گذر زمان

آرام آرام صدای پاهایت را می شنویم گاه و بیگاه فکر می کنیم چه زود می رسی با کدام قطار همسفر می شوی عمر زود می گذر یا تو عجله درای تا ما را هر چه زود تر به مقصد برسانی راستی ما مسافر کجایم هردم آغازی می شود برای شروع ؛خورشید هر سپیده دم سرحال وخندان از راه می رسد و برای ما خاطرات آفرینی می کند از سایه ها نقش و نگار می بافد اما ما چکار می کنیم ؟ چرا یادمان می رود که الان کجا هستیم ؟ دیروز مسافر امروز بودیم و فردا میهمان کدام لحظه هایم .خداوندا ای بزرگترین بزرگی ها فقط می دانیم که ما همه دوستت داریم  .همین

/ 1 نظر / 10 بازدید
مهرداد

سلام وب زیبایی داری[گل] ----------------------------------------- دوست داشتی به من سر بزن و بخوان که چگونه: ما اسکندر را و مغول را مقهور خود کردیم و با تشیع خود اسلام را از آن خود ساختیم. از آمیزش هویت این سرزمین با هویت ما هویت نوی برآمده است که هم مادی است و هم انسانی. البرز است و هفت شهر عشق. وبه تعبیری هنر است. هنری که نزد ما است و بس! هم با این هنر است ک خاک را کیمیا کرده ایم و کیمیاگران ما در طول تاریخ از هر ورق این وطن دفتری ساخته اند معرفت کردگار. ما جنگ و ستیز و برادر کشی را عذر نهاده ایم به عشق یک لحظۀ هفت شهر عشق و عطاران بیشماری را سرگردانان اندر خم یک کوچۀ خود ساخته ایم تا گل آدم به پیمانه زنیم و بنی آدمیان را از یک گوهر شناخته ایم. در اینجاست که بنی آدمیان تاریخ، بخواهند و نخواهند از گلستان همیشه جاوید ما باید ببرند ورقی، که در هر دندانۀ هر قصرش پندی نو در آستین دارد! سخن یاوه نیست، کـــه ما کــاوه داریم، در هر پاوۀ شهرمان!