ای ز آن طفل خُرد/پیر با صد تجربه بوئی نبُرد/

استاد مکتبدار که تحت تأثیر حیله شاگردان قرار گرفته بود، رنجور و ناراحت از جای برخاست و با حالی نزار و گرفتار راهی سرای شد.

"خشمگین با زن که مهر اوست سُست/ من بدین حالم، نپرسید و نَجُست"

این زن می خواهد از شر من رهایی یابد به من نمی گوید رنگ پریده شدی. گویا این بی وفا به زیبایی و آب ورنگ ظاهر خود فریفته و مغرور شده است و دیگر از حال من بی خبر است

"آمَد و در را به تُندی واگُشاد/کودکان اندر پیِ آن اوستاد"

از طرف دیگر، همسر استاد که ناگهان با چهرۀ پراز خشم و غضب همسر و حضور کودکان در سرای خود روبرو شد، با تعجب پرسید، چرااینهمه زود آمده اید.و اُستادوهمگیر که گرفتار خیال بافی خود شده بود، در پاسخ گفت ،مگر کوری؟رنگ رخسار مرا نمی بینی ؟حتی دشمنان به حال من گریه می کنند. امّا ای بی وفا، با اینکه با من در یک سرای زندگی می کنی نسبت به من کینه و نقاق داری.

"گفت زن ای خواجه عیبی نیستت/وهم وظنِ و شبهه بی مَعنی ستت"

امَا استاد مکتبدار که دیگر به زن خود بدبین شده بود، باتندی گفت:

"گر تو کور و کر شدی ما را چه جرم/مادرین رنجیم و در اندوه و گُرم"

زن بی نوا که می دانست همسرش در اشتباه است، ناامید نشد . با خود فکری کرد و
 " گفت ای خواجه بیارم آینه/تا بدانی که ندارم من گنه"

اما آن پریشان حال و بخت بر گشته که فقط به فکر درمان درد نداشته خود بود با رنجوری و آه و ناله به زن گفت:

"جامه خواب مرا زو گستران/تا بِخُسبم که مرا سر شد گران"

زن درمانده، فهمید که وهم و خیال بر همسرش حاکم شده است و او دیگر پذیرای حقیقت نیست

"فالِ بَد رنجور گردانَد همی/آدمی را که نبودستش غَمی"

رفت و رختخواب  برای استاد گستردو او شروع به آه و ناله کرد .

 کودکان مکتبخانه،هنوز خود را خلاص نمی دیدندو پریشان و غمگین در کنار استاد خود درس
می خواندند. در این بین

"گفت آن زیرک که ای قوم پَسند/ درس خوانید و کنید آوابلند"

کودکان، بلند، بلند ، خواندن درس را آغاز کردند.  باز هم کودک زیرک ، بظاهر از سر دلسوزی گفت، بچه ها مراقب باشید که سر و صدای ما برای استاد ضرر دارد.

"گفت استاد راست می گویدروید/دردِ سر افزون شدم بیرون شوید"

شاگردان که به آرزوی خود رسیده بودند مانند پرندگان رها شده از قفس،از سرای استاد با شور و هیاهو به کوچه و کوی دویدند ،چنانکه،اهل محل فهمیدند اُستادمکتبدار بیمار شده است ،همگی به عیادت او رفتند.

بیان این حکایت از زمانهای دور و دراز در زر نگاشته مثنوی معنوی، با قلم شیوا،رازهای نهان را   باجوهر عشق درون ،نمایان می دارد و از شعله این عشق است که پرده از راز ها ، نمایان می شود، بسیاری ازدردهای روحی وجسمی ما آدمیان برگرفته است ازتلقین ووهم وخیالات واهی. گاهی برخی از دل مشغولان با خیالات واهی خود ، پیرامون افکار دیگران خیمه می زنند و ریزش برگهای درون او را به نظاره می نشینند وگاهی در این برگریزان  پرواز می گیرند و با پنداری غلط، خود را رها می بینند .همانند کودکان مکتب که  با حیله و ترفند خود رااز مجلس درس استاد رها و آزاد کردند.

گروهی دیگرنیز گرفتار بیماری درون می شوند و به جایی می رسند که سیل وآشوب زمان نیز عاجز است  ظلم و ستمشان را بزداید. همانند فرعون که

"سجدۀ خلق از زن و از طفل و مَرد/زَد دلِ فرعون را رنجور کرد"

فرعون ستمگر قربانی خیالات پوج و بی اساس خود شد و از اینکه مردم به او سجده
می کردند و می گفتند پادشاهی بزرگ هستی معزور و فریفته شد و از روی گستاخی ادعای خدایی کرد.

قلم شیوای حضرت مولانا، روان می نگارد که آفت و بیماری عقل، وهم و گمان نادرست است .زمانیکه آدمی بر روی زمین است،هیچ تصوری از ارتفاع و بلندی در ذهن نداردو دچار هراس و ترس نمی شود.اما همینکه تصور کند بر روی دیواری
می خواهد قدم بگذارد، قبل از هر چیز توهم و خیال و در نهایت ترس و هراس به پیشوازش می آید وسپس ، گمان نادرست و سوء ظن زاییده می شود. همانگونه که استادمکتبدار، سریع و از روی خشم، گمان بد بر همسر وفادار خود بردو خود را نیز گرفتار زنجیر زیرکی کودکان وتلقین آنان کرد .

-اما در حکایت دیگری از مثنوی معنوی، به روایت شیوایی می رسیم درروزگار داوو نبی (ع). مردی فقیر روز و شب برای روزی حلال به درگاه خداوند دعا و ناله و زاری می کرد و مردم دعاهای او را یاوه و بی اساس می دانستند واوراتحقیر و مسخره می کردند . مرد فقیر ، بی توجه به تحقیر ها و سخره ها ، روزی غرق در دعا و راز و نیاز بود که گاوی دوان دوان بر در سرای او آمد و قفل در بشکست و وارد شد. مرد فقیر بیدرنگ دست و پای حیوان رابست و با تیغ تیز، سرش را برید . صاحب گاو ،آشفته و حیران ،گریبان مرد فقیر را گرفت و  کشان کشان نزد داوود نبی(ع) برد و گفت:

"کشت گاوم را بپرسیدش چرا/ گاوِ من کشتی بیان کن ماجرا"

حضرت داوود (ع) رو به مرد فقیر کرد و گفت: بی دروغ و نیرنگ بگو چرا گاو را کشتی

"گفت ای داود بودم هفت سال/روز و شب اندر دعا و در سؤال"

بدنبال این دعاها و گریه و زاری ها به درگاه خداوند، ناگهان این گاو را در میان سرای خود دیدیم و گاو را سر بریدم تا سپاس خداوند را کفته باشم که دعایم را اجابت کرده است.

حضرت داوود نبی (ع) که از پیام وحی الهی آگاه بود، روی بر صاحب گاوکرد گفت، دست از شکایت بردار و مرد فقیر  را حلال کن. اما صاحب گاو نه تنها توجهی نکرد بلکه شروع به داد و فریاد کرد و باعث شد مردم در قضاوت فرستادۀ خداوند سوء ظن و گمان نادرست برند و بگویند، قضاوتش از روی ستم است و به عدالت نیست . هر چه حضرت داوود (ع) با مردم سخن گفت و تلاش کرد، آنها را قانع کند ثمری نبخشید. بدستور خداوند، داوود نبی(ع) برای آشکار کردن این راز، همه را به بیرون شهر برد و در زیر درخت تنومندی جمع آورد و گفت، این مرد نگونبخت (صاحب گاو) زمانی خواجه خود را کشته است و او را در این مکان دفن کرده است و زن و فرزندان خواجه را با تصاحب مال آنها بی غذا و توشه رها کرده است.این مرد فقیر فرزند همان خواجه است .

 

نتیجه

چه زیبا بیان می دارد مولانا ناسپاسی و جسارت آن مردرا نسبت به خواجه خود و سوء ظن و بدگمانی او رانسبت به قضاوت فرستادۀ خداوند که باعث شد، پرده از راز گناهانش برداشته شود، همانند روزگار دلفریب که پرده از راز عاشقان خود برمی گشایدو آبرویشان را به تاراج می گذارد ، شاید خود را پیدا کنند ودست از زشتیها و پلیدی ها بر دارند.و یا آدمی را از خواب غفلت بیدار کند که بگوید ، بشر نه تنهابا سوء ظن و بدگمانی خود  آبروی دیگران را به بازی می گیرد، خود را نیز گرفتار وناتوان می دارد و با طوفانی از زشتی و گناه ،عظمت و سرافرازی خود را ویران می کند. در بسیاری از جوامع، انبوهی از اختلافات و گوناگونی ها از  سوء ظن و بدگمانی آغاز
می شود و تا مرز جدایی و دوری و حتی جدال و دشمنی درخانواده پیش می رودوآتشی سوزان از تنفر ودورویی شعله ور 
می سازد که گاهی چشمان زیباو درخشان کودکان را هم می سوزاند. سوختن در این آتش تا کی؟ آیا زمان آن نشده است که باران عطوفت و مهربانی  فروریزد  و همه تشنگان مهر و دوستی را سیراب کند؟

بیایید ،داستان های مثنوی رانه بعنوان حکایت، که بعنوان هدایت بخوانیم.

که ما ایرانیان عظمت وبشتوانه ای تاریخی دربالایش وآرایش درون داریم وازدریایی بی ریشه نیامده ایم که با هر موجی به هرسوی برتاب شویم باید بیندیشیم به همسروکودکانمان ودردنیایشان برواز کنیم وازآوازشان لذت ببریم تا باسرودی آهنگین درجامعه ایرانی عشق ومحبت ودوستی را جاری وروان سازیم  

/ 1 نظر / 18 بازدید
كريمي ثابت

سلام منتظر مطالب جديد هستيم.[گل]